فرهنگ مفاهیم سیاسی (ف) فونکسیون جامعتی هنر (۳)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱۷

  • هنر سوسیالیستی فونکسیون جامعتی خود را به طرق زیر ایفا می کند:

الف

  • از طریق خدمت به شکلگیری شخصیت های سوسیالیستی همه جانبه توسعه یافته.

ب

  • از طریق خدمت به شکلگیری شعور آنها.

پ

  • از طریق خدمت به شکلگیری معارف (شناخت های) آنها.

ت

  • از طریق خدمت به آموزش و پرورش آنها.

ث

  • از طریق خدمت به جهان احساسی ـ عاطفی آنها.

ج

  • از طریق خدمت به حواس و احساسات آنها.

ح

  • از طریق خدمت به شکلگیری لیاقت اتیکی (اخلاقی) و استه تیکی آنها.

خ

  • از طریق خدمت به شکلگیری لیاقت حظ و لذت بردن آنها.

د

  • از طریق خدمت به شکلگیری لیاقت زیبایی شناسی آنها.

۱۸

  • وظیفه هنر سوسیالیستی، شرکت در تحول شیوه زندگی، احساس زندگی و ایدئال های (آرمان های) شخصیت های سوسیالیستی و در تشکیل روابط سوسیالیستی میان ـ انسانی است.

۱۹

  • هنر سوسیالیستی هرگز نمی تواند به طور یکجانبه بر فونکسیون انتقاد، بر کنترل و آزمون توسعه جامعتی که تحت شرایط امپریالیستی الزامی اند، محدود شود.

ادامه دارد.

درنگی در عندیشه ای از میلان گوندورا (۱)

میم حجری

اعتقاد تفکری است که متوقف شده، منجمد شده

و

آدم معتقد

آدم محدودی است که از اندیشیدن می هراسد.

او در چهار چوب اعتقاداتِ پیشینان خود

به زندگی ملال آور و تکراری خویش ادامه می دهد

و

با آن احساسِ امنیت می کند.
وقتی ملتی دنباله روی پیشینان خویش گردید

نباید انتظار داشته باشد

زندگیش بهتر از اجدادِ خود باشد!
میلان کوندرا

منظور میلان از اعتقاد چیست؟

اعتقاد یعنی باور و ایمان داشتن به اندیشه ای.

مگر بشر می تواند بدون باور و ایمان زندگی کند؟

از میلان چه پنهان که اعتقاد و یا ایمان، تفکر نیست.

اعتقاد و یا ایمان

چه بسا بی نیاز از تفکر تشکیل می یابد.

اعتقاد و ایمان

ضمنا

می تواند بر اساس تجارب شخصی و یا نوعی و یا دانش تجربی حاصل از تفکر تشکیل یابد.

مثال:

باور و یا ایمان به این حقیقت امر علمی که آب تحت فشار جو در ۱۰۰ درجه سانتیگراد به جوش می آید و به بخار و یا گاز مبدل می شود،

چه ایرادی دارد

و

چرا فرد مربوطه باید «آدم محدودی» محسوب شود و از تفکر میلانی کذایی

ترس داشته باشد؟

حتی ایمان مذهبی را نمی توان به مثابه ایمان تحقیر و تخطئّه کرد و مؤمنین را خر قلمداد کرد.

مثال:

ایمان به اعجاز پیامبران مثلا شفای بیماران و احیای مردگان

دال بر خریت و محدودیت مؤمنین و ترس آنها از تفکر نیست.

این ایمان مذهبی

نتیجه تفکر است و نه نتیجه ترس از تفکر.

این ایمان مذهبی

ضمنا

ایمان به فکری و متد فکری معینی است.

ایراد

در فکر مربوطه و متد فکری مربوطه می تواند باشد

و

نه در خود ایمان و یا مؤمنین.

اگر میلان خودش توان تفکر علمی و انقلابی می داشت،

فکر و متد فکری معینی را به چالش علمی و انقلابی می کشید و دست از عوامفریبی برمی داشت.

ادامه دارد.

تحلیل دیگری از تراژدی «مهره سرخ» ـ شاهکار سیاوش کسرایی (۱۱۳)

Siyavash Kasraei.jpg

تحلیلی

از

شین میم شین

۴

گفتم، هر آنچه بود با خرد روز سازگار

بدرود تلخ من

سیاوش

در این بیوگرافی حکیم طوس و اوتوبیوگرافی خویش

به توصیف فراورده فکری حکیم و خویشتن می پردازد:

آنچه گفته شده با خرد روز سازگار بوده است.

نه کمتر و نه بیشتر.

اما منظور از مفهوم «خرد روز» چیست؟

خرد روز را شاید بتوان خرد تاریخی نامید:

خرد بشری بسته به توسعه نیروهای مولده رشد می کند:

کشف تلسکوپ و یا میکروسکوپ به عنوان مثال،

به توسعه خروشان خرد بشری منجر می شود:

پا به پای توسعه نیروهای مولده

قوانین و قانونمندی های جدیدی کشف و فرمولبندی می شوند.

مفاهیم و مقولات و اصطلاحات جدیدی تشکیل می یابند و واقعیت عینی را به مراتب دقیقتر و بهتر بازتاب می دهند.

خرد بشری

روندی تاریخی طی می کند و روز به روز غنی تر می شود.

فردوسی و سیاوش

متناسب با خرد تاریخی گفته اند و سروده اند.

این البته کار کمی نیست.

چون از آن خود کردن خرد زمانه خویش

هنر بزرگی است و کرد و کاری به غایت عرقریز و توانفرسا ست.

چیزی در حد «سودن مادام العمر جان» است.

به همین دلیل فردوسی و سیاوش در عرصه فکری و تئوریکی بی همانند می مانند.

ما هنوز برای ایندو نظیری نیافته ایم.

اگرچه فقط لبی از میراث ایندو تر کرده ایم.

۵

گفتم، هر آنچه بود با خرد روز سازگار

سیاوش در این جمله،

ضمنا حکیم طوس را و خود را

در جرگه خردگرایان قرار می دهد

و

بدین طریق

با گله خردستیزان از همه نوع،

مرزبندی می کند.

حکیم طوس و سیاوش همیشه به خرد وفادار مانده اند.

در این زمینه نیز هر دو بی نظیر و ستایش انگیز بوده اند.

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۶۴۴)

Bild

شین میم شین

باب دوم

در احسان

حکایت یازدهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۶۶)

بخش دوم

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم!

۱

گر گوش دل به گفته سعدی کند، کسی

اول رضای حق طلبد، پس رضای خویش

معنی تحت اللفظی:

اگر کسی از نظر سعدی تبعیت کند، رضایت الهی را بر رضایت خود مقدم می دارد.

سعدی

در این بیت غزل،

خود را به عنوان سرمشق عرضه می کند و ضمنا به جای یار، حق را می نشاند.

اما یک چیز به عنوان پرنسیپ، به عنوان اصل، به جای خود می ماند

و

آن

وابستگی است،

نوکرصفتی است،

فقدان خودمختاری است،

محرومیت از استقلال عمل و اندیشه

است.

در دیالک تیک من و غیرمن، در درجه اول رضای غیرمن قرار دارد، بعد اگر چیزی باقی ماند، من می تواند بدان رضا دهد و یا ندهد.

انسان همان بهتر که خود را تا حد هیچ از خویشتن خویش تهی کند، نیست شود.

تدارک این کار را عرفان خردستیز به عهده خواهد گرفت و عملی خواهد کرد و چیزی در خطه شرق نخواهد ماند که تهوع آور نباشد.

در قاموس سعدی

واژه های مقاومت و مبارزه یافت نمی شوند.

این واژه ها در لیست سیاه قرار دارند و استفاده از آنها حرام است.

اما دلیل سعدی بر صدور حکم «مزن بر سر ناتون دست زور!» شنیدنی است:

«که روزی به پایش در افتی چو مور.»

این دلیل سعدی

بر قانون دیدن سزای عمل خویش

استوار شده است،

بر قانون هرچه بکاری، همان را می دروی،

که در تحلیل نهائی، بر قانون دیالک تیکی داد و ستد

بنا شده است.

اگر احتمال خانه خرابی ستمگر نمی بود،

سعدی دلیلی بر خودداری از اعمال ستم بر موران و زحمتکشان خلع ید شده نداشت.

پراگماتیسم

نشانه و نتیجه ورشکستگی نظری ایدئولوژی و ایدئولوگ های طبقات استثمارگر است.

مراجعه کنید

به

پراگماتیسم

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/11561

پایان

حضرات،

ماهیتا نمی توانند طرفدار هومانیسم و برابری واقعی انسانها باشند و به اندیشه والای «بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند» وفادار بمانند.

اگر احتمال فرومانده شدن کسی نمی رفت،

لزومی به شاد کردن درون فروماندگان نمی بود.

هر «دادی» باید به خاطر «ستدی» باشد.

هر کردوکاری باید سودی برای فرد مورد نظر داشته باشد، که چه بسا با زیان برای هزاران نفر دیگر همراه خواهد بود.

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم فلسفی (ت) تجسم (واگذاری، صرفنظر، وقف) (۳)

پروفسور دکتر ورنر شوفنهاور

پروفسور دکتر مانفرد بور

برگردان

شین میم شین

تجسم در فلسفه کلاسیک آلمان

ادامه

تجسم در فلسفه فیشته

یوهان گوتلیب فیشته

(۱۷۶۲ ـ ۱۸۱۴)

یکی از برجسته ترین نمایندگان ایدئالیسم آلمانی

۱

  • فیشته که کل فلسفه اش چیزی جز تبیین ایدئالیستی کردوکار انسانی نیست، در آثار مذهبی ـ فلسفی و حقوقی ـ فلسفی اش بر دستاوردهای تفکر روشنگری تکیه دارد.

۲

  • فیشته مفهوم تجسم را برای انتقاد از عقاید مذهبی و حقوقی مرده و بیگانه شده (ایمان به وحی و استبداد فئودالی) به کار می گیرد.

۳

  • او میان مراحل تجسم (بیگانگی) انسان و موجود پاک پای بند به اخلاق تفاوت می گذارد که خطوط ماهوی طبیعت اخلاقی اش را به فرامین الهی که در مقابل او قرار دارند، استوار می سازد.

۴

  • به نظر فیشته، مذهب وحی ـ به مثابه بیگانگی کامل انسان از تعین های اخلاقی زندگی اجتماعی ـ به عنوان نازلترین مرحله تجسم در یک «وضع اضطراری» اجتماعی پا به عرصه وجود می نهد.

۵

  • «ایده خدا، به مثابه قانونگزار از طریق قانون اخلاقی نهفته در ما، مبتنی است بر یک تجسم ایده خود ما، مبتنی است بر واگذار کردن یک چیز سوبژکتیو به موجودی غیر از ما و این نوع از تجسم، اصل واقعی مذهب را تشکیل می دهد.»

  • (فیشته، «کلیات»، جلد ۵، فصل ۵۵، ص ۸۸)

۶

  • به نظر فیشته، مذهب طبیعی در مرحله عالی تری از مذهب وحی قرار دارد.

  • مراجعه کنید به دئیسم و مذهب

۷

  • به نظر فیشته، برای پایان دادن به تجسم، باید بدون یاری گرفتن از وسیله کمکی خارجی، به پیروی مستقیم از قانون اخلاقی روی آورد.

۸

  • پیش شرط به تخت نشاندن مستقیم قانون اخلاقی عبارت است از غلبه بر «حکومت نظامی» جبر خارجی به واسطه «حکومت عقل» آزادی در واقعیت اجتماعی.»

  • (فیشته، «کلیات» جلد ۴، ص ۳۹۹، ۴۳۳)

۹

  • در آموزه علم نظری فیشته که در آن تلاش های او برای درک عمیق مفهوم کار انسانی تمرکز یافته اند، برای مقوله تجسم، فونکسیون مهمی محول شده است.

۱۰

  • فیشته عمل سوبژکت را به مثابه وحدت کردوکار و رنج تعریف می کند.

۱۱

  • سوبژکت، کردوکار خود را بر اوبژکت منتقل می کند (تجسم) و به سبب این تجسم از خود می کاهد.

۱۲

  • «در مقابل کردوکار تجسم یافته باید رنجی قرار داده شود.

  • بخشی از کردوکار مطلق، تجسم می یابد و بخشی از کردوکار مطلق جبران می شود، بی که جبران شود.»

  • (فیشته، «کلیات»، جلد ۱، ص ۱۶۵)

(رنج به ازای کردوکار

یعنی دریافت ستدی برای داد خویش،

ستدی که ستد نیست.

مترجم)

۱۳

  • فیشته در جای دیگر، تجسم «من» در «غیرمن» را نیز به مثابه «خود تجسم بخشی مطلق دانش» در نگرش تلقی می کند.

  • به مثابه سنتز سوبژکت ـ اوبژکت (نفی تجسم)، اما به مثابه انباشت دانش در خودآگاهی.

  • (فیشته، «کلیات»، جلد ۲، ص ۶۵۲)

ادامه دارد

درنگی در اندیشه ای (۷۴۹)

میم حجری

شجاعت به این معنا نیست
که نباید بترسی.
شجاعت یعنی
در حالی که می ترسی
ادامه بدهی.
(آنجی توماس)


انجی توماس
درک روشنی از تعریف مفاهیم شجاعت و ترس و تهور و تداوم ندارد.

ترس
در دیالک تیک تهور و ترس وجود دارد.
ترس
واکنشی پسیکولوژیکی است.
ترس

اصلا منفی و مذموم نیست.
ترس

فقط در ایده ئولوژی برده داری و فئودالی تحقیر و تقبیح می شود.
ترس
آژیر طبیعی و غریزی و عقلی اندام است تا به بقای فرد مدد رساند.
ترس
می تواند به تهور تبدیل شود،
اگر فرد در بن بست گیر کند.
سعدی گفته است:
اگر کسی در تنگنا قرار گیرد به سیم اخر می زند و حمله می برد.


ادامه دادن به کاری
امری آگاهانه و ارادی و اختیاری است و نه امری پسیکولوژیکی (روانی)

مثال:


برای امرار معاش و نمردن از گرسنگی و برهنگی و بی پناهی و بی سرپناهی
فرد به جست و جوی کار به هر ذلت ادامه می دهد.
این ربطی به شجاعت و شهامت و دلاوری فئودالی ندارد.


اتفاقا

بورژوازی
بر عکس اشراف فئودال و روحانی
از ترس
فضیلت اخلاقی می سازد
و
تهور را نشانه خریت می داند.


به همین دلیل احزاب بورژوایی
محافظه کار، یعنی ترسو، محتاط، ضد انقلابی و کنسرواتیو نامیده می شوند
مثلا حزب محافظه کار انگلیس

پایان

فرهنگ مفاهیم سیاسی (ف) فونکسیون جامعتی هنر (۲)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱۰

  • فونکسیون جامعتی هنر اصولا بر کلیه مراحل توسعه جامعه طبقاتی محدود می شود.

۱۱

  • در فونکسیون جامعتی هنر، هرگز نمی تواند منافع و حوایج جامعتی رئال (واقعی) همه طبقات و اقشار جامعه تبیین یابد.

۱۲

  • تنها هنر رئالیستی سوسیالیستی است که می تواند بیانگر حوایج و منافع کل خلق باشد.

۱۳

  • هنر سوسیالیستی رئالیستی، تحت مناسبات کاپیتالیستی، به مثابه جزئی از «عناصر فرهنگ دموکراتیکی و سوسیالیستی» (لنین) توسعه می یابد.

۱۴

  • مشخصه فونکسیون جامعتی هنر سوسیالیستی رئالیستی، تحت مناسبات کاپیتالیستی از قرار زیر است:

الف

  • اولا این است که هنر رئالیسم سوسیالیستی در مقابل طبقه حاکمه استثمارگر آلترناتیو تاریخی ئی برپا می دارد.

ب

  • ثانیا این است که تصویر طبقه کارگر را که آینده از آن او ست، پدید می آورد و بدین وسیله در شکلگیری سیاسی و فکری طبقه کارگر سهیم می شود.

۱۵

  • هنر سوسیالیستی می تواند و باید با از بین بردن حاکمیت طبقاتی سرمایه انحصاری و با تحقق رسالت تاریخی طبقه کارگر در روند ساختمان پلان بندی شده جامعه سوسیالیستی فونکسیونی به عهده گیرد و ایفا کند که با آماج های کل جامعه سازگار باشد و در خدمت توسعه کل جامعه باشد.

۱۶

  • با تشکیل جامعه سوسیالیستی توسعه یافته، هنر سوسیالیستی به عنصر نامحدود و صرفنظرناپذیر در تحول پلان بندانه و آگاهانه جامعه سوسیالیستی توسعه یافته مبدل می شود و با وسایل و امکانات خاص خود در توسعه جامعه شرکت اکتیو می ورزد.

ادامه دارد.

کلنجار ایده ئولوژیکی با همنوع (۲۰۵)

میم حجری


هر کس روزه نگیرد و از ترس بگوید که روزه است،

روزه اش باطل می شود.

امام جمعه عرعرستان

شاهکار.
هنر در جمارانیان است و بس.
هیچ کسی در کل کره زمین اینهمه هوش و فهم و فراست ندارد
هر خری که تظاهر به خردمندی کند،
به دلیل تظاهر
خردش از بین می رود و در جا خر می شود



نه روسری نه توسری
آزادی و برابری
حریفه

آزادی و برابری
را
کسی برای دیگری به سوقات نمی برد.
آزادی و برابری
در روند مبارزه طبقاتی کسب می شود
و
برای مبارزه طبقاتی باید در حزب سیاسی خود متشکل شد.
بدون سازمان سیاسی انقلبای نمی توان به کسب آزادی و برابری نایل آمد.


