درنگی در فرازهایی از «بابا گوریو» (۳)

درنگی

از

میم حجری

خواستن این که مردی بزرگ یا ثروتمند باشم ،

آیا نشانه ی آن نیست

که تصمیم دارم

دروغ بگویم ،

کمر خم کنم ،

روی زمین بخزم ،

بلند شوم ،

چاپلوسی کنم ،

دو رو باشم ؟

معنی تحت اللفظی:

پیش شرط مردی بزرگ ویا ثروتمند شدن، گرفتن پیشاپیش تصمیم به دروغگویی، تعظیم، چاپلوسی و ریا ست.

بالزاک در این شعارش، محتوای شعار قبلی اش را به باد فراموشی می سپارد

و

جای جنایت تر و تمیز را با دروغ و چاپلوسی و ریا پر می کند.

یعنی

برای انباشت ثروت و سرمایه در قطبی از جامعه،

منشاء رفتاری (اخلاقی) اختراع می کند.

اگر بیوگرافی و طرز رفتار این و آن ثروتمند و سرمایه دار را در نظر بگیریم،

بیشک به دروغگویی و چاپلوسی و ریاکاری اش برمی خوریم و به بالزاک حق می دهیم.

ولی علیرغم این شناخت حسی از این و یا ان ثروتمند و سرمایه دار،

منشاء انباشت ثروت و سرمایه در قطبی از جامعه،

اقتصادی ـ جامعتی است و نه رفتاری و یا احلاقی.

زیربنایی ـ اقتصادی است و نه روبنایی ـ ایده ئولوژیکی.

اخلاق مثل دیگر عناصر روبنایی ـ ایده ئولوژیکی ساز دوم را می زند و تابع زیربنای اقتصادی (حاکمیت طبقاتی، فرم مالکیت بر وسایل تولید، طبقه حاکمه) است.


دروغگویی و چاپلوسی و ریاکاری

در جوامع برده داری وفئودالی بیشتر از جامعه سرمایه داری رواج دارد.

اگر به حرف های روزمره مردم دقت شود، این حقیقت امر روشن می شود:

نوکرتم

چاکرتم

بنده اتم.

کنیزتم

غلامتم

خاک زیر پاتم

آقایی

اربابی

سروری

خانمی.

همه این مفاهیم

مفاهیم جوامع برده داری و فئودالی اند.

بورژوازی

نیازی به دروغ و چاپلوسی و تزویر و ریا ندارد.

بورژوازی با پرولتاریا قرارداد می بندد.

برای ۸ ساعت و یا ۱۰ ساعت کار او، دستمزدی تعیین می کند.

یعنی

نبروی کار او را بسان کالایی می خرد.

بختیاری بورژوا (سرمایه دار) از این بابت است

که کالای نیروی کار، با بقیه کالاها تفاوت دارد.

نیروی کار

مرغی است که تخم دو زرده می گذارد:

زرده ای به ازای دستمزد و زرده ای دیگری به ازای بهره مازاد بر دستمزد.

منشاء انباشت ثروت و سرمایه در بهره کشی از نیروی کار کارگران و دیگر زحمتکشان است.

ادامه دارد.

درنگی در شعری از هوشنگ ابتهاج (سایه) تحت عنوان «یادگار» (۳)

درنگی

از

میم حجری


یادگار دل ما مژده آزادی انسان است.

"یادگار"
(کلن – خرداد ۱۴۰۰)

هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل می‌کردم
یادم آمد ناگاه
آخرین مانده آن جمع پریشانم، آه،
چه کسی خوابِ تو را خواهد دید؟
چه کسی از تو سخن خواهد گفت؟

چشم خندانش برقی زد:
«سایه جان ما هستیم
ما صدای سخن عشقیم
یادگار دل ما مژده آزادی انسان است.»

معنی تحت اللفظی:

من هرگز از مرگ نترسیده بودم.

امروز اما استثنائا از ترس مرگ، لرزه بر اندامم افتاد

ضمن درد دل با کیوان، ناگهان فهمیدم که همه دوستانم رفته اند و من آخرین آنان هستم.

سؤال آزارنده این است

که کسی اصلا مرا در خواب خواهد دید و کسی اصلا از من حرفی خواهد زد؟

کیوان به خنده گفت:

هراسی نیست.

ما نامیرا هستیم.

برای اینکه ما صدای سخن عشقیم و یادگار دل ما مژده آزادی انسان است.

۱

هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل می‌کردم
یادم آمد ناگاه
آخرین مانده آن جمع پریشانم، آه،

این ادعای سایه که «هرگز از مرگ نترسیده ام»، به چه معنی است؟

اگر مذهبی جماعت احیانا و یک در یک میلیون از مرگ ترسی ندارند، به دلیل اعتقاد به عالم ارواح است.

به دلیل اعتقاد به دوئالیسم جسم و روح است.

به دلیل اعتقاد به ابدیت روح است.

ولی سایه که مذهبی نبوده است.

سایه مذهبی نبوده است.

ولی عارف بوده است.

مرگ در عرفان

مرکزی ترین و مهمترین مفهوم است.

مرگ در عرفان

ایدئآلیزه می شود.

مرگ در عرفان

به مقام موتور محرکه توسعه و تکامل به طور کلی ارتقا داده می شود:

مولانا

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

مولانا

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مَگری و مگو: «دریغ دریغ»

به یوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو: «فراق فراق»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو: «وداع وداع»

که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد

فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!

چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!

کدام دلو فرورفت و پُر برون نامد؟!

ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های‌هوی تو در جوّ لامکان باشد

پایان

عرفان را می توان نماینده نیهلیسم (پوچی گرایی) محسوب داشت.

مفهوم مرگ در شعر مولانا

باید مستقلا مورد تحلیل مارکسیستی قرار گیرد.

همه دار و دسته های چپ در ایران از حزب توده تا فدائیان و مجاهدین و دیمدام و لیملام و غیره

تمایلات عرفانی داشته اند و دارند.

از این بابت فرقی با اجامر فئودالیسم و فوندامنتالیسم اسلامی ندارند.

هیچکدام از این جریانات به اصطلاح سیاسی

کمترین خبری از الفیای مارکسیسم

و

کمترین اعتنا و علاقه ای به مارکسیسم

ندارند.

این جماعت از مارکسیسم کذایی

سوء استفاده تبلیغاتی کرده اند.

صحت خرافات خود را با نشخوار آیاتی از مارکس و لنین اثبات کرده اند.

مارکسیسم

برای این جریانات،

چیزی تجملی بوده است.

این جریانات با مارکسیسم پوز داده اند و خالی بسته اند و باد در غبغب انداخته اند.

و گرنه توده و پرولتاریا از مرگ عمیقا ترس و نفرت دارند.

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۱۱۰۷)

شین میم شین

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت سوم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۸۴ ـ ۸۵)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

۱

چنین نقل دارم ز مردان راه

فقیران منعم، گدایان شاه

معنی تحت اللفظی:

مردان راه که فقرای ثروتمند و گدایان شاه واره اند، گفته اند:

سعدی

در این بیت شعر،

برای توصیف مردان راه،

دیالک تیک طبقه حاکمه و توده

را

به شکل دیالک تیک منعم و فقیر و دیالک تیک شاه و گدا بسط و تعمیم می دهد.

او به کمک این شناخت افزار دیالک تیکی، مردان راه را دیالک تیکی از منعم و فقیر و گدا و شاه تلقی می کند.

این بهترین وسیله برای جعل و تحریف حقایق اجتماعی است.

مفاهیم « فقیران منعم» و « گدایان شاه» را سعدی بر مبنای تفکر دیالک تیکی خود مطرح می سازد:

فقیران منعم،

مظاهر وحدت فقر و نعمت اند،

مظاهر وحدت اضداد اند.

گدایان شاه نیز مظاهر وحدت گدا و شاه اند،

یعنی مطاهر وحدت اضداد اند.

سعدی

برای اثبات این ادعا،

دیالک تیک نمود و بود (ماهیت) را به شکل دیالک تیک ظاهر و باطن بسط و تعمیم می دهد و می گوید که مردان راه، به ظاهر فقیر و در باطن منعم اند، به ظاهر گدا و در باطن شاه اند.

این وارونه سازی خودسرانه سعدی نه برای تفنن، بلکه به قصد عوامفریبی است.

سعدی واقعیت عینی را وارونه و معکوس جلوه گر می سازد، تا تحمل وضع موجود را برای توده های تحت ستم سهلتر سازد و به بقا و درازی عمر آن کمک کند.

شاه گدا و گدای شاه فقط در عالم تخیل می تواند وجود داشته باشد و نه در عالم واقع.

سعدی با این وارونه سازی های بی دردسر به تحریف حقایق دست می زند و شعور مردم را مخدوش می سازد.

واقعگرائی مثل سعدی، گاهی به پنداربافی چیره دست مبدل می شود، تا بتواند وظایف ایدئولوژیکی ـ طبقاتی خود را به انجام رساند.

او حتی به طرزی سوبژکتیویستی و خودسرانه

تفاوت و تضاد شاه و گدا را منکر می شود و چه بسا گدا را خوشبختتر از شاه قلمداد می کند.

حافظ این هنر سعدی را هم به خدمت می گیرد:

مبین حقیر گدایان عشق را، کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کله اند.

معنی تحت اللفظی:

گدایان عشق را دستکم مگیر.

آنها شاهانی بی کمربند شاهی و خسروانی بی تاج خسروی اند.

ادامه دارد.