شـادی ، کمیاب‌تریـن چیزی است که در افـراد هوشمند یافتـه‌ام .
همینگوی

اولا
شادی به تنهایی وجود ندارد.
شادی در دیالک تیک غم و شادی وجود دارد.
در نتیجه، چه بسا غم به شادی و شادی به غم مبدل می شود
ضمنا
شادی یکی می تواند با غم دیگری توإم باشد
ثانیا
شادی و غم
پدیده ها و روندهای پسیکولوژیکی (روانی) اند و اختیاری و ارادی و دلبخواهی نیستند
و
ربطی به میزان هوش افراد ندارند.
حتی سگی با رانده شدن از جایی
سرافکنده و غمگین می شود چه رسد به کسی.


آره.
ما هزارا ن صفحه راجع به مارکسیسم منتشر کرده ایم و می دانیم که چیست.
اکنون از سطل ننه ات طلبی
هارت و پورتی راجع به مارکسیسم را تحلیل و منتشر میکنیم.
اگر به اندیشه می پرداختید
می خواندید.
درنگی در فرمایشات حریفی عیرانی



مارکسیسم اسلامی
خرافه اب بیش نیست.
مارکسیسم اسلامی
از مفاهیم توخالی امپریالیستی است.
سیدعلی فاشست و فوندامنتالیست
را هیچ کسی مارکسیست اسلامی ندانسته است.
مجاهدین خر
را
خران و خام اندیشان مارکسیست اسلامی می نامیدند.


عجب زباله هایی هستید که مثل اخوندها جز پایین تنه چیزی در سر خالی از مغز خود ندارید.

ما ابراز نظر می کنیم.
همین و بس.
ابراز نظر نشانه زنده بودن است.
هماندیشی
متمدنانه ترین طریق همزیستی است.
عیرانیان دنبال حقیقت نیستند
یا کسی را می جویند تا نوچه اش شوند
و یا می خواهند کسی را نوچه سازند و سوارش شوند


محتوای طبقاتی و فرماسیونی ـ اقتصادی غرب امپریالیستی و روسیه و اوکراین و غیره اولیگارشیستی
یکی است.

اولیگارشیسم
منفی تر و مخرب تر و خرتر و خردستیزتر از امپریالیسم است.

اولیگارشیسم
شبیه فاشیسم و فوندامنتالیسم سنی و شیعه اسلامی است.

اولیگارشیسم از جنازه سوسیالیسم تغذیه می کند
و
فوندامنتالیسم از جنازه کاپیتالیسم.
شاه مترقی تر از شیخ بوده و است.


روسیه چیست و طبقه حاکمه اش کیست؟
روسیه می خواست عضو ناتو شود. پوتین که مترقی تر از پالان نیست.



ما هم که نفهمیدیم عن چه ربطی به قلاب دارد؟
بهروز

مشخصه عصر حاضر همین است:
خلایق
برای صید ماهی خاص خود
نه اندیشه، بلکه عن
به قلاب می بندند
و
نتیجتا
امثال ترامپ و پوتین و پالان و نعلین
عنتخاب می شوند.



نه.
قلیان
و نه فقط قلیان
تنها چیزی که ندارد،
مغز اندیشنده است.
ما بخشی از هارت ها و پورت های قلیان را تحلیل کرده ایم.
هارت ها و پورت هایش تهی از اندیشه اند.
بدبخت مردمی که کسانی چون قلیان و چپق و نعلین و پوتین و مسیح و شازده و مریم رئیس شان باشند.



مگر بقیه کابران جهان مجازی و حقیقی بهتر از «این جناب» اند؟
چون نیک بنگری همه نشخوار می کنند



طالبانیسم
تفاوت ماهوی با حزب اللهیسم ندارد.

هر دو جریان فوندامنتالیستی ـ اسلامی اند و همشیره فاشیسم اند.
هدف هر دو خر پروری و خردستیزی است



بعضی احزاب و گروهها بیانیه میدهند که خواستار جدایی دین از حکومت هستند . اما از اقای میر حسین موسوی که بدنبال یک حکومت دینی است حمایت می کنند . این دو کار با هم نمی سازد داداش.
علی حبیبی

احزاب ایرانی عه ز آب اند و نه احزاب.
طویله اند و نه سازمان سیاسی
آبرو می برند و شرم انگیزند.
من که چشمم نخورد آب از این لاشخورها


تجزیه و تحلیل و ترکیب (آنالیز و سنتز) یکی از دیالک تیک های اساسی در تئوری شناخت است
و با تفسیر دلبخواهی و دگماتیکی و بند تنبانی فرق دارد.
تجزیه و تحلیل و ترکیب مارکسیستی هم با تفاسیر مذهبی و فئودالی و بورژوایی تفاوت و حتی تضاد دارند.
بدون تجزیه و تحلیل (آنالیز) و ترکیب (سنتز) مارکسیستی نمی توان به کشف حقیقت نایل امد.
ما بخشی از قران و نهج البلاغه را تحلیل مارکسیستی کرده ایم و باید ادامه دهیم.



لامصبا
مگر در قرن ۱۵ امپریالیسم وجود داشت؟
در قرن ۱۵ حتی سرمایه داری مبتنی بر رقابت آزاد وجود نداشت.
مگر
خودتان همین دو سه روز قبل
از کشف امپریالیسم توسط لنین
دم نزده بودید؟
حتی در زمان مارکس و انگلس
امپریالبسم وجود نداشت.
لنبنبیم
مارکسیسم مرحله امپریالیستی سرمایه داری است


ویرایش:
آیا می دانید سرزمینی (طوایلی) وجود دارند که دوربین‌های هوشمندش فقط سرهای برهنه را می‌بینند و حساسیتی به پاهای برهنه و دست‌های خالی ندارند؟


این مطلب باید تحلیل مارکسیستی شود.
باورها
چه بسا طبقاتی اند و نه معرفتی محض.
این منافع طبقاتی است که
سبب می شود تا کسانی عکس عنتری را در کره قمر ببینند
و
به اعجاز آن و این
ایمان بیاورند.


چه بر داشتی از این اثر هنری دارید؟


سیدعلی
مگر مردم امکان تحلیل مسئله را دارند تا رفراندوم بگذاریم؟

گواهی دیگر بر آنکه همیشه گفته می شد
اگر رای مردم تاثیری در سرنوشت رای دهندگان و تصمیمات رژیم داشت
هیچ وقت انتخابات هم برگزار نمی کردند..
بهمن

آره.
حریف
حرف زندن بلد نیست
به عوض لیاقت تحلیل از امکان تحلیل دم می زند و به ران مبارک خود شلیک می کند.
چون امکان تحلیل را باید طبقه حاکمه فراهم اورد.
ضمنا
مگر خود سیدعلی و سران جنقوری اسلامی
توان تحلیل مسائل را دارند
تا مردم گیر افتاده در منگنه خرد کننده امرار معاش هم داشته باشند؟


سیاهکل
تاریخ مبارزات چپ ایران است
دها چپ انقلابی برای ازادی ایران ازاستبداد شاهی فدایی وار جانباختد راهشان ماندگار
حریف حواسپرت

لامصبا
سیاهکل و گیاهکل که تاریخ نمی شوند.
سیاهکل و گیاهکل
تقلیدی شتابزده، آوانتوریستی، خرکی و کودکانه از انقلابیون ویتنام و چین و کوبا و غیره بود
نشانه نادانی و ناشی از نادانی بود.
ضمنا
علیه انقلاب ضد فئودالی ـ ضد روحانی سفید بود
یعنی
ماهیت طبقاتی فئودالی داشت.
فدائآن و مجاهدین بچه فئ<دال و بچه تاجر بوده اند.
به همین دلیل
بدترین دشمنان توده و حزب توده بوده اند.
هر ترور فدائیان فئودالی با خاین قلمداد کردن حزب توده همراه بوده است.
همین جنقوری اسلامی نتیجه همین ماجراجویی های ارتجاعی عنقلابی هم است.



نه.
محتوای قضایای اخیر در این ۲۳ سال
چیز دیگری است.
پس از جنگ ج. دوم
هدف و کسب و کار امپریالیسم امریکا
تسخیر مناطق تحت نفوذ امپریالیسم انگلیس و آلمان و فرانسه و پرتقال و اسپانیا و غیره بود

در این ۲۳ سال
پس از شکست سوسیالیسم
هدف و کسب و کار امپریالیسم امریکا
تسخیر و یا تخریب برای تسخیر مناطق تحت نفوذ اتحاد شوروی است
همین و بس.




اگر می خواهید ببینید
خبر کنید
تا لینک دهیم.
منظور ما از تحلیل
نه تحلیل پیسکولوژیکی و پیسکولوژیستی
بلکه تحلیل مارکسیستی است.
ما بیش از ۲۰۰ تحلیل از آثار احسان طبری منتشر کرده ایم.
طبری را ما مثل چشمان مان دوست داریم.
این اگر انتقاد از خود نیست
پس چیست؟
ضمنا
انتقاد
هسته مهر است
و
مؤثرتر از فحش خواهر و مادر جنگندگان و جنگ زدگان و چاقوکشی حضرات است.
سرسخت ترین منتقدان از هر کس
مادر و پدر او ست.
چه کسی می گوید که انتقاد بیهوده است.
ما در استانه صد سالگی
هنوز هم انتقادات مادر و پدرمان را در گوش هوش خود داریم



نه.
کیانوری
مخالف وابستگی بود.
حزب توده
تنها حزب سیاسی طرفدار رادیکال خودمختاری (استقلال نظری و عملی) بوده است.
حزب توده مثل هر حزب کمونیستی متحد احزاب کموینست دیگر بوده است و نه نوکر و وابسته این و آن.
کیفیت و حزبیت حزب توده
بالاتر از کیفیت و حزبیت ۹۹ در صد احزاب کموینست بوده است.
ما هر چه درایم و دانیم
مدیون حزب توده ایم.
ضمنا کیانوری خر نبود
تا فرق اتحتد وشروی سوسیالیستی را با روسیه اولیگارشیستی نداند.



هیچ نظر هیچکسی
قابل احترام نیست.
چون از دو حالت قصه خالی نیست:
نظرات یا حقیقی اند ویا باطل.
مثال:
خیلی ها بر انند که زنان نقص العقلند.
مگر این خرافه قابل احترام هراتیان است؟

قابل احترام و حتی قابل پرستش و ستایش
چیست؟



قلیان دیوانه است.
دیوانگان دلیرند.
ترس نشانه خردمندی است و ناشی از خردگرایی.
به بالا رود کار افتادگان
لنینی کند چون در عالم ظهور
و نه دیوانه ای



چه ایرادی دارد؟
در آلمان
۱۶ سال حکم همه کس و همه چیز را زنی به نام مش مرکل آخوندزاده امضا می کرد
هفته قبل هم به اش بزرگ ترین جایزه ط. را داددند.
نه
زن انتزاعی و ماورای طبقاتی وجود دارد
و
نه
نر انتزاعی و ماورای طبقاتی.
راستی فرمانده کشور تهران و مافیها کجا ست
که
فرمان تیر اندازی به جوانان وزنان عاصی ط. صادر کرده بود؟


این دست‌های سفید و گوشتالود و ظریف رضا پهلوی چه می‌گوید؟ لابد گفتمان یک فلسفه سیاسی شگفت‌انگیزی درمیان است:
۱- کسب قدرت همان مقوله کرانمندی هگلی در صیروریت تاریخ است و این صیروریت تاریخی همانا به کلیت می‌انجامد..
۲- می‌توان برای نخستین بار جمهوری مونارشیستی افلاطونی را با اولیگاریشی ارسطویی در سیاست ادغام کرد و حیث جدیدی از دموکراسی پدید آورد..
۳- کون شهبانو در زیر دامن اگر چه هیچ دقتی برنمی‌انگیزد اما فوق‌العاده بزرگ است.. زیبایی‌شناسی علم اشراف به چنین چشم‌اندازی‌ست..
الوار



نوار غزه در دست حماس و جهاد و خمس و زکات است و مورد حمایت همه جانبه جنقوری فوندامنتالیستی ـ فاشیستی اسلامی است.
دهها میلیون دلار از دارایی مردم به نوار غزه داده می شود تا موشک بسازند و بمب بگذارند و در سنت حضرت هیتلر یهودی بکشند و شق القمر کنند



دوستی = رابطه مبتنی بر منافع مشترک.
اگر احیانا منافع مشترک به منافع متضاد تبدیل شود،
دوستی جای خود را به دشمنی می دهد.
به همین دلیل
دیالک تیک عینی هستی
را
در این مورد
دیالک تیک دوستی و دشمنی
را
نباید لحظه ای فراموش کرد.
یعنی
هر دوستی
در عین حال
دشمن بالقوه است.
جامعه طبقاتی همین است



هی گاندی
تو ما را با این عندرزهای کج و کوله ات کشتی.

در کشور عه «هورا» و عا «شورا»
کسی موفق نیست
اگرچه
قحظ دشمن نیست.
اگر تیز بنگری
جنگ بی دلیل همه بر ضد همه شعله ور است.
همه دشمن همدیگرند.
همه سعادت خود را در ذلت همنوع خویش می جویند.
اگر بخواهی کسی را شادمان کنی
بهتر است که بدبختی های خود را برایش ذکر کنی.
بی دلیل نیست که سنکنه این کشور
جز ذکر بدبختی های خود کسب و کاری ندارند.

کسانی که در این کشور
کشته شده اند و یا در زندان ها عرشاد و خرشاد می شوند،
اصلا سیاسی نیستند تا خطری برای جنقوریان داشته باشند.
آزار و اعدام همدیگر
تفنن این جماعت است.
اگر این رسیدن به هدف باشد،
باید پرسید:
کدام هدف؟
جنگل سازی جامعه؟

ضمنا
از کی تا حالا
تهدید کسی
معیار ضعف تهدید کننده است؟
لامصب
عقلت کجا ست.
تهدید و تطمیع همنوع
دال بر قوت حریف است.
مورچه که نمی تواند فیلی را تهدید و یا تطمیع کند




آره.
ولی این چرخش ها
دال بر جاسوس بودن شان نیست.
ضمنا فقط گربه و کوسه که نبوده اند.
خود خامنه و شیوادنادزه و غیره
و
پوتین و پالان
هم
چرخش طبقاتی و نظراتی داشته است.
اگر خمینی هم زنده می ماند،
به همین چرخش دست می زد.
آدم
آدم است
و
میتواند آن شود که در نظر نگنجد.

اصولا
نباید جای روشنگری علمی و انقلابی را تهمت زدن بگیرد.
نتیجه این برخورد
منفور گشتن مهره
و محبوب ماندن طبقه و مناسبات طبقاتی می شود


تغذیه رایگان
از اقدامات انقلابی ـ بورژوایی رژیم انقلاب سفید بوده است.
سمپاشی و اسیدپاشی و کورسازی و شقه شقه سازی و خاوران سازی
از
تشبثات ارتجاع فئودالی ـ فوندامنتالیستی اند.
در فاجعه بهمن ۵۷ نکبت
انقلاب سفید شکست خورده است
و
عنگلاب سیاه پیروز شده است.
صد بار هم بگویی بی فایده است.
نرود میخ عقل و دین در خر




گفتم به ابن ملجم:
هم دینِ بی‌قرارم!
آن شب چرا زدی تو،
ضربت به فرق یارم؟
گفتا:
قضاوت و تیغ،
با هم به من سپردند؛
وآنگه یکی به من گفت:
" آتش به اختیارم"
قابل توجه رهبر و آتش به اختیارهای امروزی

ابن ملجم عضو گروهی افراطی بوده است.
یاران او علاوه بر توطئه ترور حضرت علی
توطئه ترور حضرت عثمان و غیره را هم چیده بودند
ولی فقط این ملجم موفق شده است.



در آخر نه رنگ باقی می‌ماند،
و نه نژاد
تنها چیزی که باقی خواهد ماند،
انسانیتِ توست
ژان ژورس

ژان ژورس
سیاستمدار قرن ۱۹ ـ ۲۰ فرانسوی
به ظاهر منتقد راسیسم است
ولی
هم
دلیلش بند تنبانی است و نه علمی
هم
آلترناتیوش برای راسیسم
انتزاعی و مبهم است و نه مشخص و روشن
و
هم
عملا
اثبات اهمیت تعلقات نژادی کذایی انسان ها ست.

نژاد از مفاهیم بیولوژی است
که فاشیست ها وارد جامعه می کنند تا جنگ های بندتنبانی و استعماری را شعله ور سازند
و بخشی از بشریت را بربرمنشانه برده سازند
و
مورد استثمار جسمی و جنسی قرار دهند
و
ضمنا مبارزه طبقاتی بر ضد طبقات انگل حاکم را به باد فراموشی بسپارند
و
نهایتا توده را به دنبال نخود سیاه بفرستند.
نژادهای کذایی در جامعه صدها هزار سال قبل به طبقات اجتماعی تبدیل شده اند
و
مبارزات اجتماعی
طبقاتی اند و نه نژادی و مذهبی و غیره.
ضمنا
منظور از انسانیت انتزاعی چیست
اگر عوامفریبی نیست؟
دادن لنگه کفش کهنه ای به پابرهنه ای و یا لقمه نانی به غارت شده ای؟



داور زن آلمانی به کریم دمیربای ترکیه‌ای کارت قرمز داد و این بازیکن موقع بیرون رفتن نگاش کرد و گفت جات توی آشپزخونه‌ست.
فوتبالیست نر به داور زن

در این جمله حریف خر
قبل از همه
نه
تحقیر زنان
بلکه
تحقیر کار فیزیکی ـ فکری زحمتکشان
عربده می کشد.
انگار آشپزی کار نیست.
انگار آشپزی
فهم و شعور لازم ندارد.
انگار زحمت آشپزی
هزاران بار کمتر از زحمت بازی فوتبال است
و
آشپز هزاران بار خر تر از فوتبالیست است.