قرآن کریم از دیدی دیگر (سوره النساء ویا زنان) (۳۲۳)

ویرایش و تحلیل

از

فریدون ابراهیمی

﴿وَأَخْذِهِمُ الرِّبَا وَقَدْ نُهُوا عَنْهُ وَأَكْلِهِمْ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ ۚ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا﴾
[ النساء: ۱۶۱]

و نيز به سبب رباخواريشان و حال آنكه از آن منع شده بودند، و خوردن اموال مردم را به باطل.

و ما براى كافرانشان عذابى دردآور مهيا كرده‌ايم.

کریم

در این آیه، به انتقاد از خلق یهود ادامه می دهد:

جرم دیگر خلق یهود، نزولخواری است.

خدا از نزولخواری منع کرده است.

خدا ضمنا از خوردن مال مردم به باطل منع کرده است.

این بدان معنی است که خوردن مال مردم فقط اگر به باطل باشد، گناه است.

کریم

باطل را در دیالک تیک حق و باطل می سنجد.

از دید کریم،

راهزنی و قتل و غارت کاروان ها و برده کردن و فروختن برده ها

به معنی خوردن مال مردم به حق است.

جنگ افروزی و حمله به خلق های دیگر و غارت دار و ندارشان تحت عنوان جهاد
به معنی خوردن مال مردم به حق است.

ولی وام دادن و نزول خوردن

به معنی خوردن مال مردم به باطل است.

کسی از خود نمی پرسد که ممر درامد تجار شیعی ایران چه بوده است؟

دادن یک گونی شکر و چند کله قند به دهقانان و تصاحب حاصل دسترنج آنان و ضمنا به زیر یوغ بردگی و نوکری و کنیزی کشیدن کودکان شان،

مهمترین ممر درامد تجار شیعه بوده است.

این شیوه چپاول دسترنج مردم، اما از دید کریم و آیات کریم،

حلال تر از شیر مادر است.

﴿لَّٰكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ ۚ وَالْمُقِيمِينَ الصَّلَاةَ ۚ وَالْمُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ أُولَٰئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْرًا عَظِيمًا﴾
[ النساء: ۱۶۲]

ولى دانشمندانشان و آن مؤمنانى را كه به آنچه بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده ايمان دارند، و نمازگزاران و زكات‌دهندگان و مؤمنان به خدا و روز قيامت را اجر بزرگى خواهيم داد.

از دید کریم

هر کس به انبیاء و کتب مقدس ایمان بیاورد،

به عوض زجر، اجر دریافت خواهد کرد.

﴿۞ إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَىٰ نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ ۚ وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَعِيسَىٰ وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ ۚ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا﴾
[ النساء: ۱۶۳]

ما به تو وحى كرديم همچنان كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى كرده‌ايم و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و سبطها و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى كرده‌ايم و به داود زبور را ارزانى داشتيم.

کریم در این آیه،

به دگم (جزم) وحی اشاره می کند

و

آن را تنها طریق خدا برای برقراری با واسطه رابطه با خلق قلمداد می کند.

انبیاء

میانجی بین آسمان و زمین، میان خدا و خلق قلمداد می شوند.

﴿وَرُسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَرُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ ۚ وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسَىٰ تَكْلِيمًا﴾
[ النساء: ۱۶۴]

و پيامبرانى كه پيش از اين داستانهاشان را براى تو گفته‌ايم و آنان كه داستانهاشان را براى تو نگفته‌ايم. و خدا با موسى سخن گفت، چه سخن گفتنى بى‌ميانجى.

تفاوت موسی با بقیه انبیاء، برقراری بیواسطه و مستقیم رابطه با خدا بوده است.

در این مورد، دیگر نیازی به واسطه (جبرئیل و وحی) نبوده است.

﴿رُّسُلًا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا﴾
[ النساء: ۱۶۵]

پيامبرانى مژده‌دهنده و بيم‌دهنده تا از آن پس مردم را بر خدا حجتى نباشد، و خدا پيروزمند و حكيم است.

کریم در این آیه به توصیف فونکسیون انبیاء می پردازد:

فونکسیون انبیا، دیالک تیکی از مژده و بیم بوده است.

دیالک تیک مژده و بیم، فرمی از بسط و تعمیم دیالک تیک تطمیع و تهدید و دیالک تیک امید و بیم است.

﴿لَّٰكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ بِمَا أَنزَلَ إِلَيْكَ ۖ أَنزَلَهُ بِعِلْمِهِ ۖ وَالْمَلَائِكَةُ يَشْهَدُونَ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا﴾
[ النساء: ۱۶۶]

ولى خدا به آنچه بر تو نازل كرد شهادت مى‌دهد كه به علم خود نازل كرده است، و فرشتگان نيز شهادت مى‌دهند، و خدا شهادت را بسنده است.

کریم در این آیه، در صدد اثبات صحت دعاوی انبیاء است:

کریم به عوض اثبات تجربی و عقلی و علمی دعاوی خود،

ادعا می کند که خدا و ملائکه شاهدند.

دلایل، قوی باید و من، تقی.

شهادت یکی از مفاهیم مهم فقهی است که به دو معنی زیر به کار می رود:

الف

به معنی جان باختن در راه خدا،

که گویا بهترین راه ملاقات با پروردگار است.

منظور حضرات، ملاقات روحانی شهدا با خدا به مثابه روح مطلق است.

ب

به معنی حضور همراهِ مشاهده است که این حضور یا به بَصَر است و یا به بصیرت.

شهادت بدین معنی اعلام مشاهده چیزی است.

مثال:

ادعای شق القمر به این دلیل می تواند درست باشد که کسی شاهد (مشاهده کننده) باشد و به مشاهده این معجزه شهادت داده باشد.

این شهادت البته حتما نباید به صورت بصری (به مدد چشم و دیگر اعضای حسی) صورت گیرد.

ضمنا می تواند به مدد بصیرت صورت گیرد.

حریف می تواند نبیند، ولی به مدد چشم درون ببیند.

﴿إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلَالًا بَعِيدًا﴾
[ النساء: ۱۶۷]

هر آينه آنان كه كافر شده‌اند و از راه خدا روى گردانيده‌اند سخت به گمراهى افتاده‌اند.

﴿إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلَا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقًا﴾
[ النساء: ۱۶۸]

كسانى را كه كافر شده‌اند و ستم كرده‌اند خداوند نمى‌آمرزد و به هيچ راهى هدايت نمى‌كند.

﴿إِلَّا طَرِيقَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا﴾
[ النساء: ۱۶۹]

مگر به راه جهنم كه همواره در آن باشند. و اين كار بر خداى آسان است.

کریم در این آیات، کفار را یعنی منکران صحت دعاوی انبیاء را

ضمنا ظالم محسوب می دارد و تهدید به عذاب الیم می کند.

البته در آیات دیگر ادعا کرده است که خود خدا خواشته که کسانی کافر و یا مؤمن شوند.

فروغ فرخزاد

به درستی خواهد پرسید:

«اگر چنین است، پس اجر و زجر به چه دلیل است؟»

مراجعه کنید

به

تحلیلی بر شعر فروغ فرخزاد

تحت عنوان «عصیان بندگی»

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/11381

https://hadgarie.blogspot.com/2020/12/blog-post_21.html

تحلیلی بر شعر فروغ

تحت عنوان «عصیان خدایی»

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/11382

https://hadgarie.blogspot.com/2020/12/blog-post_62.html

﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِن رَّبِّكُمْ فَآمِنُوا خَيْرًا لَّكُمْ ۚ وَإِن تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا﴾
[ النساء: ۱۷۰]

اى مردم، پيامبرى به حق از جانب خدا بر شما مبعوث شد، پس به او ايمان بياوريد كه خير شما در آن است.

و اگر هم كافر شويد، از آن خداست هر چه در آسمانها و زمين است.

و او دانا و حكيم است.

این طرز «استدلال» کریم، مبتنی بر پرت و پلا ست:

به دعاوی انبیاء ایمان بیاورید.

چر و به چه دلیل؟

چون خیر شما در آن است.

معیار کریم برای کشف حقیقت، معیاری پراگماتیستی است.

حقیقت = چیزی که به نفع کسی باشد.

ایمان و کفر خلایق در مالکیت خدا بر همه چیز هستی، تغییری نمی دهد.

این ادعا چه ربطی به کفر و ایمان خلایق دارد؟

ادامه دارد.

درنگی در شعری از سیاوش کسرایی، تحت عنوان «هوای آفتاب» (۶)

درنگی

از

شین میم شین

هوای آفتاب

تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی!؟

به هر که رو کنی تو را جواب می کند.


چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کس اش به نام و نامه و پیام نوازشی نمی دهد
اگرچه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند:


نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو، بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش

سخن به هر کلام و شیوه ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی،

سخن ز جاودانگی ست....

آمان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این، شکسته خواب می کند!

۱

چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کس اش به نام و نامه و پیام نوازشی نمی دهد

سیاوش در این جمله،

برای بیان تنهایی و دلتنگی خویش در غربت،

دیالک تیک های زیر را توسعه می دهد:

دیالک تیک عالم و معلوم

(تشخیص شاعر ملی در انبوهه جمعیت و صدا زدن نامش)

را.

دیالک تیک مکاتبه

(مبادله نامه و احولپرسی و مخلفات فرمال)

را.

دیالک تیک پیام آوری و پیام بری

را.

همه این انتظارات سیاوش خسته

از معاییر ارزشی سنتی او و امثال او

پرده برمی دارند.

از سنن پوسیده و کپک زده در طول سالیان در جوامع فئودالی عقب مانده از قافله روشنگری.

یکی از محاسن غربت و یکی از خدمات شاه و شیخ مرتجع

همین گسست تار و تور عنکبوتی رسوم و سنن دست و پاگیر بی محتوا بوده است

که مثبت و مفید برای جامعه بوده اند و نه منفی و مضر و مزاحم.

این معاییر ارزشی بی ارزش سیاوش در جملات بعدی او از صراحت می گذرند:

اگرچه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند:

نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو، بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش

سخن به هر کلام و شیوه ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی،

سخن ز جاودانگی ست....

آمان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این، شکسته خواب می کند!

شاعر خواب ایام خوش را می بیند:

نشستن در بزم دوستان و سرخوشی توخالی:

رد و بدل کردن خاطرات گنده از ایام سابق، نقل لطیفه ها و ابیات شعر، شعر خوانی و تحسین مکانیکی شاهر و باده خواری به سلامتی این و آن.

یاد اوری پیمان دوستی و جاودانگی تصور کردن تخیلات توخالی.

همین معاییر ارزشی بی ارزش را هوشنگ ابن ابتهاج، رفیق و همرزم سیاوش هم

در ایام خستگی بازگو خواهد کرد:

یادم آمد ناگاه
آخرین مانده آن جمع پریشانم، آه،
چه کسی خوابِ تو را خواهد دید؟
چه کسی از تو سخن خواهد گفت؟

معنی تحت اللفظی:

ناگهان به یادم آمد که همه یاران رفته اند و آحرین نفر از محفل مان، منم.

دیگر کسی نمانده تا خواب مرا ببیند و از من یادی بکند.

اسم شعر سایه هم یادگار است.

محمد زهری

همراه و همرزم دیگر سایه و سیاوش

همین معیار ارزشی مشترک

را در شعر معروفش دهها سال قبل تبیین داشته است:

به گلگشت جوانان،

یاد ما را زنده دارید ای رفیقان،

که ما در ظلمت شب،

زیر بال وحشی خفاش خون آشام،

نشاندیم این نگین صبح روشن را،

به روی پایه ی انگشتر فردا،

و خون ما:

به سرخی گل لاله

به گرمی لب تب دار عاشق،

به پاکی تن بی رنگ ژاله،

ریخت بر دیوار هر گوچه.

و رنگی زد به به خاک تشنه ی هر کوه.

و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری.

و این است آن پرند نرم شگرفی،

که می بافید.

و این است آن گل آتش فروز شمعدانی،

که در باغ بزرگ شهر می خندد

و این است آن لب لعل زنانی را،

که می خواهید

و پر پر می زند ارواح ما،

اندر سرود عشرت جاویدتان

و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را

که می خوانید

شما،یاران!نمی دانید:

چه تب هایی تن رنجور ما را آب کرد.

چه لب هایی به جای نقش خنده داغ شد.

و چه امیدهایی در دل غرقاب خون،نابود می گردید.

ولی ما،دیده ایم اندر نهان دوره ی خود:

سر آزاد مردان را،فراز چوبه ی دار.

حصار ساکت زندان،

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را.

و رنجی کاندرون کوره ی خود می گدازد/

پایان

معلوم نیست که مخاطب زهری کیست.

چریک های فدایی فئودالی؟

مجاهدین خلق؟

سازمان دیمدام و لیملام؟

ادامه دارد.

کلنجار ایده ئولوژیکی با همنوع (۴۵۲)

میم حجری

https://hadgarie.blogspot.com/2024/11/blog-post_467.html

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (الف) انجمن (لیگای) دوستی خلق ها در جمهوری المان دموکراتیک (۲) (بخش آخر)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۸

  • انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک و انجمن ها و کمیته های آن در کردوکارشان متکی بر کار افتخاری افراد از کلیه محافل جمعیت کشورند.

۹

  • عالی ترین ارگان انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک را گردهمایی اعضا تشکیل می دهد که در آن، نمایندگان بیش از ۹۰ سازمان و نهاد جامعتی و دولتی متحد شده اند.

۱۰

  • انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک و انجمن های دوستی به انتشار مجلات متعددی مبادرت می ورزند و در کشورهای سوسیالیستی و کاپیتالیستی بیشمار و دول ملی جوان دارای مراکز فرهنگی و اطلاعاتی جمهوری آلمان دموکراتیک اند.

۱۱

  • انجمن های دوستی انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک به شرح زیرند:

۱

  • انجمن مربوط به روابط فرهنگی با کشورهای خارج در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۵۸)

۲

  • انجمن آلمانی ـ آفریقایی در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۶۱)

۳

  • انجمن آلمانی ـ امریکای لاتین در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۶۱)

۴

  • انجمن دوستی آلمانی ـ امریکای شمالی در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۶۱)

۵

  • انجمن دوستی آلمانی ـ فرانسوی در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۶۲)

۶

  • کمیته دوستی جمهوری آلمان دموکراتیک با ژاپن (۱۹۶۲)

۷

  • انجمن دوستی آلمانی ـ ایتالیایی در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۶۳)

۸

  • انجمن دوستی آلمانی ـ ابریتانیایی در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۶۳)

۹

  • انجمن دوستی آلمانی ـ بلژیکی در جمهوری آلمان دموکراتیک (۱۹۶۴)

۱۰

  • انجمن دوستی میهن نوین (۱۹۶۴)

۱۱

  • کمیته جمهوری آلمان دموکراتیک و یونان (۱۹۶۶)

۱۲

  • کمیته جمهوری آلمان دموکراتیک و هند (۱۹۶۹)

پایان

درنگی در شعری از هوشنگ ابتهاج (سایه) تحت عنوان «یادگار» (۲)

درنگی

از

میم حجری


یادگار دل ما مژده آزادی انسان است.

سایه در عالم خیال،

یادگار مشترکی را که با کیوان در دل دارد،

از زبان او می شنود:
«مژده آزادی انسان»

را
که در مبارزه مشنرک آنها در حزب توده ها پی ریزی شده است

و

در آینده مژده آن را دریافت خواهند کرد.

حق پرست


بحث بر سر معنی این جمله است و نه مأخذ این جمله.
وقتی کسی بگوید:
«یادگار دل ما مژده آزادی انسان است»
چه می خواهد بگوید؟

یادگار به چه معنی است؟

یادگار

در دیالک تیک یاد و یادگار وجود دارد

که فرمی از بسط و تعمیم دیالک تیک نام و نشان و دیالک تیک مادی و فکری است.

خرپولی سکویی و یا پلی و یا کاروانسرایی می سازد و به یادگار می گذارد

تا خلایق با دیدنش به یاد او بیفتند

و

او بدین ترفند و طریق، نامدار و نامور شود.

از نشان کسی به نام او برسد.

دیالک تیک نام و نشان از دیالک تیک های نیما ست.

یادگار

شبیه رد پا ها ست که موجودات از خود به جا می گذارند.

با مشاهده رد پاها می توان به شناخت موجود مربوطه نایل آمد.

سیاوش کسرایی

رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟

معنی تحت اللفظی:

اگر رد پاهای پیشینیان نبود، ما در کولاک برف و بوران چگونه می توانستیم راه خود را پیدا کنیم؟

اینجا اما سخن از یادگار اشخاص نیست.

سخن از یادگار دل افراد است.

مژده آزادی انسان نه یادگار سایه و کیوان، بلکه یادگار دل آنها بوده است.

سؤال این است که منظور سایه چیست؟

دل یعنی ذهن و ضمیر.

ذهن که نمی تواند مژده آزادی انسان را به یادگار بگذارد.

صاحبدل

در بهترین حالت و با کلی تخفیفات و تخیلات

می تواند اوتوپی و ایدئال آزادی انسان را در دل خود بپرورد.

تازه اگر معنی آزادی را بداند.

ما باید در روند تجزیه و تحلیل این شعر، به این مسئله برگردیم.

«مژده آزادی انسان»

که در مبارزه مشنرک آنها در حزب توده ها پی ریزی شده است

و

در آینده مژده آن را دریافت خواهند کرد.

این ادعای حق پرستان به چه معنی است؟

مژده در مبارزه کسی در حزبی

پایه ریزی شده است و در اینده مژده مژده را دریافت خواهند کرد؟

منظور حق پرستان این است

که

حزب توده چاوش (مژده رسان، بشارت دهنده) آزادی بشریت بوده است.

آزادی ئی که در آینده جامه عمل خواهد پوشید.

یعنی

اندیشه و ایده تجسم خواهد یافت.

یعنی

بالقوه، بالفعل خواهد شد.

یعنی

امکان، واقعیت خواهد یافت.

دیالک تیک امکان و واقعیت.

دیالک تیک بالقوه و بالفعل.

امکان

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/8956

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۱۱۰۶)

شین میم شین

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت سوم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۸۴ ـ ۸۵)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

چنین نقل دارم ز مردان راه

فقیران منعم، گدایان شاه

نگه کرد و قندیل و محراب دید

به سوز جگر نعره ای بر کشید

که حیف است از اینجا فراتر شدن

دریغ است محروم از این در شدن.

سحر برد شخصی چراغش به سر

رمق دید از او چون چراغ سحر

همی گفت، غلغل کنان از فرح:

«و من دق باب الکریم، الفتح

طلبکار باید صبور و حمول

که نشنیده ام کیمیاگر ملول

چه زرها به خاک سیه در کنند

که باشد که روزی مسی زر کنند

زر از بهر «چیزی خریدن» نکو ست

نخواهی خریدن، به از ناز دوست

گر از دلبری دل به تنگ آیدت

دگر غمگساری به چنگ آیدت

مبر تلخ عیشی ز روی ترش

به آب دگر آتشش باز کش

ولی گر به خوبی ندارد نظیر

به اندک دل آزار، ترکش مگیر

توان از کسی دل بپرداختن

که دانی که بی او توان ساختن.

پایان

ادامه دارد.