آیه های زمینی


آیه های زمینی
گذار از بت پرستی به خداپرستی
روند جامعتی و معرفتی بغرنجی بوده است.

بت پرستی به معنی پرستش فراورده کاری خویشتن بوده است.
بت پرستی در تحلیل نهایی به معنی خلاقیت خود پرستی بوده است.
کار
ماهیت انسان است.
خدا
بر خلاف تصورات مؤلف فرانسوی آیه های زمینی
نه زاده ذهن کسی،
بلکه نتیجه گذار جامعه بی طبقه بشری به جامعه طبقاتی و گذار بشریت از مشخص اندیشی به مجرد اندیشی است




خاطره‌ی خسرو گلسرخی از صمد بهرنگی
هروقت به کتابفروشی می‌آمد، کارش این بود که مواظب خرید دانش‌آموزان باشد.
نمی‌گذاشت بچه‌ها کتاب مبتذل عشقی بخرند. یادم نمی‌رود که صمد روزی به کتابفروشی آمده بود، به جوانی که می‌خواست کتاب جنایی بخرد خیلی اصرار کرد که منصرف بشود، جوان نپذیرفت.
اصرار صمد فایده‌ای نکرد. صمد چون معلم بود می‌دانست که چطور حرف بزند. هرطوری بود آدرس جوان را گرفت. جوان کتاب دلخواه خود را خرید و رفت، ولی صمد کتاب‌هایی که می‌خواست او بخواند را خودش خرید و برای جوان پست کرد.
همین جوان، بارها به کتابفروشی آمد و سراغ صمد را گرفت، ولی صمد رفته بود. «صمد» به «ارس» پیوسته بود. صمد بهرنگی به ارس پیوست و خسرو گلسرخی به تیر باران

آره.
صمد و یاران صمد و خسرو گلسرخی
و فدائیان کذایی خلق
تنها چیزی که نداشته اند و ندارند
سواد بوده است.
هدف صمد از دادن کتاب به این و آن
نه
اشاعه دانش انقلابی
بلکه چریک و تروریست فئودالی پروری بوده است
کتاب بهانه بوده است.
آثار صمد را ورق بزنید.
صمد و بهروز دهقانی
منتخبی از اشعار آذری تهیه و منتشر کرده اند.
از بهروز پرسیده بودند:
قحط شعر انتقادی و انقلابی اذری که نبوده
چرا فقط این زباله ها را جمع اوری و منتشر می کنید؟
جواب داده بود:
آنها ضد مذهبی اند.
مرادان صمد و بهروز و اشرف و فدائیان فئودالی ـ فاشیستی
جلال آل احمد نیمه فاشیست و نیمه فوندامنتالیست و ساعدی دیوانه و شاملوی جد اندر جد فاشیست بوده اند.
صمد در گند کار تربیتی اش از تنبیه بدنی محصلین در مدارس دفاع می کند
صمد کودکان مردم را به خصومت بی دلیل و ضد عقلی با پدر و مادر خویش سوق می دهد
تا جای پدر را آخوندهای دیوانه فدایی از قبیل پرویز پویان و احمد زاده ها و غیره بگیرند


تفکر به چه معنی است؟
فکری را نام ببرید و طرز تشکیلش را توضیح دهید.
فقط ایرانیان اند که مذهبی اند و امام زاده دارند؟
خود شما چه بدیلی برای مذهب دارید؟
جهان بینی خود شما چیست؟
سیستم الترناتیو تان برای جنقوی اسلامی چیست؟
شما امامان شیعه را مورد تحقیر و تمسخر قرار می دهید
چرا راجع به ائمه سنی حرفی ندارید؟
عمر و ابوبکر و عثمان و یزید و معاویه و غیره که بهتر از علی و حسن و حسین نبوده اند؟
سطح فکری کردها و بلوچ ها و اعراب سنی که بالاتر از سطح فکری شیعیان نیست.
چرا از ذلت فکری اهل تسنن حرفی ندارید؟




بدون وحدت نظر
نمی توان به وحدت عمل رسید.
خر
هرگز
حزب تشکیل نمی دهد
و با خر دیگری متحد نمی شود.
خر فقط عرعر می کند و لایک می زند و افکار این و ان را منتشر میکند تا ان و این لایک بزنند و وقت بگذرانند و بگذرند



آره.
چون تیز بنگری
همه تصویر می کنند.
همه چیز در آخرالزمان
فرمالیستی است.
تفنن است که مبارزه نامیده می شود:
بازی با عکس است که در قحطی اندیشه ها عمومیت کسب کرده است.
تعداد پیرو (فالوور) معیار شده است
خری را اخیرا در روسیه با بمب کشتند که نیم میلیون پیرو در انترنت داشت
ما برون را بنگریم و قال را


اولا
در اوتوبوس نمی توان کتاب خواند و جنون نگرفت.
ثانیا
خواندن هر کتابی مفید و مثبت و مثمر ثمر نیست.
۹۹ در صد کتب زباله اند و نخواندن شان بهتر از خواندن شان است
ثالثا
مطالعه کتاب قابل کنترل نیست.
می توان تظاهر به مطالعه کرد و نخواند
رابعا
ما با دو نوع مطالعه سر و کار داریم:
الف
مطالعه اکتیو که با تحلیل همراه است
ب
مطالعه پاسیو که نوعی خر خوانی است.
مثال
همین پست کافیه را شاید صد نفر بخوانند
فرق ما با انها
خواندن اکتیو این پست است که با ابراز نظر توأم است.
هرگردی گردو نیست.




حریف فرزانه ای به سارتر لاشخور گفت:
مرده ها نمی میرند
می گندند
می پوسند
تجزیه و متلاشی می شوند.



آن روبنای ایده ئولوژیکی که متناسب با زیربنای اقتصادی سرمایه داریست چه نام دارد؟
حریف

ما در تاریخ معاصر با دو نوع سرمایه داری و بورژوازی سر و کار داریم:
الف
سرمایه داری آغازین معروف به سرمایه داری رقابت آزاد
و
بورژوازی اغازین
که
ایده ئولوژی اش
فلسفه کلاسیک آلمان بوده است که یکی از منابع سه گانه مارکسیسم است
خاتم الفلاسفه بورژوازی آغازین
هگل و فویرباخ بوده اند.

ب
سرمایه داری واپسین و یا متأخر و یا امپریالیستی
و
بورژوازی واپسین و یا معاصر و یا امپریالیستی
که
ایده ئولوژی اش
ایراسیونالیسم (خردستیزی) است
و
خاتم الفلاسفه اش نیچه است




تا وقتی که روسیه شهر دنیپرو و اودسا را تسخیر نکرده صلحی در اوکراین پایدار نخواهد بود .
علی علیه السلام

منظور از روسیه چیست؟
طبقه حاکمه در ط. روسیه کیست؟
اصلا تجاوز خونین به اوکراین برای چیست؟
خیلی از خران و خام اندیشان
خیال می کنند که خبری هست.
جنگ های قرن ۲۱
زرگری اند
اگرچه خونین اند.
چه فرق می کند که در یمن
طوطی حکومت کند و یا قوطی؟
در سوریه
اسد حکومت کند و یا دیو و دد؟
اوکراین دست اولیگارشی روس باشد و یا دست اولیگارشی اوکراین؟
در جنقوری اسلامی
شیخ حاکم باشد و یا شاه؟
فرق قرن ۲۰ با ۲۱ همینجا ست:
قرن ۲۰ قرن انقلابات اجتماعی بوده است
قرن ۲۱ قرن عنگلابات و عنقلابات است.
قرن ۲۰ قرن ولادیمیر لنین بوده است
قرن ۲۱ قرن ولادیمیر پوتین است




کشف و افشای حقیقت تلخ عینی برای توده تحت ستم از دیرباز
حیاتی تر از تولید امید واهی و خودفریبی است.
منظور از «آنها» چیست؟
جنگ میان کیان است؟
منظور از «ما» چیست؟
اصلا جنگ بر سر چیست؟

اگر منظور از «آنها»
اعضای طبقه حاکمه باشد
نان طبقه حاکمه گرم است و آب طبقه حاکمه سرد.
خانواده طبقه حاکمه اصلا در جنقوری اسلامی نیست.
ثروت طبقه حاکمه در خارج از جنقوری است.
طبقه حاکمه نانش در روغن است و غمی ندارد.
چرا باید وضعش بدتر از توده باشد که قوت لایموتش را در آشغالدانی ها می جوید؟
اگر تیز بنگریم
خود اوپوزیسیون هم فرق ماهوی با طبقه حاکمه ندارد.
چه بسا جناح دیگری از همان طبقه حاکمه است که دستش بر ماشه است.
توده
باید حزب مستقل خود را تشکیل دهد تا به توده فرمایی رسد.
توده بدون حزب توده
ول معطل خواهد بود.
طبه حاکمه هم می دانست و حزب توده را لت و پار کرده است و در خاوران جلوی ددان افکنده است.




آزادی فردی در گروی آزادی جمعی است.
ناصر
ویرایش:

آزادی فردی در دیالک تیک آزادی فردی و کلکتیو (پسته جمعی) و یا جامعتی وجود دارد و
نقش تعیین کننده در این دیالک تیک از ان آزادی کلکتیو و یا جامعتی است


آره.
ما هم همانجا بودیم و دیدیم و شنیدیم که خرس به زبان عربی لبیک سیدعلی
عرعر می کرد.
جنقوریان
جهانپهلوان در خ. مالی اند.
قبلا هم خرس ها جاوید شاه می گفتند و به دستبوسی شاه و شهبانو می رفتند


اساس دین بر اعتقاد خرافی استوار است و این با علم در تضاد است
حریف

نه.
دین و یا مذهب
یکی از عناصر روبنای ایده ئولوژیکی هر جامعه است
و
روبنای ایده ئولوژیکی هر جامعه
بر اساس زیربنای اقتصادی آن جامعه استوار است.
با تغییر زیربنای اقتصادی جامعه
عناصر روبنای ایده ئولوژیکی هم دستخوش تغییر می شوند.
مثال:
پس از پیروزی انقلاب فرانسه
یعنی سلب حاکمیت از اشراف فئودال و روحانی و تشکیل حاکمیت طبقاتی بورژوازی
(تحول زیربنای اقتصادی)
گردن کشیشان را به گیوتین بستند و بازار کلیسا کساد شد
ضمنا
دین را نباید در خرافات خلاصه کرد.
دین فرمی از شعور است.
شعور مذهبی
در نتیجه نقد و نفی شعور اساطیری و هنری
پدید آمده است.
و خود
نخست توسط فلسفه کلاسیک آأمان (کانت و فیشته و هکل و فویرباخ و غیره)
بعد توسط مارکسیسم نقد و نفی دیالک تیکی شده است


دغدغه رژیم ایران و غرب غیره اسلام است ،
اسلام موضوعی است شخصی ،
مردم آزادی و استقلال می خواهند
الهه

ما فکر نمی کنیم که دغدغه طبقه حاکمه جنقوری اسلام و طبقه حاکمه امپریالیستی اسلام باشد.
نمی تواند هم اسلام باشد.
اسلام
ایده ئولوژی است
و
ایده ئولوژی
چیزی طبقاتی است.
اسلام دهاقین با اسلام تجار دو چیز مطلقا متضادند.
طبقه حاکمه جنقوری
اسلام را گروگان گرفته و الت دست قرار داده است.
اسلام برایش ابزار عوام فریبی و مفتخوری و خونریزی است.
مثال:
حضرت علی حاضر نمی شود از بیت المال به برادر پیر فقیر محتاجش چند سکه سیم بدهد.
عوضش سیخ آتشسن در دستانش می نهد
در حساب توله سیدعلی در بانک های فرنگی و غیره بنا به گزارش چند سال قبل مبالغ هنگفتی هست.
حقوق روزانه بادیگارد نوه خمینی
از حقوق سالانه کارگران جنقوری بیشتر است.
کوسه رفسنجان در رسانه های غربی به عنوان خرپول ترین فرد در جنقوری معرفی می شد.
ایسلام علی کجا و اسیام سیدعلی کجا؟




حسرت واقعی را آن روزی می خوری، كه مي بينى به اندازه سن و سالت، زندگى نكرده ای...!
گابریل گارسیا مارکز

منظور سر گروهبان گارسیا از «زندگی کردن به اندازه سن و سال» چیست؟
رقص است؟
زندگی
یعنی کار.
کار
یعنی
مادیت بخشیدن و یا شیئیت بخشیدن به اندیشه است.
نخست مدل فکری خانه را در ذهن خود می کشی
بعد به مدد آب و خاک و کاه و سنگ و سیمان و اهن و آهک
مدل فکری خانه را مادیت و یا شیئیت (خانه وارگی) می بخشی.
کار
ماهیت انسان است که دیالک تیکی از کار فکری و فیزیکی (یدی) است



«به لب‌هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه‌ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
به لب‌هایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را»
از فروغ فرخزاد






چقدر بد نوشته شده شعر سیمین
گیج شدیم.
ویرایش:
خانه ابری بود
روزی

خانه خونین است
اینک

آنچنان بود، اینچنین شد.
حال ما این است
اینک



از حضرت عیسی جمله معروفی به میراث مانده است:
بشر فقط به نان زنده نیست.
بشر به ایمان هم نیاز دارد.
مذهب برای توده
مثل نان است.
مذهب فرمی از شعور است.
مذهب شعور وارونه و پادرهوا ست.
ولی شعور است.
خلاصه کردن مذهب در خرافات نادرست است.
مذهب
ایده ئولوژی است.
مذهب را فقط از موضع پرولتاریا می توان نقد کرد و با مارکسیسم جایگزین کرد.
هراس روحانیت از مارکسیسم
به همین دلیل هم است.



فوندامنتالیسم
(حزب اللهیسم و داعشیسم و طالبانیسم و غیره)
همشیره فاشیسم است.
فوندامنتالیسم
مثل فاشیسم
جریانی ضد عقلی و ضد مذهبی است.
فوندامنتالیسم
فقط ماسک مذهب بر سر کشیده است
تا توده مؤمن را فریب دهند و به دنبال کشند و به جهنم ببرد.
ماسک فوندامنتالیسم را باید درید تا افشا و رسوا شود.


چه گوارا و چوپان


مگر کسی برای این و آن مبارزه می کند تا بسته به نظر و موضع آن و این
ترک موضع کند؟
فقط در کشور ما این خرافه رواج دارد که این و آن به خاطر آن و این مبارزه می کنند
و
خادم این و آنند.
اگر روزی تحت شکنجه توبه کردند
همه جمع می شوند و همه تف های عالم را در دهان خود جمع می کنند و به روی آن بدبخت می اندازند
ضمنا
بی شرمانه
خاین قلمداد می کنندد.
بدون اینکه خودشان کمترین ریسکی و اعتراضی کرده باشند
مثال:
ما ۲۰ سال است که شب و روز پارس می کنیم.
و می دانیم که کسی حوصله شنیدن پارس ما را ندارد.
چه بسا هم فحش خواهر و مادر نثارمان می کنند.
اگر گیرمان بیاورند حتما می کشند.
چه باید بکنیم؟
از پارسیدن توبه کنیم.
مگر می شود
سگ بود و پارس نکرد؟




این ادعا
به لحاظ جهان بینی
ادعایی ایدئآلیستی است.
چون
شالوده دین را در چیزی فکری نشان می دهد.
در ایمان نشان می دهد.

دین اما شالوده مادی و جامعتی دارد.
دین و مذهب
فرمی از شعور است
و
شعور
انعکاس وجود است.
طرز زندگی
طرز امرار معاض
طرز تحصیل نان سفره
تعیین کننده طرز تفکر است.
به همین دلیل
طرز تفکر در کاخ با طرز تفکر در کوخ متفاوت است.

این ادعا را همه کشیشان و آخوندها
می توانند چشم بسته
امضا کنند.
آنها هم منکر منشاء مادی و جامعتی مذهب اند.
آنها هم روح را مقدم بر ماده و شعور را مقدم بر وجود و شعور جامعتی را مقدم بر وجود جامعتی می دانند.



باید گفت که درست است و ما قبول می کنیم که سرمایه داری در طول زندگانی اش، خدماتی در راه اعتلای علوم در همه جهات کرده است و زندگی بشری را به تبع، رشد داده است. همه اینها] نه به خاطر محبت آن به انسان بوده و یا بهبودی زندگی انسانی برایش اهمیت اولیه را داشته است. تمام هدفش، سودجویی و انباشت ثروت و سرمایه بوده و در این راه، نیز خدمات زیاد هم داشته است و کسی هم منکر آن نیست.
گلستان
تعیین کننده
جنبه اوبژکتیو فرماسیون اقتصادی سرمایه داری
است
و
نه جنبه سوبژکتیو بورژوازی
(مثلا نیات بورژوازی).
سرمایه داری
آستانه انقلابات سوسیالیستی است.
سرمایه داری
آبستن گورکن خود و همه فرماسیون های طبقاتی دیگر است.
سرمایه داری
پیش شرط رهایش نهایی بشریت از بربریت و بردگی است.
سوسیالیسم و کمونیسم
فقط و فقط در بطن سرمایه داری
رشد می کند و تولد می یابد.
صفحات اغازین مانیفست حزب کمونیست
در مدح فرماسیون سرمایه داری است.