درنگی در شعری از سیاوش کسرایی، تحت عنوان «هوای آفتاب» (۵)

درنگی

از

شین میم شین

هوای آفتاب

تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی!؟

به هر که رو کنی تو را جواب می کند.


چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کس اش به نام و نامه و پیام نوازشی نمی دهد
اگرچه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند:


نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو، بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش

سخن به هر کلام و شیوه ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی،

سخن ز جاودانگی ست....

آمان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این، شکسته خواب می کند!

۱

چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش

سیاوش در این جمله،

دیالک تیک سیستم و فونکسون

را

به شکل دوئآلیسم کبریت و چراغ و بعد به شکل دوئالیسم حضور آشنای سرحالی و روشن کردن چراغ مرد خسته ای

بسط و تعمیم می دهد.

محتوای این جمله سیاوش،

تبیین تنهایی پناهنده سیاسی در غربت است.

سؤال این است که قحط پناهنده سیاسی در شوروی که نبوده است

تا به سراغ همدیگر نروند؟

سیاوش در سال های اول غربت، فعال بوده است و احیای حزب توده تحت رهبری خاوری را تدارک عملی دیده است و عملا تیرش به سنگ خورده است.

کسی برای شعرها و شعارهای سیاوش

تره خرد نکرده است

و

سیاوش سرخورده و نومید گشته است.

مسئله اما پس از شکست حزب توده و سرکوب بی رحمانه آن،

فقط عقب نشینی از سنگر و تجدید قوای پریشان پراکنده برای حمله دیگر نبوده است.

اگر قضیه از این قرار می بود،

سیاوش حماسه دیگری می سرود و خون در رگان اعضای حزب توده را به جوش می آورد و بسیج می کرد.

حزب توده این بار، اصلا مبارزه نمی کند تا احیانا شکست بخورد.

حزب توده با همه مخالفین شاه،

جبهه ضد سلطنتی تشکیل می دهد، بدون اینکه تشکیل بدهد.

هنر

نزد ایرانیان است و بس.

حزب توده

به دلیل فقر مفهومی و فلسفی،

فریب دعاوی عنقلابی فوندامنتالیسم شیعی (خمینیسم) را می خورد.

ضمنا

علاوه بر خوردن فریب فوندامنتالیسم،

به خودفریبی پراگماتیستی و مصلحتی مبادرت می ورزد.


حزب توده

فوندامنتالیسم شیعی (خمینیسم)

را

به آب زمزم می شوید و از هر کثافتی تطهیر می کند.

به همین دلیل،

اصلا توقع و انتظار تهاجم ناگهانی، بی دلیل، خرکی و بی رحمانه و هار و ترور و تخریب و تعذیب وحشیانه و رسوا سازی سران و سرداران خود را و انحلال بنیادی حزب را نداشته است.

این بدان معنی است

که

حزب توده شکست نمی خورد، بلکه ورشکست می شود.

هم به لحاظ تئوریکی و هم به لحاظ سیاسی.

شکست و پیروزی همیشه در دیالک تیک مقاومت و مبارزه ـ شکست و پیروزی

معنی کسب می کند.

کسی که مبارزه نمی کند، نه پیروز می شود و نه شکست می خورد.

چنین کسی

اصولا و اساسا و قاعدتا

سرکوب هم نمی شود.

نمی شود؟

برای پیدا کردن جواب به این سؤال،

باید سری به تاریخ معاصر زد.

استالین

پس از عهد قرارداد عدم حمله به همدیگر با هیتلر و کمک های همه جانبه از غلات تا نفت و غیره و تبریکات آنچنانی و حتی دعوت از سران فاشیسم به شرکت در جشن اول ماه ماه مه در مسکو،

اصلا و اساسا

انتظار زیر پا نهادن قرارداد و حمله ناگهانی به کشور را نداشته است.

فاشیسم اما مثل فوندامنتالیسم است.

جریان خردستیز بی شعور و بی شرم «بی همه چیزی» است.

روی افراد و احزاب و جریانات خردستیز،

نمی توان با معاییر عقلی و تجربی و منطقی حساب کرد.

بر سر حزب توده، همان بلا رفته است که بر سر حزب کمونیست شوروی رفته بود.

هر که ناموزد ز پیر روزگار

هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (الف) انجمن (لیگای) دوستی خلق ها در جمهوری المان دموکراتیک (۱)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱

  • انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک به سازمان جامعتی ئی اطلاق می شد که در ۱۵ ماه دسامبر سال ۱۹۶۱ تأسیس یافته بود.

۲

  • انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک، سازمان فراگیری بوده که توسط ۱۵ سازمان و کمیته دوستی خلقها که در خارج از کشور مؤثر بوده اند، تأسیس یافته بود.

۳

  • مشغله و وظیفه اصلی انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک برقراری رابطه دوستی با خلق های جهان برای حفظ صلح و تفاهم بین الخلقی (بین المللی) و حفظ و توسعه و تعمیق این روابط بوده است.

۴

  • انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک از چیزهای زیر استخراح شده بوده است:

الف

  • از قوانین اساسی هومانیسم (بشردوستی)

هومانیسم

(اومانیسم)

۱

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/13009

۲

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/13024

۳

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/13029

پایان

هومانیسم و جنبش هومانیستی

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/6114

ب

  • از همزیستی مسالمت آمیز

همزیستی مسالمت آمیز

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/5411

پ

  • از همکاری دوستانه

ت

  • از همبستگی

۵

  • انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک با نیاز دم افزون به کسب اطلاعات راجع به توسعه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در خارج از جمهوری آلمان دموکراتیک در پیوند بوده است.

۶

  • این نیاز به اطلاعات و سمپاتی رشد یابنده به تشکیل انجمن های ملی دوستی با جمهوری آلمان دموکراتیک، به تشکیل کمیته هایی برای به رسمیت شناسی جمهوری آلمان دموکراتیک توسط بیش از ۵۰ کشور در سراسر کره زمین و به تشکیل کمیته های بین المللی در زمینه به رسمیت شناسی جمهوری آلمان دموکراتیک (کمیته هلسینکی) منجر شده بودند.

۷

  • علاوه بر انجمن ها و کمیته های ملی دوستی، انجمن دوستی خلق ها در جمهوری آلمان دموکراتیک و انجمن ها و کمیته های آن روابطی با دیگر سازمان ها و نهادهای دموکراتیک و شخصیت های حیات سیاسی و فرهنگی در بیش از ۱۰۰ کشور جهان برقرار کرده بود.

ادامه دارد.

درنگی در فرازهایی از «بابا گوریو» (۲)

درنگی

از

میم حجری

راز ثروت های بزرگ که علت آشکاری ندارد،

جنایتی است

که چون پاک و پاکیزه انجام یافته، فراموش شده است.

( ص ۱۱۳)

بالزاک

در این جمله، در پی کشف دلایل و علل و منشاء انباشت ثروت کلان در قطبی از جامعه است.

منظور او از «راز» همین دلایل و علل و منشاء است

فلاکت بالزاک و شعرا و ادبای دیگر

فقر مفهومی و یا فقر فلسفی (مارکس)

است.

با مفاهیم ادبی نمی توان به تحلیل چیزی نایل آمد.

فقط می توان هارت و پورت و خودفریبی و عوامفریبی کرد و به گیجی و گمراهی خواننده و شنونده لاطائلات خود افزود.

درست به این دلیل،

بالزاک «راز» انباشت ثرورت در قطبی از جامعه را جنایت می داند.

بالزاک

جنایت را هم به دو دسته پاک و کثیف طبقه بندی می کند.

منشاء انباشت ثروت به نظر او جنایت پاک و پاگیزه و تر و تمیز است و نه کثیف.

جنایت چیست؟

جرم و جنایت یک مفهوم حقوقی ـ قضایی و اتیکی ـ اخلاقی است.

یعنی

جرم و جنایت و تبهکاری مثلا قتل و جرح و غیره

چیزهایی روبنایی اند.

یعنی

معلول زیربنای اقتصادی اند.

آنچه که از دید بالزاک، جرم و جنایت محسوب می شود،

اعمالی اند که مغایر با قوانین و منافع طبقه اجتماعی فئودال اند.

مراجعه کنید

به

جنایت

(تبهکاری)

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14867

پایان

جنایت

در هر نظام جامعتی خودش معلول علل مادی و معیشتی و فکری و فرهنگی است.

یعنی

جنایت

معلول علل اوبژکتیو و سوبژکتیو است.

مثال:

۶

علل اجتماعی اصلی جنایت (تبهکاری) در نظام جامعتی امپریالیستی

را استثمار انسان به وسیله انسان و پیامدهای زیر ناشی از آن تشکیل می دهند:

۱

اخلاق زدایی

(نیهلیسم اخلاقی)

۲

هراس حیاتی (اگزیستانسیال)

۳

اضطرار و ذلت

۴

آسوسیالیته (ضدیت اجتماعی)

۵

سودجویی بی رحمانه

۶

سخت ترین فرم مبارزه رقابتی

۷

قساوت و خشونت و وحشیت در روابط انسانی

این بدان معنی است که بالزاک از معلولی روبنایی، علت العللی برای انباشت ثروت و سرمایه می سازد.

یعنی

دیالک تیک علت و معلول را وارونه می سازد

و

با تکیه بر معلول (جرم و جنایت) به توضیح علت (انباشت ثروت و سرمایه) می پردازد.

یعنی

شیپور روشنگری را از سر گلادش می زند.

امپریالیسم

هم امروزه همان کار بالزاک را می کند.

امپریالیسم

سیاستمداران جوامع امپریالیستی و حتی سوسیالیستی

را

مشتی جانی و تبهکار جا می زند.