شور شراب عشق تو، آن نفس ام رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
حافظ
در آن لحظه گه سر پر هوسم خاک در خانه تو شود، شور شراب عشق تو از سرم می رود.




همیشه فکر می‌کردم که آنچه مرا از پیری متنفر می‌کند، چروک صورت، لرزش دست‌ها و ناتوانیِ تمام و کمالی‌ست که تمامیتم را زیر سوال می‌برد.
اما حالا نظر دیگری دارم،
“آن چیز که در پیری مرا بیشتر آزار می‌دهد این است که در مقابل انبوه خاطراتت تنها باشی!”
چارلز بوکوفسکی

علافی و ده هزار درد بی درمان
پیری
ضمن داشتن مضرات فیزیکی (جسمانی)
حاوی مزایای خارق العاده فکری و شخصیتی و عقلی است.
پیری
یعنی
کاهش خریت و افزایش حریت.
حریت = آزادی = خروج از خریت.
نفرت انگیز نه پیری
بلکه جوانی است که مملو از خریت است




انسان فکر می کند که آزادی می خواهد.
او در واقع بسیار از آن می ترسد.
چرا؟
زیرا آزادی او را مجبور به تصمیم گیری می کند و تصمیم گیری ها خطراتی را در بر می گیرد.
اریک فروم

آزادی یعنی خروج از خریت.
مش فروم.
به قول همشهری ات
مشد هگل
آزادی = درک ضرورت

ضرورت و یا جبر به قوانین عینی حاکم بر هر چیز گفته می شود.

آزادی
همیشه
با آگاهی همراه است.

خر نمیتواند مختار و یا آزاد باشد.

کسی از آزادی هراس ندارد.
اشکال کار
در دشواری خروج از خریت است که مشقت می طلبد.
ما که عمری زور زدیم
اخیرا در آستانه صد سالگی
ترک خریت کردیم و سگ شدیم.
یعنی
اکنون
به عوض عرعر
پارس میکنیم
پارس به زبان پارسی.

شاید صد سال دیگر
ترک سگیت کنیم و آدم شویم و آزاد شویم.


درنگی در تفاوت طبقاتی زن و زنکه و بانو
دلیل به کار بدرن بانو توسط اجامر طبقه حاکمه در این اخظار
مرزبندی زنان توده با زنان متعلق به طبقه حاکمه و یا مطیع طبقه حاکمه است.
بانو ضد دیالک تیکی زنکه و جنده و غیره است
بانو عنوانی فئودالی ـ اشرافی ـ درباری برای زنان است.
بانو
در این اخطار
دقیق و درست به کار رفته است.
اجامر طبقه حاکمه
زنان محجب را بانو جا می زنند تا زنان بی حجاب و یا بدحجاب را زباله جا بزنند.




ما که تاکنون شعر معنامندی از شیرکو ندیده ایم.
امپراطور شعر
جا زدن او
نه به دلیل کیفیت شعر او
بلکه به دلیل کرد بودن او ست.
این چیزی جز راسیسم و پانیسم نیست.
این نوعی عوامفریبی
برای پاشیدن بذر عداوت میان خلق ها
به دلایل بند تنبانی و نژادی کذایی است.



خاموشی لبم نه ز بیداری و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
سایه

هی سایه
آدمیان به همان آسانی که تعارف می کنند و دروغ تحویل همدیگر می دهند
به همان سان هم اشگ می ریزند و همدیگر را می بوسند و قربان صدقه همدیگر می روند و «در ذهن خود طناب دار همدیگر ار می بافند.»


.شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می کند...
مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند!
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری

کسی نیست از سنت اگزوپری بپرسد:
مار از کجا می داند که »با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند!»
مار حتما قیاس به نفس می کند و ادم ها را با مارها عوضی می گیرد.
نتیجه همبایی آدم با مار را خود شازده کوچولو هم اخر سر تجربه می کند و پس از گزیده شدن می میرد.
حسن همبایی آدم ها در منخصر به فرد بودن انها ست.
آدم ها همیشه در هر زمینه با همدیگر اختلاف نظر دارند
و این اختلاف نظر به هماندیشی و هماندیشی به خوداندیشی و کشف حقیقت و به توسعه و تکامل جامعه منجر می شود

هی مشد البر
احترام گذاشتن به چیزی
داوطلبانه است.
سر فرود اوردن در برابر قلدر و زور
تحمیلی است.
تفاوت میان انشاء و املا
از زمین تا آسمان است.
اکابر توانگر کند فرد را
خبر کن حریف جهانگرد را


آخوندزاده
یکی از نمایندگان روشنگری در جنبش مشروطه بوده است


ایندو پدیده دلایل متفاوت دارند:
دلیل هجرت نوه های حضرت محمد به ایران
گسترش مذهب شیعه در ایران و حمایت از ائمه و نوه هایشان بوده است.
دلیل هجرت توله های سران جنقوری به فرنگستان
عیش و نوش و حیف و میل ثروت باداورده
دور از چشمان تیز بین ایرانیان است
فرار از انتقاد است




جهنم و جنت
سمبل اند.
منظور از جنت
جامعه کمونیستی آغازین (کمون اولیه) بوده است که جامعه مبتنی بر برابری و خواهری ـ برادری و هارمونی بوده است.
منظور از جهنم
جامعه طبقتی برده داری بوده است که جای کمون اولیه را گرفته است.
تراژدی های سوزناک یونان باستان در رابطه با همین گذار از جنت به جهنم اند.
جهل و فهم چیزهای ثانوی و نسبی اند
و
ربطی به جنت و جهنم ندارند.
اینها الفبای مارکسیسم اند
ما صدها مطلب از فلاسفه مارکسیست المان در این زمینه منتشر کرده ایم


فرزندان شما فقط و فقط با مسائل بند تنبانی آشنا هستند
و
فکر و ذکری جز بند تنبان ندارند.

کتاب سوزانی
کسب و کار جماعت ناشی بود.
امپریالیسم و فوندامنتالیسم
حرفه ای تر و خبره تر و ماهرتر است.
به تولید انبوه زباله ـ کتاب مبادرت می ورزد.
آن سان که برای پیدا کردن کتاب به درد بخوری
باید در کاهدان دنبال سوزن بگردی.
بدین طریق
جامعه
یا جنگل می شود
یا دارالمجانین
و
یا طویله.



همنگوی
معنی حرف زدن را نمی داند
بنی ادم برای فراگیری حرف زدن
حداقل ۵۰ سال لازم دارد.
تازه اگر شانس آورد.
در دیار ما کسانی ۱۰۰ سال عمر می کنند
بی انکه حرف زدن بیاموزند.
صد رحمت به عرعر.
تنها هنری که دارند
نشخوار لاطائلات این و آن
و
فحاشی است.
آنهم
فحاشی سرشته به زن ستیزی است
زور شان فقط به مادر و خواهر و دختر و خاله و عمه همنوع می رسد.
این زباله ها
مدتی است که سنگ زن گرایی به سینه کثیف خود می زنند.



اینها زباله ایده ئولوژیکی برای خر پروری اند
و باید نقد شوند و نه نقل.


این جمله ویکتور «هو» گو
عنوان کتاب آنتی فاشیستی ژان لافیت
کمونیست فرانسوی
است:
«آنان که زنده اند.»

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (ف) فونکسیون جامعتی هنر (۱)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱

  • فونکسیون جامعتی هنر، مقوله بنیادی (اساسی) روابط موجود میان هنر و واقعیت است.
  • محتوای فونکسیون جامعتی هنر را نحوه و نوع رابطه هنر با جامعه تشکیل می دهد.

۲

  • فونکسیون جامعتی هنر، جایگاه مشخص هنر را در حیات جامعتی تعیین می کند.

۳

  • فونکسیون جامعتی هنر، رسالت هنر را در رابطه با حفظ، تغییر، توسعه و یا سرنگونی انقلابی نظام جامعتی موجود تعیین می کند.

۴

  • این آماجگزاری یکی از اصول متد هنری را تشکیل می دهد و تعیین کننده آن، محتوای فکری و استه تیکی آثار هنری است.

۵

  • از این رو، فونکسیون جامعتی هنر، بیانگر جایگاه، سمتگیری هنری و یا جریان هنری معین را به مثابه عنصری از نظام جامعتی موجود و یا عنصری از مبارزه بر ضد نظام جامعتی موجود را تبیین می دارد.

۶

  • فونکسیون جامعتی هنر حاکی از خصلت طبقاتی هنر است.

۷

  • فونکسیون جامعتی هنر با اثرگذاری های آثار هنری در مصرف کنندگان آثار هنری و با ارضای حوایج هنری و توسعه این حوایج مصرف کنندگان جامه عمل می پوشد.

۸

  • فونکسیون جامعتی هنر را اما نباید در جمع ریاضی این اثرگذاری های گوناگون خلاصه کرد.

۹

  • برای اینکه محتوا و دامنه تولید هنری، اشاعه هنر، امکانات تأثیری هنرها، درجه توسعه و سمت و سوی توسعه حوایج هنری را قانونمندی های اجتماعی نظام جامعتی معین و الزاماتی که جامعه مورد نظر برای هنرمندان تعیین می کند (انتظاراتی که مصرف کنندگان آثار هنری از هنرمندان دارند. مترجم)، تعیین می کنند.

ادامه دارد.

درنگی در فرمایشات حریفی عیرانی (۲)

Keine Fotobeschreibung verfügbar.

میم حجری

علی یعقوب وند

۱

مارکسیسم را می شود مذهب قرن بیستم نامید

در این جمله حریف عیرانی،

بینش رایج دیرآشنایی به چشم می خورد:

ارزیابی چیزهای مادی و فکری و فقهی و فلسفی و هنری

با معیار و متراژی به نام زمان صورت می گیرد.

مثال:

عقاید عهد بوقی.

تفتیش عقاید قرون وسطایی.

شفیعی کدکنی

هم

شعر پارسی

را

با همین معیار رایج، طبقه بندی کرده و عملا تحریف کرده است.

این معیار، معیار نادرستی نیست، ولی معیار بند تنبانی و نادقیق و عوامفریبانه ای است

و

ماهیت قضایا را مخدوش و مستور می سازد.

به عنوان مثال،

عقاید جهان باستانی (عهد بوقی کذایی) کل همگون و یکسان و یگانه ای نبوده اند.

مبتنی بر جهان بینی های مختلف و متفات و متضاد بوده اند.

عقاید فلسفی سقراط کجا، عقاید فلسفی ارسطو کجا و عقاید فلسفی هراکلیت کجا؟

تفتیش عقاید قرون وسطایی

هم

مفهوم نادرستی نیست.

ولی نشاندهنده ماهیت طبقاتی و فرماسیونی ـ اقتصادی تفتیش عقاید قرون وسطایی هم نیست.

محتوای طبقاتی این تفتیش عقاید، فئودالی ـ روحانی

و

محتوای فرماسیونی ـ اقتصادی آنها، فئودالیسم بوده است.

شعر پارسی هم در مدت زمان معین مورد نظر کدکنی

شاید به لحاظ عناصر پوئه تیکی فرمال

درست باشد،

ولی محتوای طبقاتی این اشعار چه بسا متضاد است.

اگر شعر پارسی، تحلیل مارکسیستی شود،

تفاوت و تضاد طبقاتی آنها آشکار می گردد.

ما ۲۰ سال است که روی اشعار و آثار شعرای کلاسیک کشورمان مثلا آثار سعدی و حافظ و مولوی و غیره کار می کنیم و از این تفاوت ها و تضادهای ایده ئولوژیکی و طبقاتی پرده برمی افتد.

۲

مارکسیسم را می شود مذهب قرن بیستم نامید

از این جمله حریف عیرانی،

بی خبری بنیادی شرم انگیز او از مارکسیسم آشکار می گردد.

مارکسیسم

به لحاظ زمانی

نه در قرم بیستم، بلکه در قرن نوزدهم تدوین شده است.

در قرن بیستم،

لنینیسم

تدوین شده

و

ضمنا به محک تجربه زده شده و صحتش اثبات شده است.

این حرف حریف اما مطلقا غلط نیست.

میان مذهب و اسطوره و هنر و فلسفه

وجوه مشترکی وجود دارند.

اولا

همه اینها فرم هایی از شعور اند.

ثانیا

رابطه سلسله مراتبی با یکدیگر دارند:

شعور هنری

شعور اساطیری

شعور مذهبی

شعور فلسفی

شعور فلسفی ـ علمی و یا مارکسیسم ـ لنینیسم

ثالثا

نتیجه نفی دیالک تیکی همدیگرند:

شعور اساطیری

نتیجه نفی دیالک تیکی شعور هنری است

شعر مذهبی

نتیجه نفی دیالک تیکی شعور هنری و اساطیری است

شعور فلسفی

نتیجه نفی دیالک تیکی شعور هنری، اساطیری و مذهبی است

و

شعور فلسفی ـ علمی (مارکسیسم ـ لنینیسم)

نتیجه نفی دیالک تیکی شعور هنری، اساطیری، مذهبی و فلسفی است.

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (الف) انجمن ورزش و فن (۱)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱

  • انجمن ورزش و فن یکی از سازمان های توده ای زحمتکشان جمهوری دموکراتیک آلمان در راه تربیت و آموزش و پروش ما قبل نظامی و ورزشی ـ تدافعی جوانان بود که در سال ۱۹۵۲ تأسیس یافته بود

۲

  • وظیفه اصلی انجمن ورزش و فن، تربیت تدافعی زحمتکشان و قبل از همه جوانان بوده است.

۳

  • انجمن ورزش و فن اعضای خود با عشق و وفاداری و دلبستگی به میهن سوسیالیستی خود، یعنی جمهوری آلمان دموکراتیک تربیت می کرد و به آمادگی، شعورمندی طبقاتی، عمل خودمختارانه و منضبط مجهز می ساخت و به مبارزان پولادین ارتش ملی خلق تبدیل می کرد.

۴

  • تلاش اصلی انجمن ورزش و فن، تربیت اعضای خود بر طبق اصول انترناسیونالیسم پرولتری به دوستی نسبت به خلق های برادر و ارتش های آنها، به ویژه به برادری مسلحانه با ارتش شوروی می پرداخت.

۵

  • انجمن ورزش و فن قبل از همه مددرسان آماده سازی شهروندان جوان جمهوری آلمان دموکراتیک به خدمت سربازی و درک این خدمت به مثابه رسالت طبقاتی خود می پرداخت و معارف لازمه در این زمینه را در چارچوب آموزش و پرورش ماقبل نظامی در اختیار آنان قرار می داد.

  • مراجعه کنید به آموزش و پرورش ماقبل نظامی

۶

  • انجمن ورزش و فن بر طبق مسئولیت شناسی و وظایف جوانان آزاد آلمان (اف دی ید) و ارگان آموزش و پروش خلق و آموزش و پرورش حرفه ای و دیگر عرصه های دولتی و جامعتی به ایفای نقش (فونکسیون) مکتب تدارک بیواسطه جوانان به خدمت سربازی تبدیل شده بود.

۷

  • انجمن ورزش و فن به شهروندان جمهوری آلمان دموکراتیک در درک و اتحقق حقوق و تکالیف مندرج خود در قانون اساسی سوسیالیستی کمک می کرد.

ادامه دارد.

درنگی در شعری از سعید سلطانپور (۲)

میم حجری


«صدای میرا»

( ۱۳۴۰ - ۱۳۴۷)

سعید سلطانپور

دشت بی آتش


سال ها می‌گذرد
کز شب دشت نمی‌آید بانگ جرسی


سال‌ها می‌گذرد
بوی خورشید نمی‌آمیزد با نفسی


و نمی‌ریزد با تندر خشم
دیوار قفسی


نیست در پهنه‌ی تاریک سکوت
رایت دست کسی

معنی تحت اللفظی:

سال ها ست که از شب دشت، بانگ جرسی به گوش نمی رسد و بوی خورشید با نفس کسی نمی آمیزد و با تندر خشم، دیوار قفسی فرو نمی پاشد.

در پهنه تاریک سکوت

دست کسی پرچم نیست.

۱

سال ها می‌گذرد
کز شب دشت نمی‌آید بانگ جرسی

سلطانپور در این مصراع شعر

کشور را به دشت تشبیه می کند.

شکوه او از این است که در شب کشور، صدای جرس کاروانی به گوش نمی رسد.

سؤال این است

که

چرا

سلطانپور

از فقدان صدای جرس کاروان در روز دشت شکوه نمی کند؟

کاروان که حتما نباید شباهنگام از راه رسد و خواب شیرین را بر سکنه طبیعی و جامعتی دشت حرام کند؟

دلیل خودپو یا آگاهانه این تصور سلطانپور

این است که مبارزه مخفی، نه در روشنایی روز، بلکه در تاریکی شب صورت می گیرد.

۲

سال‌ها می‌گذرد
بوی خورشید نمی‌آمیزد با نفسی

سلطانپور

شکوه از آن دارد که بوی خورشید قاطی نفس کسی نمی شود.