مراجعه کنید

به

فیلم «روزی امریکایی وجود داشت.»

ادامه دارد.

درنگی در شعری از هوشنگ ابتهاج (سایه) تحت عنوان «یادگار» (۱)

درنگی

از

میم حجری


سایه در عالم خیال،

یادگار مشترکی را که با کیوان در دل دارد،

از زبان او می شنود:
«مژده آزادی انسان»

را
که در مبارزه مشنرک آنها در حزب توده ها پی ریزی شده است

و

در آینده مژده آن را دریافت خواهند کرد.


در نسخه دوم این شعر سایه،

نام پوری هم به مناسبت درگذشت او به شعر اضافه می شودو

حق پرست



نسخه اول:
"یادگار"
(کلن – خرداد ۱۴۰۰)

هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل می‌کردم
یادم آمد ناگاه
آخرین مانده آن جمع پریشانم، آه،
چه کسی خوابِ تو را خواهد دید؟
چه کسی از تو سخن خواهد گفت؟

چشم خندانش برقی زد:
«سایه جان ما هستیم
ما صدای سخن عشقیم
یادگار دل ما مژده آزادی انسان است.»

٭٭٭
نسخه دوم:
«یادگار»


هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل می‌کردم
یادم آمد ناگاه
آخرین مانده از آن جمع پراکنده منم
چه کسی خواب تو را خواهد دید؟
چه کسی از تو سخن خواهد گفت؟


آه، پوری هم رفت
گفت پوری با ما ست:
«سایه جان ما هستیم
ما صدای سخن عشقیم
یادگار دل ما مژده آزادی انسان است.»


پایان

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۱۱۰۵)

شین میم شین

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت دوم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۸۳ ـ ۸۴)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

دل تخمکاران بود رنجکش

چو خرمن بر آید، بخسبند خوش

معنی تحت اللفظی:

دل بزرگران رنجکش است.

اما وقتی بذرها به خوشه ها و خوشه ها به خرمن تبدیل شوند، خوش می شود.

سعدی

در این بیت شعر،

برای اثبات تجربی ادعای خود در بیت قبلی شعر

(بهشت تن آسانی آنگه خوری

که بر دوزخ نیستی بگذری)

از عالم عام به خطه خاص برمی گردد و آن را به محک عمل می زند و اثبات می کند.

سعدی

ضمنا

دیالک تیک رنج و گنج را به شکل دیالک تیک بذرافشانی و خرمن کوبی بسط و تعمیم می دهد.

منظور سعدی از دل برزگران، احتمالا دغدغه خاطر آنان پس از بذرپاشی و دل بستن به بارش باران است.

در دوره سعدی، احتمالا دیمکاری رواج داشته است.

شاید هم منظورش از دغدغه دل برزگران،

آفات طبیعتی از قبیل حمله ملخ و سیل و خشکسالی و غیره باشد.

دغدغه دل برزگران

به همین دلیل،

پس از درو کردن محصول و خرمنکوبی و حمل محصول کشاورزی به خانه بر طرف می شود و خواب راحت برای شان میسر.

ادامه دارد.

کلنجار ایده ئولوژیکی با همنوع (۴۵۱)

میم حجری

https://hadgarie.blogspot.com/2024/11/blog-post_461.html

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (الف) اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک (۲) (بخش آخر)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۵

· ارگان های اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک به شرح زیر بوده اند:

الف

· گردهمایی پلنار

ب

· ریاست

پ

· کمیته اجرایی

ت

· کمیسیون تجدید نظر

۶

· محل اجلاس اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک شهر برلین شرقی بوده است.

۷

· اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک حاوی اداراتی در شهرهای زیر بوده است:

الف

· وایمار

ب

· روستوک

پ

· درسدن

۸

· در اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک هم می توانند سازمان ها عضو شوند و هم اشخاص.

۹

· اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک هم در مقیاس ملی خدمات ارزنده ای در راه پیشبرد تحقق آماج ها و قوانین منشور سازمان ملل ادا کرده است و هم در مقیاس بین المللی.

۱۰

· اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک به تنهایی و یا در همکاری با اتحادیه های فدراسیون جهانی برای ملل متحد (وی اف یو ان آ) به برگزاری سمینارها و سمپوزیوم ها راجع به مسائلی مبادرت می ورزدید که در سازمان ملل نقشی بازی کرده اند.

۱۱

· مسائل زیر از این قبیل بوده اند:

الف

· مسائل مربوط به مبارزه بر ضد راسیسم (نژادگرایی) و تبعیض نژادی

ب

· مسائل مربوط به مبارزه در راه خلع سلاح

پ

· مسائل مربوط به ممنوعیت تولید و استفاده از تسلیحات امحای همگانی (ABC)

۱۲

· اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک در همکاری با سازمان های جامعتی دیگر کشور، سهم مهمی در رابطه با کردوکار انتشاراتی و برگزاری های سخنرانی ها و بحث ها راجع به کردوکار سازمان ملل به عهده داشته است.

۱۳

· اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک به انتشار سالنامه «بیلان سازمان ملل» و سلسله مطالبی تحت عنوان «جمهوری آلمان دموکراتیک و سزمان ملل» مبادرت ورزیده است.

۱۴

· نمایندگان اتحادیه (لیگای) ملل متحد در جمهوری آلمان دموکراتیک در اتحادیه های فدراسیون جهانی برای ملل متحد (وی اف یو ان آ) و در همکاری با دیگر دول سوسیالیستی، به ویژه اتحاد جماهیر شوروی در راه نیل به آماج های آن تلاش می ورزیدند.

پایان

درنگی در شعری از سیاوش کسرایی، تحت عنوان «هوای آفتاب» (۴)

درنگی

از

شین میم شین

هوای آفتاب

تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی!؟

به هر که رو کنی تو را جواب می کند.


چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کس اش به نام و نامه و پیام نوازشی نمی دهد
اگرچه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند:


نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو، بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش

سخن به هر کلام و شیوه ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی،

سخن ز جاودانگی ست....

آمان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این، شکسته خواب می کند!

معنی تحت اللفظی:

پناهنده سیاسی در غربت،

هزار درد بی درمان دارد و هزار سؤال بی جواب.

جایی برای رفتن ندارد.

به هرکس رو می کند، پذیرفته نمی شود.

کسی به دیدنش نمی آید.

کسی اسمش را بر زبان نمی راند.

کسی نامه ای به او نمی نویسد و پیامی به او نمی دهد.

تنها تسلی خاطری که برایش باقی می ماند، گریه شبانه و خواب ایام خوش ماضی در میهن است:

در بزم دوستان نشستن

گفتگو و شعرخوانی و تحسین شعر و باده خواری به سلامتی همدیگر و دم زدن از حزب و مرام و مبارزه و وفاداری به عهد و پیمان.

امان از دست سمند شبرو خیال که پدر پناهنده را در می آورد.

۱

تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی!؟

به هر که رو کنی تو را جواب می کند.

سیاوش در این بند شعر، دیالک تیک های زیر را برای وصف حال خویش به خدمت می گیرد:

دیالک تیک درد و دوا را

دیالک تیک حرف و جواب را

دیالک تیک رهرو و مقصد را
دیالک تیک نیاز و ناز را

اخوان جوان

در شعری

دو سال پس از کودتا،

همین تنهایی را در همین میهن تحفه سیاوش

به طرزی رئالیستی تبیین داشته است:

تهران

( دی ماه ۱۳۳۴)

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.


نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟


مسیحای جوانمرد من ای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است….آی…..
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم


حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحرشد، بامدادآمد
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست


حریفا! گوش سرما برده است این، یادگارسیلی سرد زمستان ست
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوتِ ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان ست
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته ،سرها درگریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

پایان

ادامه دارد.

درنگی در فرازهایی از «بابا گوریو» (۱)

درنگی

از

میم حجری

راز ثروت های بزرگ که علت آشکاری ندارد،

جنایتی است که چون پاک و پاکیزه انجام یافته،

فراموش شده است.

( ص ۱۱۳)
خواستن این که مردی بزرگ یا ثروتمند باشم ،

آیا نشانه ی آن نیست

که تصمیم دارم

دروغ بگویم ،

کمر خم کنم ،

روی زمین بخزم ،

بلند شوم ،

چاپلوسی کنم ،

دو رو باشم ؟

آیا به معنی آن نیست که راضیم نوکر کسانی باشم که دروغ گفته اند ، کمر خم کرده اند ، خزیده اند؟

پیش از آن که شریک جرمشان بشوی باید نوکر آنها باشی .

ولی ، نه . من می خواهم با نجابت و سلامت نفس کار کنم و ثروت خود را فقط مدیون زحمت خود باشم . این ثروت به کُندی بدست خواهد آمد .
ولی من هر شب بدون اندیشه ی ناگوار

سرم را روی بالش خواهم گذاشت .

چه چیزی زیباتر از این است که انسان به زندگی خود نگاه کند و آن را مثل زنبق سفید پاک ببیند؟

( ص ۱۱۴)


بالزاک
نویسنده رئالیست فرانسه است.
مارکس به اثر او تحت عنوان اوژنی دوگرانده اشاره کرده است.
البته ما اشارات مارکس در این زمینه را نخوانده ایم.

ولی فیلم این اثر بالزاک را دیده ایم.

انتقاد بالزاک از نظام جامعتی سرمایه داری و بورژوازی
انتقادی ارتجاعی است.
چون از موضعی فئودالی است.
بالزاک از طرفداران اشرافیت فئودال و روحانی بوده است.
هر انتقادی از نظام سرمایه داری و بورژوازی

حتما نباید انقلابی باشد.

برای اینکه هر گردی گردو نیست.
از مواضع مختلف می توان ضد امپریالیست و ضد سرمایه داری و ضد مذهبی و غیره بود.

ولی بهتر است که این فرازها از اثر بالزان تحت عنوان «بابا گوریو» را

زیر ذرهبین تحلیل مارکسیستی بگذاریم.

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۱۱۰۴)

شین میم شین

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت دوم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۸۳ ـ ۸۴)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

بهشت تن آسانی آنگه خوری

که بر دوزخ نیستی بگذری

معنی تحت اللفظی:

به شرطی به به بهشت آسایش دست می یابی که از دوزخ مشقات بگذری.

سعدی

در این بیت شعر،

دیالک تیک رنج و گنج را به شکل دیالک تیک دوزخ و بهشت بسط و تعمیم می دهد و نقش تعیین کننده را از آن رنج (دوزخ) می داند:

برای نیل به آسایش تن باید از دوزخ نیستی گذشت.

به نظراو راه بهشت بی خیالی از جهنم نیستی می گذرد.

این نسخه رهائی بخش سعدی است:

سقوط به قهقرای نیستی، انکار خویشتن خویش، هیچ انگاری خویش.

این نسخه، نسخه ای سرتاپا فئودالی است.

اینجا انسان فقط و فقط می تواند به مثابه بنده و رعیت و نوکر و کلفت تصور شود، نه به مثابه موجودی آزاد و مستقل و خودمختار و خردمند.

جنبه ایراسیونالیستی عرفان در این حکم به وضوح خودنمائی می کند:

گذر از روی جنازه خویش، برای وصل به معشوق خیالی و واهی.

معراج روح از عالم ادنی به عرش اعلی.

این بیت شعر می تواند در ذهن توده ها

به معنی تحمل ستم دنیوی به امید دریافت پاداش اخروی تفسیر شود:

گذر صبورانه و تسلیم طلبانه از جهنم جامعه طبقاتی به امید رسیدن به سلطنت الهی در عقبی و عدل فراگیر آن.

ادامه دارد.

درنگی در شعری از سیاوش کسرایی، تحت عنوان «هوای آفتاب» (۳)

درنگی

از

شین میم شین

هوای آفتاب

هوای تو ست در سرم
اگرچه این سمند عمر، زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می کند.


نه آشنا، نه همدمی
نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو


نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها
نه راه آشنا ست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ما ست.

معنی تحت اللفظی:

اگر چه رو به زوال می روم، اما هوای وطن در سر دارم.

اینجا نه آشنایی هست و نه همدمی.

پناهندگان

علاوه بر بیکسی

در محنت و بیم و بی پناهی به سر می برند.

با همه چیز بیگانه اند:

با شهر و رود و چشم انداز، با خانه ها و کوچه ها و راه ها.

ضمنا همزبانی ندارند.

در این بند شعر سیاوش،

محنت غربت به طرز رئالیستی و راسیونالیستی تصور و تصویر می شود.

در غربت،

چیزهای آشنای ناچیز از قبیل آشنایان بدبخت تر از خویش و عوامل آب و هوایی و جغرافیایی

ایدئآلیزه می شوند و تحفه نطنز می شوند.

درد سیاوش اما چیز دیگری است.

این حرف ها بهانه اند.

ژاله اصفهانی و احسان طبری

رفیقان و همرزمان شاعر سیاوش

هم از این معبر غربت گذشته است.

بی آنکه حسرت این چیزهای ناچیز را خورده باشند.

۱

هوای تو ست در سرم
اگرچه این سمند عمر، زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می کند.

سیاوش

در این جمله،

دیالک تیک وسیله سفر و مسافر

را

به شکل دیالک تیک سمند عمر و سوار بسط و تعمیم می دهد.

سمندی که رو به سوی گور می رود و نه رو به سوی نور.

خود همین استنباط و احساس پسیکولوژیکی

در این شعر منعکس می شود:

حسرت هوای آفتابی.

۲

نه آشنا، نه همدمی

سیاوش در این مفهوم،

دیالک تیک دوست و دشمن

را

به شکل دوئالیسم آشنا و بیگانه

بسط و تعمیم می دهد

و

برای تبیین حالت و حاجت روحی و روانی خود به خدمت می گیرد.

دیالک تیک آشنا و بیگانه

دیالک تیک فئودالی دیرآشنا در ادبیات فئودالی کشور بوده است که ضمنا معیار تعیین دوست و دشمن است.

این دیالک تیک هم بسان همین شعر سیاوش،

بر مدار جغرافیا می چرخد:

آشنا در ایده ئولوژی برده داری و فئودالی

به کسی اطلاق می شود که در اقلیم خان و سلطان برده دار و یا فئودال زندگی کند.

در نتیجه همه خوارج از این خطه، دشمن و بیگانه محسوب می شوند.

۳
نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی

سیاوش در این مفهوم،

دیالک تیک تکیه گاه و متکی را به شکل دوئآلیسم شانه و سر بسط و تعمیم می دهد و از تنهایی و بیکسی مطلق خود پرده برمی دارد.

۴

تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو

سیاوش

در این مفاهیم،

دیالک تیک های دیرآشنای سعدی را تکه پاره می کند تا حالات و حوایج روحی و روانی خود را تبیین دارد:

از دیالک تیک رنج و گنج سعدی، فقط رنج مانده است.

از دیالک تیک بیم و امید سعدی، فقط بیم مانده است

از دیالک تیک پناهنده و پناهدهنده فقط سیاوش بی پناه مانده است

۵
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها
نه راه آشنا ست

سیاوش

در این جمله،

دیالک تیک آشنا و بیگانه را به شکل دوئآلیسم شهر و باغ و رود و منظره و خانه و کوچه و راه آشنا و بیگانه بسط و تعمیم می دهد.

اندوه اساسی سیاوش در این جمله، اندوهی جغرافیایی است.

سیاوش

در این شعر،

دنبال بهانه است و نه دنبال حقیقت.


۶
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ما ست.

سیاوش

در این جمله،

به مقایسه زبان روسی با زبان فارسی می پردازد

و

ضمن هندوانه چپاندن زیر بغل زبان عقب مانده و ناقص و بی در و پیکر و فقیر فارسی،

به تحقیر زبان بسیار پیشرفته و غنی روسی می پردازد.

طبری هم در گفتگویی ادعا کرده است که «فارسی شکر است»

ولی نگفته است که «بقیه زبان ها گوز خر است.»

ادامه دارد.

درنگی در شعری از احسان طبری، تحت عنوان «دو بینش»

احسان طبری

(۱۲۹۵ ـ ۱۳۶۸)

(۷۳ سال)

دو بینش

(از اندرزنامه عمر)

درنگی

از

شین میم شین

۱

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15324

۲

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15385

۳

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15393

۴

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15400

۵

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15409

۶

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15416

۷

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15426

۸

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15434

۹

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15448

۱۰

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15456

۱۱

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15462

۱۲

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15468

۱۳

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15474

۱۴

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15481

۱۵

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15485

۱۶

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15489

۱۷

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15494

پایان

درنگی در شعری از احسان طبری، تحت عنوان «دو بینش» (۱۷) (بخش آخر)

احسان طبری

(۱۲۹۵ ـ ۱۳۶۸)

(۷۳ سال)

دو بینش

(از اندرزنامه عمر)

درنگی

از

شین میم شین

عقل چون کم مایه شد، سودی از این خودخواه نیست
عشق را بین، کو عیان سازد عجایب کارها
عقل گوید:

«شش جهت حدّ است و بیرون راه نیست»
عشق گوید:

«راه هست و رفته ام من بارها»

(مولانا)

معنی تحت اللفظی:

عقل اگر کم مایه باشد، خودخواه و بی ثمر می گردد

به عوض تبعیت از عقل، باید به تبعیت از عشق روی آورد

که قادر به انجام کارهای عجیب و غریب است.

عقل ادعا می کند که شش جهت (پیش و پس و چپ و راست و بالا و پایین ) حد است و نمی توان از این حد فراتر رفت.

عشق می گوید که می توان فراتر رفت و من بارها رفته ام.

طبری در این بند شعرش،

دیالک تیک غریزه و عقل

را

به پیروی از عرفان خردستیز خریت گستر خر پرور

به شکل دوئالیسم عشق و عقل بسط و تعمیم می دهد

و

به تحقیر عقل و تجلیل از عشق می پردازد

و

به عوض استدلال علمی و تجربی و عقلی

بیت شعری از مولانا را تحویل خواننده و شنونده خرافات خود می دهد.

این غزل مولانا باید مستقلا تحلیل مارکسیستی شود:


مولانا


در میان پرده خون، عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق، بی‌چون کارها

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته، برشده بر دارها

عاشقان دردکش را در درونه، ذوق‌ها
عاقلان تیره دل را در درون، انکارها

عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را کاندر تو است آن خارها

هین خمش، کن خار هستی را ز پای دل، بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف
چون برآمد آفتابت، محو شد گفتارها
پایان

طبری

در سنت عرفان و به پیروی از مولانا،

به انکار علمیت و عینیت و عقلانیت و قانونمندی عینی هستی می پردازد

و

منکر حد های عینی چیزها، پدیده ها، روندها و سیستم های هستی می شود.

حد

یکی از مهمترین مفاهیم فلسفی است.

مراجعه کنید

به

حد

۱

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14671

۲

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14678

۳

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14680

پایان

طبری در این بند شعر،

با تحقیر عقل و تجلیل از عشق

به سنگر آنارشیسم و آوانتوریسم (هرج و مرج طلبی و ماجراجویی) می غلتد

که منکر جبر و مطلق کننده اختیار است.

تنها چیزی که طبری کمترین خبری از آن ندارد،

مارکسیسم است.