این مصراع شعر سلطانپور

سرشته به ایراسیونالیسم (خردستیزی) است.

بوی خورشید

از مفاهیم ایراسیونالیستی (ضد علمی، ضد عقلی و ضد تجربی) است.

ایراسیونالیسم

ایده ئولوژی فاشیسم و امپریالیسم و فئودالیسم و فوندامنتالیسم و عرفان است.

بدون ایراسیونالیسم

بدون تخریب خانه خرد خلایق

نمی توان به اثبات خرافات نایل آمد.

به همین دلیل

اکثریت قریب به اتفاق عوام فریبان

یا شاعرند و یا نثر شعر گونه دارند.

بویی به نام بوی خورشید وجود ندارد.

منظور سلطانپور چیز دیگری است.

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم فلسفی (ت) تجسم (واگذاری، صرفنظر، وقف) (۲)

پروفسور دکتر ورنر شوفنهاور

پروفسور دکتر مانفرد بور

برگردان

شین میم شین

تجسم در فلسفه کلاسیک آلمان

۱

  • فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان از نظریه پیوند عینی جامعتی به مثابه تجسم سوبژکت (که بر مبنای تئوری های قراردادی تشکیل شده بود) به طرفداری می پردازد.

۲

  • فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان (به ویژه فلسفه فیشته و هگل) از موضع نظام جامعتی طبیعی که تاریخفلسفه مبتنی بر حقوق طبیعی روشنگری در آن خلاصه می شد، از انتقاد روابط جامعتی مثبت کهنه پا فراتر می نهد و درک ایدئالیستی ـ دیالک تیکی تاریخ ژرفتری را ارائه می دهد.

  • مراجعه کنید به شعور تاریخی (تاریخ ـ آگاهی)

شعور تاریخی

(تاریخ ـ آگاهی)

۱

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12366

۲

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12371

پایان

۳

  • مقوله تجسم در این میان از دو نظر زیر نقش مرکزی به عهده می گیرد:

الف

  • به کمک مقوله تجسم امکان طرح دیالک تیکی رابطه سوبژکت ـ اوبژکت، یعنی رابطه انسان (سوبژکت) و واقعیت تجسم یا شیئیت یافته (اوبژکت) برمبنای مفهوم یک سوبژکت کوشا فراهم می آید.

ب

  • فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان می تواند با تدوین مقوله تجسم به حل مسئله کار انسانی نایل آید.

(کار

به مثابه مادیت یابی روح قلمداد می شود.

کار به معنی جامه عمل پوشی اندیشه

قلمداد می شود.

عمله و بنا

قبل از بنای خانه

مدل فکری خانه را در ذهن خود می سازد

و

سپس به مدد مصالح ساختمانی

مدل فکری اش را شیئیت و یا مادیت می بخشد.

خانه = اندیشه مادیت یافته.

مترجم)

پ

  • اندیشه تجسم ـ علاوه بر این ـ به گشتاور مهمی برای درک وضع آزادی اجتماعی ـ به مثابه تحقق یک روند تاریخی (که از سوی فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان مطرح می شود) ـ مبدل می گردد.

ت

  • فعالیت سوبژکت به صورت روند تاریخی، تجسم می یابد و با غلبه بر فرم های تجسم یافته به عالم آزادی فرا می رسد.

ادامه دارد.

درنگی در فرمایشات حریفی عیرانی (۱)

Keine Fotobeschreibung verfügbar.

میم حجری

علی یعقوب وند

مارکسیسم لنینیسم مذهب قرن بیستم، بدون خدای آسمانی اما با خدایانی زمینی

مارکسیسم را می شود مذهب قرن بیستم نامید و البته اگر بخواهیم این مکتب را با اسلام مقایسه کنیم لنینیسم را هم میتوان معادل شیعه گری قرار داد.

همچینن در آنالوگی با اصول دین اسلام، یعنی توحید، نبوت و معاد می شود ماتریالیسم تاریخی، ماتریالیسم دیالکتیک و مبارزه یا نبرد طبقاتی را اصول این دین برشمرد و لنینیسم هم با اضافه کردن انقلاب به رهبری طبقه کارگر و نامگذاری "دوران" به دوران امپریالیسم بعنوان آخرین مرحله سرمایه داری، در واقع دو اصل مذهب شیعه، یعنی عدل و امامت را تئوریزه نمود.

این حرف ها را می توان تحلیل کرد.

۱
مارکسیسم لنینیسم مذهب قرن بیستم، بدون خدای آسمانی اما با خدایانی زمینی

اگر منظور از مذهب، فرمی از شعور باشد،

فلسفه مارکسیستی هم به عنوان فرم دیگری از شعور

نافی دیالک تیکی همه انواع شعور ماقبل

(شعور هنری، اساطیری، مذهبی و فلسفی از آنتیک تا اواسط قرن نوزدهم)

بوده است.

مذهب

هم

نافی دیالک تیکی شعور اساطیری و هنری بوده است.

نفی دیالک تیکی

یعنی

نقد و حذف جنبه های منفی و مرده کهنه

و

حفظ و توسعه جنبه های مثبت و زنده کهنه.

به همین دلیل،

ما

در آثار اساطیری

با آثار هنری نفی شده

و

در

آثار مذاهبی

(کتب مقدس)

با آثار هنری و اساطیری نفی شده سر و کار داریم.

خدا چیست؟

خدا یک مفهوم فقهی و فلسفی است.

مفهوم چیست؟

هر مفهومی نتیجه تجرید چیزهای بیشمار معین و مشخص و مادی است.

مثال:

مفهوم درخت

نتیجه تجرید سرو و صنوبر و سپیدار و چنار و غیره است.

مفاهیم چیزهای انتزاعی و ذهنی اند.

یعنی

نتیجه انتزاع و یا تجریدند و فقط در ذهن ما وجود دارند.

مفهوم خدا

هم

نتیجه تجرید قوای طبیعی و جامعتی است.

خدایان اساطیر

نتیجه تجرید قوای غریزی و طبیعی و جامعتی بوده اند.

بزرگترین خدای اساطیری در یونان باستان

زئوس بوده است

که

آذرخشی در دستی و عقابی در دست دیگر داشته است.

افرودیت خدا و یا الهه عشق و زیبایی و شور جنسی بوده است.

خدای مذاهب بزرگ

نتیجه تجرید اعضای طبقات حاکمه بوده است.

مثال:

الله

همه خصوصیات سلاطین و خوانین برده داری و فئودالی را دارد.

سلاطین و خوانینی که به قول سعدی

از فرط خریت

به سلامی، گردن می زنند و به دشنامی، خلعت می بخشند.

مارکسیسم

خدایان را تعریف می کند و ماهیت طبقاتی و غریزی و طبیعی شان را کشف و افشا.

همین و بس.

و

همین

کار کمی نیست.

ادامه دارد.

هماندیشی با امیر حسین آریانپور (۶۷)

میم حجری

از

كتاب «زمينه جامعه‌شناسي»
مقدمه اول
شناخت

ادامه

ج

پيوندهاي فلسفه و علم و هنر


فلسفه محصول علم و هنر است.

علم

شناختي است مبتني بر مفاهيم كلي و داراي جنبه ادراكي قوي.

هنر

شناختي است مبتني بر نگارهاي جزئي و داراي جنبه عاطفي و قوي.

هنر

بر خلاف علم،

واقعيت دروني را بيش از واقعيت بيروني مورد توجه قرار مي‌دهد.

۱

فلسفه محصول علم و هنر است.

این جمله آریانپور

از جهان بینی ایدئآلیستی او پرده برمی دارد:

فلسفه و علم و هنر

در مفهوم فلسفی روح و یا شعور جا می گیرند.

به عبارت بهتر،

از تجرید فلسفه و علم و هنر و مفاهیم و احکام و غیره

مفهوم روح و یا شعور تشکیل می یابد.


آریانپور

برای توضیح زادگاه فلسفه

(روح و یا شعور)

اعتنایی به ماده و یا وجود ندارد.

یعنی دیالک تیک ماده و روح و یا دیالک تیک وجود و شعور را نمی شناسد

و

از نقش تعیین کننده ماده و وجود در این دیالک تیک بی خبر است.

آریانپور

نمی داند که شعور، انعکاس وجود است.

به همین دلیل،

روح و یا شعور را (فلسفه) را محصول روح و یا شعور (علم و هنر) می داند.

این چیزی جز داشتن جهان بینی ایدئآلیستی نیست.

آریانپور

در این جمله

میان فلسفه و علم و هنر

رابطه علتی ـ معلولی (علی) برقرار می کند:

علم و هنر (علت) قلمداد می شوند و فلسفه معلول.

با قانون علیت اما نمی توان به درک و توضیح حقیقی چیزی نایل آمد.

چون در زنجیر علی،

حلقه اول و آخر وجود ندارد.

هر علتی به نوبه خود معلولی است و هر معلولی به نبوه خود علت دیگری است.

اگر از آریانپور بپرسند:

علم و هنر محصول چیست؟

احتمالا خواهد گفت:

علم و هنر هم محصول فلسفه اند.

چون فلسفه در قاموس آریانپور روزی مجموعه معارف بشری بوده است.

فلسفه

اما

خرد کل اندیش است.

این به چه معنی است؟

این بدان معنی است که در عالم واقع، یعنی در واقعیت عینی،

فقط اجزاء منفرد وجود ندارند.

دیالک تیکی از جزء و کل

دیالک تیکی از منفرد (خاص) و عام

دیالک تیکی از نمود و بود (پدیده و ماهیت)، فرم و محتوا، عنصر ـ ساختار ـ سیستم و الی آخر وجود دارد.

فلسفه

انعکاس این دیالک تیک عینی در آیینه ضمیر بشری است.

تکیه فلسفه

برخلاف علوم

بر کل و عام و ماهوی است.

به همین دلیل

فلسفه را خرد کل اندیش می نامند.

و بدون خرد کل اندیش

نمیت وان کل را تماتیزه کرد و به کشف حقیقت نایل امد.

چون حقیقت در کل است.

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (الف) انجمن دوستی آلمان و شوروی (۲) (بخش آخر)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۷

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی از «روز فرهنگ اتحاد شوروی» در جمهوری آلمان دموکراتیک حمایت می کرد.

۸

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی بر مبنای موافقت نامه دوستی و پلان سالانه با جامعه شوروی همکاری تنگاتنگی داشت و به معرفی توسعه سوسیالیستی در جمهوری آلمان دموکراتیک در اتحاد شوروی می پرداخت.

۹

  • مراکز بیست و یک گانه انجمن دوستی آلمان و شوروی مهمترین مراکز مؤثریت سیاسی ـ ایده ئولوژیکی و فرهنگی ـ سیاسی آن سازمان توده ای بوده اند.

۱۰

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی به آموزش زبان روسی مدد می رساند.

۱۱

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی اعضای خود را و به ویژه کارگران را به تشکیل محافل زبان روسی تشویق می کرد.

۱۲

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی همه ساله به اعطای جایزه هردر به بهترین معلمین و محصلین زبان روسی می پرداخت.

۱۳

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی ناشر مجله هفتگی موسوم به «جهان آزاد»، مجله ماهانه «مقالات جامعتی ـ علمی» و «هنر و ادبیات» بوده است.

۱۴

  • از کردوکارهای مهم انجمن دوستی آلمان و شوروی انتشار مطبوعات اتحاد شوروی بوده است.

پایان

فرهنگ مفاهیم سیاسی (الف) انجمن دوستی آلمان و شوروی (۱)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی به سازمان توده ای ئی در جمهوری آلمان دموکراتیک اطلاق می شود که در سال ۱۹۷۲ بیش از ۳.۵ میلیون نفر عضو از همه اقشار جمعیت کشور داشته است.

۲

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی به مثابه «انجمنی برای برسی فرهنگ اتحاد شوروی» در ۳۰ ماه ژوئن سال ۱۹۴۷ تأسیس یافته بود و در ماه ژوئن سال ۱۹۴۹ تغییر نام داده شده بود.

۳

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی تحت رهبری حزب طبقه کارگر آلمان یعنی حزب سوسیالیستی متحده آلمان (اس ای دی)، به مثابه جزء جدایی ناپذیر جبهه ملی در همکاری با دیگر احزاب دوست و سازمان های توده ای، در تشکیل جامعه سوسیالیستی توسعه یافته احساس مسئولیت می کرد.

۴

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی با فرم ها و متدهای متنوع کار توده ای سیاسی به ترویج نقش و خدمات اتحاد شوروی به مثابه پیشاهنگ پیشرفت بشری و مرکز مبارزه ضد امپریالیستی می پرداخت و به تعمیق این اندیشه کمک می رساند که دوستی و همکاری با اتحاد شوروی برای خلق آلمان مسئله ای حیاتی است.

۵

  • انجمن دوستی آلمان و شوروی استفاده از تجارب اتحاد شوروی در حوزه های سیاسی، ایده ئولوژیکی، اقتصادی، علمی ـ فنی، فرهنگی و نظامی را پیشبرد می بخشید.

۶

  • گردان های دوستی آلمان و شوروی و محفل ارزیابی تجارب اتحاد شوروی در صنعت و کشاورزی، حاملین ابتکارات متنوع دوستی بوده اند.

ادامه دارد.

درنگی در شعری از سعید سلطانپور (۱)

میم حجری


«صدای میرا»

( ۱۳۴۰ - ۱۳۴۷)

سعید سلطانپور

دشت بی آتش


سال ها می‌گذرد
کز شب دشت نمی‌آید بانگ جرسی


سال‌ها می‌گذرد
بوی خورشید نمی‌آمیزد با نفسی


و نمی‌ریزد با تندر خشم
دیوار قفسی


نیست در پهنه‌ی تاریک سکوت
رایت دست کسی


هرکه آواره‌ی دردی که نه درد دگری‌ست
و در این دشت سیاه
هرکه می‌پندارد تنها اندیشه به خورشید سپردن هنری‌ست


و نمی‌اندیشد:
به صداقت‌های لازم «کار»
و رسالت‌های تازه ی «عشق»


هرکه می‌گوید:
با شب، سحریست
و به گلگشت منافع به درازای شب و مرگ سحر می‌کوشد.


تو برادر، آری
قفس خود را با گل‌هایی کاذب می‌آرایی
و شکیبایی ننگینی را
در ظلام قفس کهنه‌ی خود می‌پایی


در گمان تا سوی خورشید روی
به شبی دیگر می‌پیمایی


بستیز
تا فراموش شود ننگ شکیبایی‌ها


برخیز
تا بریزد کاخ کهنه‌ی رسوایی‌ها


گل‌ها را بر دیوار قفس پرپر کن
پشت دیوار قفس
وسعت فردا را باور کن
و به شیرازه‌ی شب
ترس را خنجر کن


که هراس آغاز عادت بر پستی‌هاست


می‌توانی آیا در شب هول آور دشت
بانگ گرم جرسی باشی تو؟


می‌توانی آیا
اهرم خشم کسی باشی تو؟


سال‌ها می‌گذرد
که نمی‌آید بانگ جرسی
و نمی‌سوزد در ظلمت دشت
آتش خشم کسی

پایان

این شعر سلطانپور
به لحاظ صنعت و ساختار شعری
بهترین شعر او در صدای میرا ست.
این شعر را ما تحلیل خواهیم کرد.

محتوای این شعر
دعوت به شورش بر ضد انقلاب ضد فئودالی سفید است.
این دعوت به شورش
البته بر خلاف اوپوزیسیون فئودالی و مذهبی
از موضع چپ فدایی است.
چپ فدایی
با راست مجاهدین اسلام و خلق
در سنگر طبقاتی و تروریستی واحدی است.
مفهوم مرکزی در این شعر سلطان پور خشم است و نه خرد.
فدائیان خلق و اسلام
هرگز میانه ای با خرد کل انیدش نداشته اند
در ط. های فدایی و مجاهد
هنوز هم بر همان لولای مولا می گردد.
شور عاطفی (غریزی) به عوض شعور عقلی و علمی و انقلابی
هارت و پورت توخالی به عوض تئوری انقلابی
ار شاه نور به گور
دو مفهوم فلسفی و علمی ارجمند راجع به این جریانات
به میراث مانده است که یکی از خدمات او به فرهنگ انقلابی جامعه است:
ارتجاع سرخ و سیاه
خرابکاران

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۶۴۳)

Bild

شین میم شین

باب دوم

در احسان

حکایت یازدهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۶۶)

بخش دوم

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم!

۱

یار، آن بود که صبر کند بر جفای یار

ترک رضای خویش کند، در رضای یار

معنی تحت اللفظی:

یا باید بر بیداد دلدار صبر کند و به رضای دلدار از رضای خود ضرفنظر کند.

سعدی

در این بیت غزل،

تسلیم و تحمل و رضا را محک و معیاری برای تعیین خلوص عشق می داند.

سعدی

با بیشرمی خارق العاده ای به ستایش از ستمکشی و پرهیز از مقاومت و پیکار می پردازد.

فقط کافی است به جای یار ویا دلدار،

ارباب و خان و شاه و غیره را بگذارید و نقش تخدیری غزل های سعدی و حافظ و امثالهم را دریابید.

بیهوده نیست که دربار تجدید چاپ آثار سعدی و حافظ را در دستور روز قرار داده و خلفای جدید در مصاحبه با خبرنگاران خارجی از سعدی و حافظ نقل قول می کنند.