۲

زندگی جهدِ دل انگیزی است بهرِ رزمجو
گفته مسعود سعد است این کلامِ جان نواز:
«لفظِ خود را پاک کن، وانگاه بی پروا بگو
راه خود را راست کن، وانگاه بی پروا بتاز

معنی تحت اللف‍ظی:

حیات یعنی جهاد و بشر یعنی مجاهد.

به قول مسعود سعد،

حرفت را پاک کن و بی پروا بگو

راهت را راست کن و بی پروا برو.

پس از بودا و خواجه عبدالله و مولانا و امیر خسرو دهلوی و صائب و سعدی،

نوبت به مسعود سعد می رسد و با ذکر طوطی وش هارت و پورت بی محتوای او

شعر «دو بینش» طبری خاتمه می یابد.

طبری

ظاهرا معنی بینش را نمی داند.

بینش کذایی اول پسیمیسم و نیهلیسم بوده است

و

بینش کذایی طبری

ترکیبی از نیهلیسم و آنارشیسم و آوانتوریسم و ایراسیونالیسم (خردستیزی) و هارت و پورتیسم است.

پایان

درنگی در مکررات مکرمات (۵۴)

درنگی

از

میم حجری

لئو لوونتهال

تبلیغات و خشونت و زور و قهر

را

مشخصات ماهوی سیاست فاشیستی می داند.


لئو لوونتهال

در اثرش تحت عنوان «پیامبران کاذب»

به تجزیه و تحلیل فنون رتوریکی (حرافی، سخن بازی) ئی می پردازد که مبلغان و مروجان سیاست فاشیستی

در متون و اعلامیه ها و سخنان خود مورد استفاده قرار می دهند.

لئو لوونتهال

یکی از مؤسسان «تئوری انتقادی» و پژوهشگر کمونیکاسیون (مخابرات، مباحثات، هماندیشی) بود.

لئو لوونتهال
در سنت کلاسیک روانشناسی سیاسی

در ایالات متحده امریکا در سال های ۱۹۴۰

به بررسی نقش «مبلغان و مروجان» سیاست فاشیستی می پردازد.


«مبلغان و مروجان» سیاست فاشیستی

به اشاعه توطئه ـ تئوری و «اخبار فیک» (جعل و تحریف اخبار) می پردازند

و

در مقابل جمعیت طرفدار خود،

بر پیشانی چپ ها و سیاستمداران و زنان و مردان یهودی

مهر دشمن همگانی می کوبند

و

همه کاسه ها و کوزه های بحران جامعتی را بر سر آنان خرد و خراب می کنند.

کسب و کار «مبلغان و مروجان» سیاست فاشیستی

خر پروری دسته جمعی جمعیت کشورها و منحرف سازی افکار عمومی از مسائل و معضلات حقیقی جامعه است.

لئو لوونتهال

این را «آزمایش عام پوگروم» محسوب می دارد.

(پوگروم یک واژه روسی است و به معنی تخریب و تار و مار و قتل و غارت است.

پوگروم

به تهمت باران سازی اقلیت های مذهبی، ملی و قومی و تهاجم خشونت آمیز بر زندگی و دارایی آنان اطلاق می شود.

اقداماتی که توسط دولت کشور تحمل و یا حتی حمایت می شوند.

این مفهوم در سال ۱۸۸۱، با حملات ضد یهودی در روسیه تزاری

معروفیت بین المللی کسب می کند.

پوگروم

دیری است که جزو مفاهیم عامیانه و علمی است.

مترجم).

مواد و مصالح بررسی شده توسط لئو لوونتهال

نه تنها پژوهش تاریخی ارزشمندی راجع به ایده ئولوژی راستگرایی،

بلکه علاوه بر آن به شدت اکتوئال و بالفعل است.

اگر کسی امروزه لاطائلات راستگراها را بشنود و یا نظری بر سوشیال مدیا بیندازد،

به اکتوئالیته (حی و حاضریت و فعلیت) این بررسی های لئو لوونتهال پی می برد.

پایان

کلنجار ایده ئولوژیکی با همنوع (۴۵۰)

میم حجری

https://hadgarie.blogspot.com/2024/11/blog-post_21.html

ادامه دارد.

درنگی در شعری از سیاوش کسرایی، تحت عنوان «هوای آفتاب» (۲)

درنگی

از

شین میم شین

هوای آفتاب

۱

هوای آفتاب

این عنوان این شعر سیاوش است.

در عنوان هر شعری، محتوای ماهوی آن شعر تجرید و تقطیر می یابد.

هوای آفتاب، مفهومی آب و هوایی و جغرافیایی است.

شاعر حزب توده و مفاهیم جغرافیایی!

چی شده است که سیاوش به این روز افتاده است؟

۱

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه

را
فسرده می نماید و خراب می کند
و

من

ـ به یادت ای دیار روشنی، کنار این دریچه ها -
دلم هوای آفتاب می کند

معنی تحت اللفظی:

هوا در تمام طول ماه، ابری و آسمان بسته و اتاق سرد است

و

در نتیجه، همه روزهای ماه افسرده و خراب اند.

شاعر

بر لب پنجره اتاق سرد ایستاده و با یاد آوری ایران به مثابه سرزمین بی ابر و آفتابی،

آرزوی برگشت به کشور و برخورداری از هوای آفتابی می کند.

این شعر احتمالا در مسکو سروده شده است.

مسکو

یکی از زیباترین شهرهای جهان است.

مسکو کجا و تهران کجا که محل سکونت سیاوش بوده است؟

شرایط حاکم بر این شعر سیاوش،

پسیکولوژیکی اند

و

مقایسات جغرافیایی و آب و هوایی، بهانه اند و ثانوی اند.

۲

خوشا

به

آب و آسمان آبی ات
به

کوه های سربلند
به

دشت های پر شقایقت
به

دره های سایه دار
و

مردمان سختکوشِ توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار!

معنی تحت اللفظی:

ایران اما بر خلاف روسیه،

سرزمین آب و آسمانی آبی و کوه های سربلند و دره های سایه دار و سکنه زحمتکش و رنجبر و باستانی است.

سیاوش

در این بند شعر،

به مقایسه سوبژکتیو (سطحی، ساده لوحانه، احساسی، عاطفی و دلبخواهی)

دست می زند و از کیسه خلیفه می بخشد.

دلیل این تصورات و توهمات سیاوش،

روان شناسی خرد و خراب او ست.

این شعر سیاوش

نه شعری سرشته به شعور و شناخت و نه شعری مبتنی بر رئالیسم و راسیونالیسم (واقعگرایی و خردگرایی)، بلکه واکنشی روانی و غریزی و عاطفی و عصبی بر شرایط حاصل از سرکوب و شکست و ورشکست تئوریکی ـ اتیکی ـ ایده ئولوژیکی حزب توده و بحران اردوگاه سوسیالیستی است.

و گرنه سیاوش، اشعار دیگری دارد که محتوای به کلی دیگری دارند.

هم در رابطه با اتحاد شوروی و هم در رابطه با حزب توده و ایران.

ادامه دارد.

متا تحلیلی از «تحلیلی» که تحلیل نیست

تحلیلی

از

شین میم شین

شاه و روحانیت

(بهمن قاضی)

۱

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15419

۲

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15423

۳

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15427

۴

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15429

۵

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15438

۶

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15446

۷

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15454

۸

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15458

۹

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15465

۱۰

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15472

۱۱

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15478

۱۲

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/15483

پایان

درنگی در شعری از احسان طبری، تحت عنوان «دو بینش» (۱۶)

احسان طبری

(۱۲۹۵ ـ ۱۳۶۸)

(۷۳ سال)

دو بینش

(از اندرزنامه عمر)

درنگی

از

شین میم شین

امیرخسرو توسط مردان جوان احاطه شده‌است. مینیاتوری از یک نسخه خطی مجلس العشاق سروده حسین بایقرا

دوش در شعرِ امیر خسروِ فرزانه، من
دیده ام بیتی که خوشتر زین کلامِ ناب نیست:
پادشه گو خون بریز و شحنه گو گردن بزن
« بهرِ جانی ترکِ جانان، شیوه اَحباب نیست»

معنی تحت اللفظی:

امیر خسرو گفته است:

به پادشاه بگو، خون بریزد و به جلاد بگو، گردن بزند.

شیوه حبیبان (دوستان) فدا کردن جان در راه جانان است.

پس از حضرت بودا و خواجه عبدالله و مولانا،

نوبت رسیده به امیر خسرو دهلوی از هندوستان.

طبری به عوض خوداندیشی، به گرداوری و نقل پر آب و تاب آیات و احادیث و روایات و خرافات از قدمای کج و معوج می پردازد.

امروزه ۹۹ در صد «پرندگان» در فضای مجازی، پیروان طوطی وش طبری اند.

هنری جز نشخوار یاوه های این و آن ندارد.

اگر دکارت زنده بود، می گفت:

«من نمی اندیشم، پس مرده ام.»

ما در این ۲۴ سال یک میلیون اندیشه متعالی ترجمه و منتشر کرده ایم،

احدی اعتنایی ندارد.

همه طوطیان انترنتی

بسان طبری

دنبال این و آن فرنگی و سوری و عراقی و امریکایی و فرانسوی و روسی و غیره می گردند و خرافات آنان را با آب و تاب و هلهله و هورا منتشر می کنند.

صائبِ تبریزی پندی داد بی لغو و گزاف
قدرِ این پندِ کُهن نازل نمی باید گرفت:
« یا نمی باید ز آزادی زدن چون سرو، لاف
یا گره از بی بَری در دل نمی باید گرفت»

معنی تحت اللفظی:

صائب تبریزی پند ارجمندی داده است:

آزاد کسی است که مثل سرو بی ثمر باشد.