سعدی و بعدها حافظ،

قلب هومانیسم را،

یعنی خودمختاری انسانی را،

استقلال فکری و عملی انسانی را

نشانه می گیرند و تار و مار می سازند.

عاشقی که از شخصیت، فردیت، هویت و خودمختاری فردی خود تهی شده باشد،

اصلا

قادر به تفکر نیست،

قادر به تمیز خوب از بد، زیبا از زشت نیست.

چنین تفاله ای چگونه می تواند عشق بورزد؟

ادامه دارد.

تحلیل دیگری از تراژدی «مهره سرخ» ـ شاهکار سیاوش کسرایی (۱۱۲)

Siyavash Kasraei.jpg

تحلیلی

از

شین میم شین

در انتهای دشت

بحر سپیده دم

موجی ز نور بر افق تیره می کشد

نجوا کنان

حکیم می اندیشد:

«بر دفتری چنان

جنگیده ام بسی

نه به شمشیر

با قلم

هر واژه ای براده جان بود

جان سوده ام به کار

گفتم، هر آنچه بود با خرد روز سازگار

بدرود تلخ من

با تهمتن به چاه

پایان یکه خواهی و پیروز پروری

بدرود با هزاره افسانه وار بود

پایان ناگزیر

سرآغاز

بر دفتر گشوده این روزگار بود.»

معنی تحت اللفظی:

در انتهای دشت، سپیده دم بسان بحری، موجی از نور بر افق تیره می کوبد.

حکیم نجواکنان می اندیشد:

«در میدان کتابی از این دست، به شمشیر قلم جنگیده ام.

هر واژه ای ذره ای از جان بوده است.

در روند این جنگ به سایش جان پرداخته ام.

هر آنچه که خرد روزگار ایجاب می کرد، بر زبان رانده ام.

بدرود فرزند تند خوی من!

گرفتار ماندن رستم در چاه، به معنی پایان دوران یکه خواهی و پیروز پروری است.

به معنی پایان هزاره افسانه وار است.

پایانی اجتناب ناپذیر و همزمان، سر آغازی جدید بر دفتر روزگار.»

این بند شعر سیاوش سرشار از فلسفه (خرد کل اندیش) و تئوری است:

مارکسیسم ـ لنینیسم همین است.

عظمت فکری و تئوریکی سیاوش (حکیم توده ها)

در همین بند شعر به روشنی تام و تمام نمودار می گردد:

۱

در انتهای دشت

بحر سپیده دم

موجی ز نور بر افق تیره می کشد

سیاوش سپیده دم را به دریائی مواج تشبیه می کند که موجی از نور بر صخره های تیره ساحل (افق) می کوبد.

او ضمنا محیطی را به خاطر خواننده خطور می دهد که حکیم طوس با سهراب در کتاب گشوده شاهنامه ایستاده است و در گفتگو ست:

۲

نجوا کنان

حکیم می اندیشد:

«بر دفتری چنان

جنگیده ام بسی

نه به شمشیر

با قلم

در این بند شعر، بیوگرافی حکیم طوس از دید سیاوش تصور و تصویر می شود.

تصور و تصویری که در عین حال اوتوبیوگرافی خود سیاوش هم می تواند باشد.

سیاوش از مبارزه ایدئولوژیکی حکیم طوس و خویشتن پرده برمی دارد.

جنگیدن با قلم

معنائی جز مبارزه ایدئولوژیکی ندارد.

مبارزه ایدئولوژیکی

یکی از فرم های سه گانه و اصلی مبارزات اجتماعی است:

مبارزه اقتصادی

مبارزه سیاسی

مبارزه ایدئولوژیکی

و از اهمیت صرفنظرناپذیری برخوردار است.

۳

هر واژه ای براده جان بود

جان سوده ام به کار

هر واژه به زعم سیاوش، براده جان بوده است

برای تولید هر واژه، سیاوش به جان خود سوهان زده است.

فقط کسی می تواند منظور سیاوش را درک کند که خود به جنگ ایدئولوژیکی رفته باشد.

هر واژه تیری است که بر قلب دشمن طبقاتی نشانه می رود:

تیری از جان، سیاوش در حماسه بلند «آرش کمانگیر» خواهد گفت.

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم فلسفی (ت) تجسم (واگذاری، صرفنظر، وقف) (۱)

پروفسور دکتر ورنر شوفنهاور

پروفسور دکتر مانفرد بور

برگردان

شین میم شین

۱

· تجسم (واگذاری، صرفنظر، وقف) مقوله ای در فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان است که در دوره تشکیل مارکسیسم از اهمیت چشمگیر، پربار و مؤثر برخوردار بوده است.

تجسم در تئولوژی (فقه) مسیحی

۱

· این مقوله ـ به لحاظ نظری ـ توسط تئولوژی مسیحی و آموزه های (تعالیم) حقوق طبیعی روشنگری تدارک دیده شده است.

۲

· مسئله تجسم در تئولوژی مسیحی به معنی وحدت و تضاد خدا و انسان (وحدت و تضاد بی نهایت و با نهایت) مطرح می شود.

۳

· این امر به ویژه در آتانازیانیسم در ایده جسمیت یافتن کلام خدا و پیدایش انسان و بدانوسیله آشتی مجدد خدا و جهان مطرح می شود.

۴

· اما از نظر تئولوژی مسیحی (به استثنای عرفان مسیحی) مسئله تجسم و یا انسانواره گشتن خدا (نکته ای که باعث شرمندگی تئولوژی می توانست باشد) به معنی آشتی خدا و انسان نیست.

۵

· آشتی میان خدا و انسان از طریق ورود انسان به جمع پیروان مسیح حاصل می آید.

تجسم در تئوری های حقوق طبیعی

۱

· تئوری های حقوق طبیعی مقوله وقف را به معنی انتقال حقوق به غیر (واگذارکردن دارائی خود به غیر) تلقی می کنند.

۲

· به ویژه تئوری های قرارداد دولتی بر مفهوم وقف قضائی استوار شده اند:

· هرعضو جامعه، تمامی حقوق خود را به جامعه و یا به نماینده جامعه وقف می کند.

۳

· با این وقف، حقوق مثبت به مثابه قاعده همزیستی اجتماعی مطرح می شود.

۴

· بورژوازی انقلابی قرن هفدهم و هجدهم میلادی با تشکیل جامعه و دولت بر بنیان حقوق طبیعی، امکان انتقاد ایدئولوژیکی سیستماتیک از واقعیت اجتماعی موجود به نفع جامعه بورژوائی ایدئالیزه شده کالامندان را به دست می آورد که قانون حیاتی اش به تقلید از قوانین مبتنی بر داد و ستد کالائی میان اعضای جامعه تشکیل یافته است.

ادامه دارد.

درنگی در اندیشه ای از محمود دولت آبادی

میم حجری

۱

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12333

۲

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12337

۳

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12345

۴

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12354

۵

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12361

۶

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/12372

پایان

فرهنگ مفاهیم سیاسی (ج) جامعه (۲) (بخش آخر)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱۱

  • جامعه با جدایی انسان از عالم جانوران بر مبنای کار تشکیل یافته است.

۱۲

  • روند قانونمند توسعه جامعه در کلیه فرماسیون های جامعتی انتاگونیستی (آشتی ناپذیر) به طور خودپو صورت می گیرد.

۱۳

  • در فرماسیون های جامعتی انتاگونیستی (آشتی ناپذیر)، انسان نیست که حاکم بر جامعه است.
  • یعنی این انسان نیست که حاکم بر قوانین کنش خویشتن است.
  • بلکه بر عکس،.
  • این جامعه است که حاکم بر انسان است.

۱۴

  • تنها با تشکیل جامعه سوسیالیستی است که با از بین بردن مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و لغو مناسبات استثماری و طبقاتی مبتنی بر مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و با سطح توسعه نایله نیروهای مولده و با درک قانونمندی های جامعه به برکت مارکسیسم ـ لنینیسم، شرایط لازم برای حاکمیت انسان بر جامعه فراهم می آید.
  • یعنی شرایط تفکر و تحول مبتنی بر پلان فراهم می آید.

  • مراجعه کنید به مارکسیسم ـ لنینیسم

۱۵

  • فلسفه و جامعه شناسی بورژوایی برای توضیح جامعه، اعتنایی به شرایط مادی آن ندارند.
  • چون در این صورت مناسبات طبقاتی و استثماری در جامعه طبقاتی آشکار می گردند.

۱۶

  • فلسفه و جامعه شناسی بورژوایی برای توضیح جامعه دست به دامن چیزهای زیر می شود:

الف

  • دست به دامن عوامل پسیکولوژیکی (روانی) مثلا احساس اجتماعی انسانها می شود.

ب

  • دست به دامن نهادهای تاریخی ـ سیاسی، مثلا دولت و ملت می شوند.

پ

  • دست به دامن استدلالات قضایی مثلا پیوندهای اقتصادی و یا قراردادی انسان ها می شوند.

ت

  • دست به دامن تصمیمگیری های فکری و یا اخلاقی می شوند.
  • مثلا جامعه را به مثابه واحد فکری ـ عرفی انسان ها قلمداد می کنند.

پایان

درنگی در اندیشه ای (۷۴۸)

میم حجری


چرا عده‌ای به شاه و رهبر و پیشوا نیازمندند؟
حریف


دیالک تیک توده و شخصیت
را مدیون پله خانف هستیم که در اثری تحت عنوان نقش شخسیت در تاریخ به بحث کشیده است و راه حل ماتریالیستی راجع به این دیالک تیک ارائه داده است.

یعنی
نقش تعیین کننده را از آن تاریخ دانسته است،

بدون اینکه نقش فرعی ولی مهم شخصیت را انکار کند.


تاریخ را توده می سازد.
توده اما تاریخ را تحت رهبری سوبژکت تاریخ می سازد
و
سوبژکت تاریخ

تحت رهبری حزب طبقاتی خود

توده را زیر پرچم خود گرد می آورد و رهبری می کند

تا رسالت تاریخی خود را به انجام رساند.


مثال:
برای گذار از جامعه فئودالی به جامعه سرمایه داری
به انقلاب اجتماعی ضد فئودالی نیاز بوده است.
سوبژکت تاریخ در این پله توسعه جامعتی
بورژوازی بوده است.
بورژوازی

برای انقلاب مثلا کبیر فرانسه

حزب طبقاتی خود را تشکیل داده است و دست به روشنگری علمی و انقلابی زده است و

توده را زیر پرچم خود گرد آورده است و رهبری کرده است.


هر سازمانی

دیالک تیکی از اعضا و رهبری است.
هر حزبی

دیالک تیکی از اعضا و کمیته مرکزی است

و

هر کمیته مرکزی

دیالک تیکی از اعضای کمیته مرکزی و رهبر کمیته مرکزی است.


حتی جانوران

مثلا سگ ها و گرگ ها و فیلها و شیرها
رهبر دارند

که

خانواده مربوطه را سازمان می دهد و وظیفه تعیین می کند.
مثلا سگ الفا و یا گرگ آلفا و فیل و شیر الفا
شکار

را
سازمان می دهد.

تقسیم کار صورت می گیرد.

فیل الفا

حافظه ای نیرومند دارد و گله را به محل آب و علف رهبری می کند.

بدون رهبری

نه

انقلابی پیروز می شود

و

نه

عنگلابی.

حتی خانواده و کارخانه و بیمارستان و تیمارستان و کودکستان و دبستان و دبیرستان و اداره ای بدون رئیس مربوطه تق و لق می ماند.

پایان

هماندیشی با امیر حسین آریانپور (۶۶)

میم حجری

از

كتاب «زمينه جامعه‌شناسي»
مقدمه اول
شناخت

ادامه

ج
پيوندهاي فلسفه و علم و هنر


فلسفه محصول علم و هنر است.

علم

شناختي است مبتني بر مفاهيم كلي و داراي جنبه ادراكي قوي.

هنر

شناختي است مبتني بر نگارهاي جزئي و داراي جنبه عاطفي و قوي.

هنر

بر خلاف علم،

واقعيت دروني را بيش از واقعيت بيروني مورد توجه قرار مي‌دهد.

هنر

مؤيد علم است،

زيرا شناخت عاطفي جديد محرك شناخت ادراكي جديد است.

علم

پشتيبان هنر است،

زيرا شناخت علمي جديد، عواطف تازه‌اي به بار مي‌آورد.

اين دو به يك ديگر پيوسته‌اند و با هم پيش مي‌روند،

زيرا هر دو به منظور نهائي و احدي، در آغوش جامعه پروده مي‌شوند.
شناخت‌ها گاه با يك ديگر گرد مي‌آيند.

مثنوي جلال الدين بلخي و كمدي الهي دان ته

شامل عناصري از علم و فلسفه اند،

و

داستان جنگ و صلح تالس‌توي و خوشه‌هاي خشم استين بك

جامعه‌شناسي محسوب مي‌شوند.

ناصر خسرو قبادياني شاعر و نويسنده و مورخ و فيلسوف است.

لئوناردو داوينچي نگارگر و پيكر تراش و معمار و مهندس و كالبد شناس و رياضي‌دان است.

بر روي هم در عصر او

– عصر رونسانس
اروپا –

هنر از تخيل علمي سرشار است.

در اعصار بعد نيز وضع كمابيش برهمين منوال است.
دانشمند و هنرمند،

هر دو در جامعه به سر مي‌برند و موافق مقتضيات آن، جهت يابي مي كنند:

نيازهاي زمان خود را در مي‌يابند و سپس هر يك در حوزة خود، درصدد كشف وسيلة رفع آن نيازمندي ها بر مي‌آيند.


دانشمند و هنرمند،

هر دوبر ميراث فرهنگي جامعه خود و احياناً جامعه‌هاي ديگر تكيه دارند.

اين ميراث شامل سنن علمي و هنري و فلسفي و ديني و فني و جز اين هاست.

هر دو مي‌كوشند كه به مدد اين ميراث، راهي به منظور خود بگشايند.
همة عناصر سنن در اختيار دانشمند و هنرمندند.

ولي هريك به بعضي از آن عناصر حاجت و نظر دارند.

مثلاً دانشمند مي‌تواند بر عناصر ديني و هنري سنن تأكيد نورزد، و هنرمند قادر است كه عناصر علمي سنن را مورد تأكيد قرار ندهد.

بر روي هم، بيشتر عناصري كه مورد نظر هنرمند قرار مي گيرد، مربوط به زندگي عمومي هستند،

ولي دانشمند بر عناصر تخصصي تكيه مي‌كند.

بر اثر برخوردهايي كه دانشمند و هنرمند با ميراث فرهنگي مي‌يابند،

گشايشي دست مي‌دهد،

راهي براي حصول مقصود آنان پيدا مي شود،

انديشه‌اي در ذهن آنان طلوع مي كند.
با آنكه كار دانشمند از لحاظ كلي به كار هنرمند مي‌ماند،

انديشه هريك در قالب هايي خاص مي ريزد.

دانشمند در قالب‌مفهوم مي انديشد، و هنرمند به وساطت نگار يا تصوير ذهني فكر مي‌كند

و اين مهم‌ترين تفاوت آن دو به شمار مي‌رود.

اين تفاوت به تفاوت‌هاي ديگري منجر مي‌شود.

مفهوم،

انديشه‌اي فشرده است

مشتمل بر وجوه مشترك افراد يك نمود، و از اين رو كلي است.

تصوير

انديشه اي ساده است مشتمل بر يك فرد معين، و از اين رو جزئي است.

مفهوم

انتزاعي و خشك است

و

تصوير

حسي و عاطفي است.

مفهوم

همواره كلي است و شامل افراد جزئي.

تصوير

هميشه جزئي است و مايه و زمينه مفهوم كلي….
هنرمند و دانشمند

هر دو

براي بيان انديشه خود – تصوير جزئي و مفهوم كلي – از شيوه ها و وسايل صوري‌اي كه در اختيار آنان هستند، سود مي‌جويند.

از ميان شيوه ها و وسايل پييشين جامعة خود،

برخي را مناسب مي يابند و موافق منظور خود، آن‌ها را دگرگون مي‌كنند وبه اين ترتيب، شيوه ها و وسايل تازه‌اي بر مواريث گذشتگان مي‌افزايند.


دانشمند و هنرمند

مي‌كوشند تا با شيوه‌ها و وسايلي كه فراهم مي‌آورند،

انديشة خود را با روشن ترين و رساترين صورت نمايش دهند.

دانشمند بزرگ

طوري مفهوم كلي خود را طرح مي‌كند كه شامل همة موارد جزئي شود،

و

هنرمند بزرگ

تصوير جزئي خود را چنان مي‌پرورد كه نمايندة تام و تمام همة امثال آن باشد.


شناخت دانشمند

شناخت منطقي است.

از اين رو بيان اوهم منطقي است

انتزاعي است،

تبييني است.

شناخت هنرمند

شناختي حسي است.

از اين رو بيان او هم حسي است

مردم پسند است، تشريحي است.

پایان

ادامه دارد.

هماندیشی با امیر حسین آریانپور (۶۵)

میم حجری

از

كتاب «زمينه جامعه‌شناسي»
مقدمه اول
شناخت

ادامه

۳
شناخت فلسفي

ادامه

۱

فلسفه

در همان حال

كه

خود زادة شناختهاي علمي و هنري است

در قاموس آریانپور

فلسفه زاده معارف علمی و هنری است.

دلیل این تصور غلط آریانپور، تعریف غلط رایج از فلسفه است.