اولا

سرو بی ثمر نیست.

ثمر سرو فقط قابل خوردن توسط بشر نیست.

ثانیا

سرو از سمبل های اخلاقی اشراف برده دار و فئودال انگل و مفتخور است و نه مظهر آزادی.

ثالثا

صائب

نوحه سرا بوده است.

صائب اصلا شاعر نبوده است.

چه رسد به اینکه ناصح باشد.

خمینی و دار و دسته اش

را

باید نه به دلیل سرکوب دگراندیشان، بلکه به دلیل خریت باید به بازخواست کشید.

مگر فرقی بین جهان بینی طبریها و روحانیتوجود داشته است؟

اگر مطهری و مصباح و مجلسی موعظه می کردند،

چه فرقی موعظه شان با مواعظ طبری می داشت؟

ادامه دارد.

درنگی در مکررات مکرمات (۵۳)

درنگی

از

میم حجری

زن ستیزی در صور مختلف
تازگی ندارد.


نطفه های تحقیر زنان
در روند گذار بشریت از مادرسالاری به پدرسالاری در اثر گذار از گرداوری حبوبات و ریشه ها ومیوه ها به شکار و کشاورزی

صورت گرفته است
که
پس از گذار از جامعه اشتراکی اولیه به جامعه برده داری (صدر اسلام در شرق)
توسعه یافته و تشدید گشته است:
زن ستیزی با برده ستیزی، رعیت و رهی و کنیز ستیزی و پرولتر ستیزی توأم گشته است.


زن به قول مارکس:
پرولتر مضاعف است:
پرولتر خانه و کارخانه است.

زن
در آن واحد دو ارباب دارد:
بورژوازی (طبقه سرمایه دار) و شوهر

زن ستیزی
در ایده ئولوژی اشرافیت برده دار و فئودال و روحانی
به صورت گاو و گوساله و بره و گوسفند و یز و خر و استر ستیزی، قاطرستیزی، سگ ستیزی و و درختان میوه ستیزی

منعکس شده است.


سرو و اسب و غیره به مثابه مظاهر اشراف انگل و بی ثمر
ستوده شده اند.
مرد به فخر واژه تبدیل شده
و
زن (نامرد) به ننگ واژه.

پایان

قرآن کریم از دیدی دیگر (سوره النساء ویا زنان) (۳۲۲)

ویرایش و تحلیل

از

فریدون ابراهیمی

﴿أُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا ۚ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا﴾
[ النساء: ۱۵۱]

اينان در حقيقت كافرانند و ما براى كافران عذابى خواركننده آماده ساخته‌ايم.

کریم

در این آیه،

کسانی را که به خدا و انبیاء ایمان نمی آورند،

کافر محسوب می دارد و به عذاب الیم تهدید می کند.

این اما بدان معنی است که ایمان به خدا و انبیاء، نه امری معرفتی، عقلی و اختیاری،

بلکه امری اجباری و تحمیلی و زورکی است.

در این صورت چگونه می توان ادعا کرد که لا اکراه فی الدین (اجباری در دین نیست»؟

﴿وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَلَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ أُولَٰئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ ۗ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا﴾
[ النساء: ۱۵۲]

و كسانى كه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده‌اند و ميان پيامبرانش جدايى نيفكنده‌اند پاداششان را خدا خواهد داد، و خدا آمرزنده و مهربان است.

کریم

در این آیه،

کسانی را که به خدا و انبیاء ایمان می آورند، تطمیع می کند.

کسب و کار کریم همین است:

دیالک تیک تهدید و تطمیع.

﴿يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَابًا مِّنَ السَّمَاءِ ۚ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَىٰ أَكْبَرَ مِن ذَٰلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ۚ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذَٰلِكَ ۚ وَآتَيْنَا مُوسَىٰ سُلْطَانًا مُّبِينًا﴾
[ النساء: ۱۵۳]

اهل كتاب از تو مى‌خواهند كه برايشان كتابى از آسمان نازل كنى. اينان بزرگتر از اين را از موسى طلب كردند و گفتند: خدا را به آشكار به ما بنماى. به سبب اين سخن كفرآميزشان صاعقه آنان را فرو گرفت. و پس از آنكه معجزه‌هايى برايشان آمده بود گوساله‌اى را به خدايى گرفتند و ما آنان را بخشيديم و موسى را حجتى آشكار ارزانى داشتيم.

﴿وَرَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثَاقِهِمْ وَقُلْنَا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُلْنَا لَهُمْ لَا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِّيثَاقًا غَلِيظًا﴾
[ النساء: ۱۵۴]

و بخاطر گرفتن پیمان از ایشان (کوه) طور را بر فراز آنها بر افراشتیم و به آنها گفتیم: «سجده کنان به دروازه (بیت المقدس) داخل شوید». و (نیز) به آنان گفتیم: در روز شنبه تجاوز نکنید (و از صید ماهی دست بکشید) و از آنان پیمان محکمی گرفتیم.

کریم

در این دو آیه،

خلق یهود را مورد انتقاد قرار می دهد

که جرم شان خواستن دلیل از موسی بوده است.

ضمنا

منت بر سر آنها می گذارد که کوه طور را برای شان خلق کرده است.

﴿فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ وَكُفْرِهِم بِآيَاتِ اللَّهِ وَقَتْلِهِمُ الْأَنبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ ۚ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْهَا بِكُفْرِهِمْ فَلَا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا﴾
[ النساء: ۱۵۵]

پس به سبب پيمان شكستنشان و كافر شدنشان به آيات خدا و به ناحق كشتن پيامبران و اينكه گفتند: دلهاى ما فرو بسته است، خدا بر دلهايشان مهر نهاده است و جز اندكى ايمان نمى‌آورند.

خلق یهود

گویا پیمان شان را با خدا شکسته اند و کافر شده اند.

دلیل کفرشان هم نه معرفتی، بلکه الهی است.

خدا با بستن دل شان امکان خداشناسی را از آنها سلب کرده است.

در قاموس کریم،

نه تنها ایمان تحمیلی است، بلکه کفر هم به همان سان.

اگر کفر و ایمان الهی و تحمیلی است،

پس دلیل اجر و زجر چیست؟

﴿وَبِكُفْرِهِمْ وَقَوْلِهِمْ عَلَىٰ مَرْيَمَ بُهْتَانًا عَظِيمًا﴾
[ النساء: ۱۵۶]

و نيز به سبب كفرشان و آن تهمت بزرگ كه به مريم زدند.

﴿وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِن شُبِّهَ لَهُمْ ۚ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ ۚ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ ۚ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا﴾
[ النساء: ۱۵۷]

و نيز بدان سبب كه گفتند: ما مسيح پسر مريم پيامبر خدا را كشتيم. و حال آنكه آنان مسيح را نكشتند و بر دار نكردند بلكه امر برايشان مشتبه شد. هر آينه آنان كه درباره او اختلاف مى‌كردند خود در ترديد بودند و به آن يقين نداشتند. تنها پيرو گمان خود بودند و عيسى را به يقين نكشته بودند.

کریم

در این دو آیه،

منکر تصلیب عیسی مسیح می شود.

یعنی همان اعتقاد مسیحیان را تصدیق می کند.

﴿بَل رَّفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا﴾
[ النساء: ۱۵۸]

بلكه خداوند او را به نزد خود فرا برد، كه خدا پيروزمند و حكيم است.

﴿وَإِن مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ ۖ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا﴾
[ النساء: ۱۵۹]

و هيچ يك از اهل كتاب نيست مگر آنكه پيش از مرگش به او ايمان آورد و عيسى در روز قيامت به ايمانشان گواهى خواهد داد.

کریم

در این دو آیه،

ادعا می کند که عیسی مسیح نزد خدا ست.

﴿فَبِظُلْمٍ مِّنَ الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا عَلَيْهِمْ طَيِّبَاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَبِصَدِّهِمْ عَن سَبِيلِ اللَّهِ كَثِيرًا﴾
[ النساء: ۱۶۰]

پس به (کیفر) ستمی که قوم یهود مرتکب شدند، و (نیز) بخاطر جلو گیری بسیار آنها از راه خدا، چیزیهای پاکیزه ای را که برایشان حلال بود؛ بر آنها حرام کردیم.

بیچاره خلق یهود.

کریم حتی اغذیه و اشربه را به بهانه های واهی بر آنها حرام کرده است.

ادامه دارد.

درنگی در مکررات مکرمات (۵۲)


سيمين بهبهانى
باور آدم هاى ساده را خراب نكن
آدم هاى ساده با تو تا ته خط مى آيند
و اگربى معرفتى ببينند قهر نمى كنند
ميميرند٠٠٠
مرگ پروانه را ديده اى؟
پروانه با يك تلنگر ميميرد

شعرا
جهانپهلوان خیالپردازی اند.


از یک میلیون شاعر خیال پرداز خالی باف
حداقل
یکی از زندگی پروانه ها خبر ندارد.


مثال:
پروانه ها از مکریک به راه می افتد
۱۰۰۰۰ کیلومتر را در سه نسل طی می کنند و به مقصد می رستد و تخمگذاری می کنند.


نسل چهارم
پس از خروج از پیله و پرگشودن
به تنهایی همان مسیر را برمی گردد
تا روند و روال کوچ همیشگی دوباره صورت گیرد.


بخش بررسی زندگی حشرات و پرندگان در انستیتوی ماکس پانک در آلمان
پروانه ها را شکار و چیپ گذاری می کند

و

مسیرشان را در سراسر جهان پی می گیرد و از عظمت کوچ شان پرده برمی دارد.

پایان