چون در جهان باستان فلسفه دربرگیرنده همه علوم بود،

پس فلسفه زاده علوم است.


آریانپور

اگر تیز می اندیشید، به نتیجه دیگری می رسید:

علم و هنر زاده فلسفه اند.

چون این علوم بوده اند که تخصصی تر و پر دامنه تر شده اند و از فلسفه جدا شده اند و نه برعکس.

۲

فلسفه

در همان حال

كه

خود زادة شناختهاي علمي و هنري است،

علم وهنر را به پيش مي راند

در قاموس آریانپور

فلسفه لکوموتیو علم و هنر است.

چرا و به چه دلیل باید فرزند، لکوموتیو مادر و پدر باشد؟

۳

همچنان كه علوم و هنرها به پيش مي روند و به اكتشافات جديدي نائل مي آيند،

تعميم هاي جديدي لزوم مي‌يابد و فلسفه هاي نوي فراهم مي‌شود

دلیل آریانپور شنیدنی است:

چون برای تعمیم معارف علمی و هنری به فلسفه نیاز می افتد،

پس فلسفه لکوموتیو علم و هنر است.

اینجا هم قضیه باید برعکس باشد.

چون معارف علمی و هنری کذایی

مقدم بر فلسفه اند.

آریانپور بلافاصله بدان اعتراف می کند:

فلسفه

علم وهنر را به پيش مي راند

همچنان كه علوم و هنرها به پيش مي روند و به اكتشافات جديدي نائل مي آيند،

تعميم هاي جديدي لزوم مي‌يابد و فلسفه هاي نوي فراهم مي‌شود.

۴

فلسفه

علم وهنر را به پيش مي راند

همچنان كه علوم و هنرها به پيش مي روند و به اكتشافات جديدي نائل مي آيند،

تعميم هاي جديدي لزوم مي‌يابد و فلسفه هاي نوي فراهم مي‌شود،

و

فلسفه‌هاي جديد

همچنان كه قوام مي‌گيرند، علوم و هنرها را به حوزه هاي ناشناخت تازه اي مي كشاند

و

موجب اكتشافات نوي مي شوند.

آریانپور

نمی داند که لکوموتیو علوم حوایج مبرم زندگی است.

آریانپور از درک ماتریالیستی تاریخ

از

دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی

خبر ندارد.

علم

یکی از عناصر نیروهای مولده است

و

نیروهای مولده در رابطه دیالک تیکی با مناسبات تولیدی اند.

علم

نیروی مولده بلاواسطه است.

ما در نیروهای مولده با دیالک تیک علم و فن سر و کار داریم.

الزامات تولیدی

به

رشد و توسعه علم و فن و وسایل و ابزارهای کار منجر می شوند.

مارکس و انگلس

بارها این نقش پیشبرنده نیازهای تولیدی را در توسعه علم و فن خاطرنشان شده اند.

آریانپور

میان علم و هنر و فلسفه

رابطه علی (علتی ـ معلولی) کشف کرده است.

جهان بینی آریانپور ایدئآلیستی است.

۵

فلسفه‌هاي جديد

همچنان كه قوام مي‌گيرند، علوم و هنرها را به حوزه هاي ناشناخت تازه اي مي كشاند

و

موجب اكتشافات نوي مي شوند.

آریانپور

خیال می کند که فلسفه موجب توسعه علوم می شود و نه الزامات مادی و تولیدی.

آریانپور از پژوهش های آزمایشی ـ عملی ـ نظری جاری در رشته های مختلف علمی خبر ندارد.

منظورش از علم احتمالا علوم اجتماعی مثلا جامعه شناسی بورژوایی است.

۶

پس، هرچه فلسفة خصوصي دانشمند يا هنرمند حقيقي تر باشد،

شناخت علمي يا هنري او

ژرف تر و بارورتر خواهد بود.

منظور آریانپور از فلسفه خصوصی عالم و هنرمند،

دانش فلسفی آندو ست.

از یک میلیون دانشمند و هنرمند نمی توان یک نفر پیدا کرد که از فلسفه و متد و مفاهیم فلسفی خبر داشته باشد.

معارف علمی و هنری دانشمند و هنرمند

هرگز نمی توانند کلی و عام و ماهوی و ریشه ای باشند.

علوم و هنرها را به خطه ماهیت و عامیت و کلیت راه نیست.

این خطه در انحصار فلسفه به ویژه فلسفه علمی (فلسفه مارکسیستی) است.

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۶۴۲)

Bild

شین میم شین

باب دوم

در احسان

حکایت یازدهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۶۶)

بخش دوم

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم!

۱

سعدی، قلم به سختی رفته است و نیک بختی

پس هر چه پیشت آید، گردن بنه قضا را

معنی تحت اللفظی:

سختی و نیک بختی ما با قلم قضا پیشاپیش تعیین شده است.

بنابرین، چاره ای جز تمکین به قلم قضا نیست.

سعدی

در این بیت غزل،

دیالک تیک سختی و نیکبختی

را

امری سرنوشتی و تقدیری تلقی می کند که در روز الست به قلم کذائی قضا، به جوهری نامرئی بر پیشانی هرکسی نقش بربسته است و جز گردن نهادن بر اراده قضا چاره ای نیست.

او بدین طریق، برای تضادهای چرکین اجتماعی

منشاء ایراسیونال (ضد عقلی) الهی قائل می شود.

چون قضا هم در تحلیل نهائی، مجری فرامین خدا ست.

کسی که می خواهد دلیل معرفتی برای جانسختی خارق العاده نظام اجتماعی فئودالی بیابد،

باید نظری به عالم شعر بیندازد و کارخانه های تو در توی تولید تریاک برای توده را تماشا کند.

ادامه دارد.

کلنجار ایده ئولوژیکی با همنوع (۲۰۴)

میم حجری



کسی که برای بیدار شدن محتاج خروس همسایه است
همان بهتر که در خواب غفلت بماند.
۹۹ درصد علافان و عیاشان در جهان مجازی
جز تهیه زباله و خوردن و خوراندن آن به این و آن
کسب و کاری ندارد.
کسی مشتری اندیشه نیست.
کدام بیداری
وقتی خلایق عاجز از خواندن و فهمیدن جملات ساده همنوعان زنده و مرده اند.
هدف همه عوامفریبی سرشته به خودفریبی است.
گر مسلمانی همین است که اجامر دارند
وای اگر از پی امروز بود فردایی


دیالک تیک بیهوشی طبیعی و هوش مصنوعی
کسانی که قصد رجعت به صدر اسلام را در سر خالی از مغز خود دارند
از عالی ترین دستاوردهای علمی و فنی
برای رجعت نکبت به اسفل السافلین تاریخ
بهره برمی گیرند.
طنز تاریخ است.
طنز تاریخ طناز
بدترین دشمنان علم و فن
وابسته ترین اجامر به دستاوردهای علمی و فنی شده اند


جهانْ پر از مرز
زندگیْ پر از مرز
مرزهای آشکار
مرزهای نهان
مرز‌های بیرونی
مرزهای درونی
مرزهایی که همواره دو سو دارند
در آرزوی فرار از هرچه مرز،
در آرزوی محو گذرنامه،
سفر می‌کنم به جهان داستان
به حقیقتِ رؤیا
سفر به رنگین‌کمان خیال
به پهندشتِ آرزو
و من
رؤیا،
خیال،
داستان،
هر سه را
در آرزوی بی‌مرزی
بسی دوست می‌دارم
حریف
آره.
امپریالیسم و اولیگارشیسم و فوندامنتالیسم (عردوغانیسم و داعشیسم و حزب اللهیسم و غیره) هم همین را می خواهند:
محو مرزها و سرحدها.
تا به اسانی خوردن کاسه آب خنگی
لیبی را با خاک یکسان سازند
سوریه را به خرابات شام مبدل سازند
عراق را اشغال کنند و به کنام ددان درنده و وحشی مبدل سازند.
۱۰ میلیون نفر از کودکان و زنان اوکراین را آواره از یار و دیار سازند و ۲۰ میلیون نفر از انها را به زندگی ذلت بار در زیر زمین ها وادارند.

هر خانه را در و دیواری است تا سکنه اش در امن و امان از ددان طبیعی و اجتماعی روزگار بگذرانند.
وجود سرحدات ملی
از الزامات صرفنظرناپذیر جامعه بشری اند
و
بنا بر حقوق ملل در سازمان ملل متحد
باید به انها احترام گذاشت.
اعضای هر جامعه
باید در درون کشور خود بتوانند زندگی کنند و نیازی به مهاجرت به سرزمین های بیگانه و هتک حرمت و عزت شدن نداشته باشند.



کاریکاتور
ماکرون نمی‌خواهد عروسک خیمه‌شب‌بازی آمریکا باشد
حریف

آره.
ماکرون
نماینده اولیگارشی مالی (بانکی) است.
آدم باید خر باشد و خیال کند که ماکرون نماینده و مأمور سرکرده اصلی سرمایه انحصاری نیست.
امپریالیسم فرانسه و المان و انگلستان و ژاپن و غیره
مرتجع تر از امپریالیسم امریکا هستند.
بین اجامر امپریالیستی
هم
تقسیم کار هست.
و
هم
تضاد است.
اینها با همدیگر تضاد دارند.

دو جنگ جهانی اول و دوم
نتیجه شعله ور گشتن تضادهای درونطبقاتی میان امپریالیست ها بوده است



همه چیز یک دیکتــــــــــاتور برای مردمان ترسناک است، و دیکتـــــاتور ، تنها از یک چیز مردمان می ترسد:
آگــــــــــــــــــــــــــاهی
حریف

دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟
نه
دیکتاتوری انتزاعی و ماورای طبقاتی وجود دارد و نه دیکتاتور انتزاعی و ماورای طبقاتی.
مثال:
هم
محمد رضا شاه پس از انقلاب سفید
دیکتاتور بوده است
و
هم
خمینی و سید علی پس از عنگلاب اسلامی و شکست انقلاب سفید
دیکتاتور اند.
و تفاوت طبقاتی و فرماسیونی ـ اقتصادی فی مابین از زمین تا آسمان است.
دیکتاتوری شاه
دیکتاتوری انقلابی ـ بورژوایی و ضد فئودالی ـ ضد روحانی بوده است
در حالیکه دیکتاتوری خمینی و خامنه ای
دیکتاتوری ارتجاعی ـ فئودالی ـ فوندامنتالیستی است.
هدفش از بین بردن دستاوردهای انقلاب سفید
اصلاحات ارضی
آزادی بورزوایی و فرمال زنان
و
مبارزه با بیسوادی و غیره
بوده است


میم حجری
دولت آبادی

این مردمی که من دیده ام خود به خود حامی قدرت هستند.
پشت کسی هستند که توانا باشد.
اما اگر آن قدرت ضعیف شود،
مردم خود به خود از او دور می شوند.

توده ـ تصور و توده ـ تصویر دولت آبادی
فاشیستی ـ نیچه ئیستی و منطبق بر تئوری فاشیستی نخبگان است.

این حرف ها را دولت آبادی در کلیدر زده است.
کلیدر
قصه مقاومت ارتجاع سرخ و سیاه در مقابل انقلاب بورژوایی سفید است.

دولت آبادی
در آن زمان تمایلات چپگرایانه داشت و توسط ساواک مورد اذیت و آزار قرار می گرفت.
البته
خود کلیدر حاوی تصویری رئالیستی از روندها و رویدادها ست.
کلیدر دال بر حقانیت انقلاب ضد فئودالی سفید است.

منظور دولت آبادی در این سخنان
موضعگیری مثبت مبتنی بر پشتیبانی توده از انقلاب ضد فئودالی سفید است.



نگاه شما به مارکس
یک نگاه مذهبی است
یعنی همان‌نگاه ائدولوژیک که با ساختن یک سری احکام جزمی گرایانه و تکرار آن در هر شرایطی
می خواهد جهان را بر اساس آن بنا کند و اگر کسی یا کسانی این چهار چوب تنگ ائدولوژیک را نپزیرفت
متهم می شود به نفهمیدن و یا خائن و مرتد و این نو برخورت در عین توهین کردن به شعور آدمها نهایتا به بک فاشیسم ائدولوژیک منجر می شود که هرکس حرف ما را قبول نکر د پس خائین است و سزایش لابد مرگ همان جنایتهای که در دوران استالین با منتقدین و ومخالفین نظرات رسمی حزب شد
به گفته مارکس تاریخ دو بار تکرار می شود یک بار به شکل تراژدیک و بار دیگر به شکل کمیک و شما تکرار کمیک تراژیک دوران استالینی و مائویستی هستید

ما می توانیم این لاطائلات تو را کلمه به کلمه تحلیل کنیم.
ما کتاب ها در رد استالینیسم و مائوئیسم ترجمه و منتشر کرده ایم.

تو معنی هیچکدام از این واژه ها را که طوطی وار بر زبان می رانی
نمی دانی.
تا کنون هم به کامنت های ما واکنش نشان نداده ای.
حالا سر و کله ناصر پیدا شده
پس از هارت و پورت او
شیر شده ای و به میدان آمده ای
تا تهمت بزنی.
تو هر کلمه و جمله ما را باطل می دانی
ذکرش کن و بعد بطلانش را اثبات کن.




رئال و ایدئال

این دیالک تیک ایدئآل (مطلوب طبقه حاکمه) و رئآل تازه پا (مطلوب زنان متجدد فرمال ) استرئال و ایدئال فرمال
.


زهرا آهویی @zahraahooei، همسر زنده‌یاد آرش عاشوری‌نیا (عکاس فقید)، ضمن انتشار این تصاویر نوشته است:
این بدن منه...
اینجا شهر منه...
قانونی که ابتدایی‌ترین حق منو نادیده گرفته، نادیده می‌گیرم.
عقیده‌‌ای که به باورِ متفاوت از خودش احترام نمی‌ذاره، محترم نمی‌دونم.
می‌ترسم؟ بله؛ مواجهه با هر آدمیزادی که بلد نیست فکر کنه ترسناکه.
ولی من هم دیگه اون آدم سابق نیستم و نمی‌شم.
‏از این شنبه یا هر شنبه‌ی دیگه‌، هرچقدر هم بترسیم و بترسونیدمون باز هم ما نمی‌تونیم تو روی خودمون نگاه کنیم اگه قدم‌هایی رو که با هزینه‌های گزاف برداشتیم و جلو اومدیم، برگردیم عقب...
ما حقوقمون و شمایل بی‌دروغمون رو به خودمون بدهکاریم.
می‌خوام به خودم شبیه‌تر باشم.
می‌خوام به عهدی نانوشته با تمام زنانی که می‌شناسم و نمی‌شناسم در شهرم و همه شهرهایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم پایبند بمونم.
من از سهم خودم از آسمون کوتاه نمیام.»




تعریف علمی دوستی هم همین است:
دوستی
به رابطه مبتنی بر منافع مشترک میان انسان ها اطلاق می شود.
اگر منافع مشترک
جای خود را به منافع متضاد بدهند، ، دوستی به دشمنی مبدل می شود.
رؤیا در رابطه دوستی و دشمنی جایی ندارد.
ایدئال و یا آرمان در رابطه دیگری اعتبار کسب میکند.
رابطه ای که رفاقت نامیده می شود.
رفاقت به اربطه میان انسان هایی اطلاق می شود که آرمان مشترک دارند
یعنی منافع طبقاتی استراتژیکی مشترک دارند.



همه
همین حرف را می زنند.
در نتیجه
این دیالک تیک
شامل حال همه می شود
و
هیچکس استثناء نمی ماند.
این دیالک تیک
اما به معنی
محرومیت جامعه از ژرف اندیشی و همه جانبه اندیشی و همنوع دوستی است.
این به معنی تبدیل جامعه به جنگل است.
این دیالک تیک
ضمنا
نتیجه وجود فلاکت و بدبختی همگانی است:
بدبختی به قدری است که کسی فرصت دیدن بدبختی همنوع خود را ندارد.
چنین جامعه ای را باید زیر وزبر کرد تا راسیونال و سوسیال گردد.





گرانی را باید تحلیل کرد.
برای اینکه گرانی دلایل بیشمار دارد.
گرانی فقط موجب خالی ماندن سفره توده زحمتکش می شود
همان گرانی
ضمنا
موجب سنگین تر و رنگین تر گشتن سفره طبقه حاکمه می شود.
همه چیز هستی
دیالک تیکی است.



مشخصه مشترک فاشیسم و فوندامنتالیسم
زحمتکش ستیزی است
و
زنان
زحمتکشان به توان چند اند:
هم
زحمتکش خانه اند
هم
زحمتکش کارخانه اند
هم
زحمتکش خیابان
هم
زحمتکش بیمارستان و کودکستان و مزارع و مراتع اند.
زنان
زحمتکشان همه فن حریف اند:
هم زاینده نسل جدید اند
هم مربی اند
هم پزشک اطفال اند
هم روانکاوند
و
هم
اشپز و رفتگر و بنا و عمله اند.



بحثی را که نه خود قـانع می‌شوی و نه می‌توانی شخص مقابل را قانع کنی با یک لبخند تمام کن
حریف

بحث برای قانع کردن و قانع شدن نیست.
قانع کردن و قانع شدن
ضمنا
طرفة العینی نیست.
فی الفور نیست
فرایندی (پروسه ای) است
زمان و تجربه لازم دارد.
بحث برای خود اندیشی است.
بحث متمدنانه ترین طریق همزیستی است



شاهنماه مشتی افسانه و قصه است. اصلی که مبتنی بر قصه و افسانه باشد به چه ارزد؟


بعید نیست.
درد فیزیکی (جسمانی) با درد پسیکولوژیکی (روانی) رابطه دیالک تیکی دارد.
شامان ها (ساحران و اطبای اقوام بومی)
هم
به همین طریق به مداوای بیماران می پردازند.


زنان آماج ستم
مقاومت زنان در مقابل تاریک اندیشان جهان


تحلیل جامعه و افراد بر اساس جهل
خود نشانه جهالت و ناشی از جهالت است.
جهل
همیشه ثانوی است.
یعنی خودش ناشی از جامعه جاهل پرور است.
یعنی ناشی از جامعه ای است که نعمات فکری و فرهنگی را به تساوی قسمت نکرده است.
در نتیجه اکثریت مردم قادر به آموزش و پرورش نیستند
و
نعمات فکری و فرهنگی
فقط نصیب اقلیت انگلی است که وسایل تولید مایحتاج مادی را و نعمات مادی را در اختیار دارند.
پس
پیش به سوی جامعه برابران و خواهران و برادران
پس
پیش به سوی تقسیم نان و جان (دانش) به تساوی میان همه اعضای آن



نه.
مشد عطار.
نام خداوند
نان نیست.
خداوند از قلمرو جان (شعور و یا روح) است
و
جان (شعور جامعتی)
تابع نان (وجود جامعتی) است.

تز موسوم به درک ماتریالیستی تاریخ
یکی از مهم ترین کشفیات کارل مارکس است:
زیربنای اقتصادی (نان)
تعیین کننده روبنای ایده ئولوژیکی (جان، دین، ایمان) است
سعدی هم صدها سال قبل گفته است.
به عوض جفت کردن کفش های من
به من نان بده
و
کفش را بر سرم بزن.



مگر ما گفته ایم
که
مارکسیسم فیزیک و شیمی است؟
ما موضوع علوم را توضیح گذرا داده ایم تا بعد موضوع مارکسیسم را توضیح دهیم.
تو نه معنی پوزیتیویسم را می دانی
نه احسان طبری را می شناسی
و
نه از مارکسیسم چیزی می دانی.
تو و خیلی های دیگر
فقط هارت و پورت بلدید.
ما بیش از ۱۰۰ تحلیل مارکسیستی از آثار طبری منتشر کرده ایم.
احسان طبری اصلا مارکسیست نبوده است.
تو حتی همین کامنت چند کلمه ای ما را نفهمیده ای.
یعنی سواد بخوان و بمیری حتی نداری.
به حال و احوال امثال تو
باید نشست و زار زد.




نطقِ آزادی ست تا در کامِ جنگ افزار ها
واژه را باید کشیدن در نخِ سیگار ها...
دودمان‌ها دود شد از کین، ولی آدم نشد
یک تن از انسان‌نماهای به باطن مارها !!
از همان روزی که جان شد قیمت یک‌لقمه نان
جویِ خون جاری شد از گیسویِ گندم‌زارها
یک‌به‌یک بر گردن اندیشه ها انداختند
زشت‌اندیشانِ بد طینت ، طناب دارها
میرود از ریشه اش قانون جنگل ها به باد
شیر وقتی دوست شد با بچه ی کفتار ها
نیست پایانی دگر غرقابه ی اندیشه را
مانده ام حیران ولی از اشک بوتیمارها
انعکاس درد ما در چهره‌ها پیدا نبود؟؟؟
باز هم آینه (آیینه) شد درگیر این تکرارها ....
بار سنگین است و حتی شانه کم می آورد
تکیه کردم بعد از این بر سایه ی دیوارها
«دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت »
خاک باید ریخت بر چرخ فلک خروارها
فریبا "حیدری"



روزه گرفتن نوعی دیت (رژیم غذایی) است
کی گفته که فلسفه روزه اندیشیدن به گرسنگان است؟
اتفاقا
رادیکال ترین و حقیقی ترین روزه گیران
گرسنگان اند.
تجار خیلی فربه
اگر یک سال هم نخورند
اندامشان از چربی تلنبار شده می گیرد و می سوزد.



هی زیبا
آٔدم کجا بود که خودش را حذف کند.
ما جسته ایم نبود.
دی شیخ بی چراغ همی گشت گرد باغ
کر این و آن ملولم و حیوانم ارزو ست




کی باید فریب کاران و غیره را بر کنار کند
و
کیان را باید به جای آنان بنشاند که فریب کاری پیشه نکنند و چه باید کرد که نتوانندفریب کاری پیشه کنند؟




تکیه کردم به خودم
چون دگران رهگذرند.
حریف

میمون ایزوله و تنها و متکی بر خویشتن خویش
حتی میمون نیست
چه رسد
به
انسان ایزوله و تنها و متکی بر خویشتن تحفه خویش.
ابر و باد و مه و خورشید و بشر در کارند
تا تو نانی به کف اری و به ذلت بخوری

هر کس با هزاران رشته به دیگران گره خورده است.
از دیالک تیک فرد و جامعه
گریزی میسر نیست.
بهتر هم همین است.
پس زنده باد همبستگی
خواهری و برادری و همانیدشی و همزیستی برابرحقوق



فقرا
بی حجابی اجباری

در جنقوری اسلامی
دیالک تیک حجاب اختیاری و بی حجابی اجباری
چشمگیر است:
حجاب اختیاری کذایی وابسته به طبقه حاکمه
با
بی حجابی اجباری توده های زحمتکش
دست در دست و شانه به شانه و گام به گام
رزه می روند.
حیرت انگیز این است که کسی اعتنایی به این دیالک تیک رسواگر و شرم آور ندارد.



در اسرائیل مافیا کاره ای نیست.
رشته پزشکی خیلی توسعه یافته است.
حتی اسپرمای کسانی که توسط فاشیست ها و فوندامنتالیست ها ترور می شوند، نگهداری می شود و در صورت درخواست بازتولید مثل می شوند.
از خلق یهود می توان آموخت.

ورق برمی گردد
جالب است. ورق برمی گردد. خنجر آهیخته به سینه خود جلاد می نشیند


آدم کجا بود
تا کسی مواظبش باشد.
فرنگی ها
میلیاردها دلار حیف و میل میکنند
تا در کاینات شاید أدمی پیدا کنند.
جهان
شده طویله.
اساتید دانش کاه صندلی شریف
هم
به همین دلیل
قصد سفر به کاینات را دارند.


آثار هنری
خودپو و خودجوش تولید می شوند.
یعنی
به ساز هنرمند نمی رقصند.
هنرمند
چه بسا
به محتوای اثر هنری خود آگاه نیست
اگر اثرش تحلیل شود
غافلگیر می شود.
شعری که آگاهانه سروده شده باشد
شعار است و نه شعر.




چرا.
اگر چنین می بود، طبقه حاکمه به این جنایات دست نمی زند.
همیشه
دیالک تیکی از ترس و تهور (عبرت و مفاومت) در بین است.
ترس
همیشه هست.
ترس
جبری و قاعده است
یعنی
دست خود فرد هم نیست.
ترس
پدیده ای غریزی ـ طبیعی و چه بسا عقلی است.
تهور
استثنائی است.
تحت شرایط معینی تهور بر ترس چیره می شود و فرد از سرحدات غریزه و عقل
فراتر می رود.
گاهی
بشر برای گسستن زنجیرها
به اندکی جنون نیاز دارد.
در مورد عملکرد فاشیسم و فوندامنتالیسم
هم
جنون یکه تاز میدان است.



مطمئنی که بوسندگان در پارک مذهبی نیستند؟
در همین اروپا
چند دهه قبل وضع فرقی با جنقوری اسلامی و امارت اسلامی نداشته است.
زنان و دهقانان حتی حق رأی نداشته اند



شيخ بهائى
در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است
وین جور و جفای خلق، از حد بیش است
بیگانه به بیگانه، ندارد کاری
خویش است که در پی شکست خویش است
هر تازه گلی که زیب این گلزار است
گر بینی، گل و گر بچینی، خار است
از دور نظر کن و مرو پیش که شمع
هر چند که نور می‌نماید، نار است

اگر کسی از تو انتقاد کرده
ربطی به خود منتقد ندارد
شیخ بهایی
ربط به خود تو دارد.
مگر
تفاوت انتقاد از خود با انتقاد از همنوع خود را نمی دانی؟
تو چه شیخی هستی.


حق با رادان است و نه با بروجردی.
شهربانی و ارتش و سپاه و بسیج و غیره
از واحدهای ارگان سرکوب طبقه حاکمه اند.
نه فقط در جنقوری اسلامی بلکه همه جا.
خود دولت
دستگاه پر طمطراق سرکوب است.
کسی که این حقیقت امر را نداند
از الفبای مارکسیسم بی نصیب مانده است
و
باید نشست و به حالش زار زار گریست



هی هانا
نظامی نمی توان یافت که فرمی از دیکتاتوری طبقه ای نباشد.
همین یانکستان تو
پس از جنگ جهانی دوم
دادگاه های تفتیش عقاید تمسخرآمیز قرون وسطایی تشکیل داده بود
و
برتولت برشت تا مغز استخوان انتی فاشیست را
و
حتی چارلی چاپلین را به جرم دگر اندیشی
از یانکستان اخراج کرد بود.
چشم باید داشت و دید
هوش موشی باید داشت و فهمید
هارت و پورت نکرد.
معشوق خودت
هایدگر
از نوکران سینه چاک هیتلر بود
و
با پارتی بازی او
تو را اعدام نکرده اند.



حجاب و عبا و عمامه و نعلین
که فقط فرم پوشش نیستند.
مش تهمینه میلانی.
حجاب
سنگر ایده ئولوژیکی فوندامنتالیسم
و
ترفند عوامفریبی طبقه حاکمه است


از مارکس حدیث می آورید و بعد
به برتراند راسل دخیل می بندید.

راسل کیست؟
ایده ئولوژی راسل که مارکسیستی نیست.

راسل از فلاسفه کج و کوله امپریالیسم است که روزی پوزیتیویست بوده و بعد سرگردان مانده است.
تنها حسن راسل
نوشتن بزرگ ترین کتاب ریاضی قرن بیستم با وایتهد
و
مبارزه در راه صلح و مخالفت با جنگ ویتنام بوده است.
ریاضی دان که نمیت واند
خدا را توضیح دهد.
خدا از مفاهیم ریاضی نیست.
خدا از مفاهیم فقهی و فلسفی است.
ما از موضع پرولتاریا
صدها بار مفهوم خدا ار توضیح داده ایم.
و انواع سه گانه خدا را نیز.
چه کسی می گوید که خدا نیست؟
خدا هست و بیش از یکی است.


نه. مسلمانان فحش نمی دهند.
سطل ننه ات طلب ها اهل فحاشی اند.


آثار سارتر و سیمون دو دیوار
ارزش خواندن ندارند.
چون تهوع اورند.
هارت اند و پروت اند.


امشب کمی بخند
خسرو باقرپور

شب در گیجی ی آسمان؛
گریبانِ روز را می گیرد

روشنایی دراز می کشد؛
در رختِخوابِ سُرخِ اُفُق

غولِ تشنه ی غروب؛
آخرین قطره هایِ روشنِ روز را می مکد.

درختان برگ هاشان را در هاشورِ باران می شویند؛
آب شُرّه می کند از شیبِ شیروانی ها؛
و گُم می شود در خمیازه ی ناودان ها
و من صدایِ "هیچ" را در سُفال هایِ سُرخ می شنوم.

دستِ من اشک هایِ تو را؛
در هوا،
پاک می کند.

صدایِ آب،
آوازِ رود،
اندوهِ نرمِ دستِ من،
در خاطراتِ شبانه ی چشمانت؛
می خوابند.

می بینی؟!
همراهِ این همه حادثه،
با سُرعت؛
روز رفته است!

من امشب در غروبِ بارانی ی چشمانت؛
شراب می نوشم.

ای عزیزِ خسته ی من امّا:
امشب تو چایِ سبز بنوش!

رها کُن روزِ رفته و غروب و باران را
روی این کاناپه ی راحت دراز بکش؛
و فیلمی را که دوست داشتی ببین
امشب کمی بخند!
تصویرِ متن: Frida Kahlo - Viva la Vida
زنده باد زندگی. اثر: فریدا کالو





هدف چیست؟
اگر هدف
کشف حقیقت باشد،
نیازی به تعارف و تظاهر و تقیه و تزویر و تئآتر و ریا نیست.


درست بر عکس.
هر کس خردمندتر،
آسوده تر.
هر کس خرتر،
بدبخت تر



هی عطار عنقلابی
فارسی حرف زدن را تو هم فراموش کرده ای؟

ویرایش:
بیزارم از خدایی که به طاعت من از من خشنود می شود
و
به
عصیان من بر من خشم می گیرد.
اکابر توانگر کند فرد را
خبر تو عطار ولگرد را



در سال ۵۷
انقلاب ضد فئودالی سفید
شکست خورده است
و
عنگلاب فئودالی سیاه
پیروز شده است.
رستاوراسیون صورت گرفته است.

در سال ۱۹۸۹
در روسیه و لهستان و آلمان و غیره
هم
انقلاب سوسیالیستی شکست خورده است
و
عنگلاب اولیگارشیستی سیاه پیروز شده است
رستاوراسیون صورت گرفته است.


کدام بهتر است
کودک کار و یا کودک خیابان؟



خوف ناک ترین نوع بشر،
کسی است که؛
فهمش کم و اعتقادش زیاد است !
آنتوان چخوف

خوفناک ترین نوع بشر
کسی است که خرافات این و آن را کورکورانه تکرار کند و زحمت خوداندیشی و هماندیشی به خود ندهد.



هی عادولف احمق
تاریخ را توده می سازد و توده، خدا ست.

تاریخ
را
این ننه قمر و آن دده دمر نمی سازد.
هروئینت بکش و خمار باش و خوش باش.



هی ندای عیرانی
لنینیسم
مذهب نیست
و
لنین پیامبر نیست.
دهانت را با اب زمزم یشوی و بگو
لنینیسم چیست و لنین کیست؟
تا
ما
سگان هار قندهار
برای امواتت
پانصد پارس بلند به زبان پارسی بفرتسیم و کیف کنند


شیخ حسن جوری می‌گوید:
درسالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه می‌زند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می‌ریسد و ترانه‌ زمزمه می‌کند. گفتم:
- ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت:
-نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچه‌ای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟
گفتم: نه. گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟
گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ، که سنگی را می‌توان عاشقی آموخت، اما تو را نه....!


عجب؟
کسی که صدهزار مرتبه خر تر از خر است
از شنیدن
سخنی از "محمد مهتاب" (دور شو)
تا گور تازیانه می‌ خورد
و
سهراب
لاطائلاتش را با آب و تاب
منتشر می کند و به خورد احباب می دهد.



ویرایش:

آتش زده آتش زده آتش وطنم را
سرگرم تماشاست جهان سوختنم را

این طایفه ی جهل و تباهی و سیاهی
با فتنه ی نو بسته غرور کهنم را

هر روز به رنگ دگری می چشم از مرگ
هر روز به گور دگری مانده تنم را

پیراهن من شاهد سوگ شب و روزم
با زمزمه ی اشک بشویم کفنم را

ای میهنِ زخمی تر از اندام کبوتر
بر بام تو آخر بکشم پر زدنم را

با همت خورشید و سحر باز بگیرم
از گورِ سیه کاری شب ها چمنم را

فردا ست ببینی که ز هر شاخه برویم
امروز چو دیدی همه پر پر شدنم را

شعر و تصوير از بانو نیلوفر ظهورى راعون


ناگهان
گفتن همه چیز به همه کس
مجاز گشت.
مدعیان اندیشیدند
و
متوجه شدند که حرفی برای گفتن ندارند.
برتولت برشت

شاهکار


دیالک تیک
به معنی تغییر نیست.
دیالک تیک
به همبایی اصداد اطلاق می شود.
به وحدت اضداد.
مثال:
دیالک تیک زن و شوهر
زن وشوهر
با هم اند و بر هم اند.
همزیست و هم ستیز همزمان اند.


خر تر از سقراط فیلسوفی نبوده است.

شعور و یا روح
یک مفهوم فلسفی است
که ضد دیالک تیکی ماده و وجود است.
دیالک تیک ماده و روح
و
یا
دیالک تیک وجود و شعور
مهم ترین و عالی ترین دیالک تیک هستی است.
مسئله اساسی فلسفه است.

شعور
در برگیرنده خرافات هم است.
مذهب
اما فقط خرافات نیست.
مذهب سرشار از اندیشه است.

مذهب
به قول مارکس،
روح جامعه بی روح است.
یعنی
شعور جامعه بیشعور است.
مذهبی بودن صدها بار بهتر از لامذهب و بیشعور بودن است.
مذهب را فقط از موضع طبقه کارگر می توان نقد و حذف کرد و با مارکسیسم (ایده ئولوژی طبقه کارگر)
جایگزین ساخت.




دختر باید شبیه پروان باشد:
دیدنش زیبا، گرفتنش سخت.
فاطمه
دختر
باید شبیه پلنگ باشد.
دیدنش غرورانگیز و نزدیک شدن به اش هراس انگیز.


سانسور چی؟
کسی حرف زدن بلد نیست تا سانسورش کنند.
جنقوری اسلامی و اوپوزیسیون عنقلابی
برهوتند.
حتی خس و خاری در این برهوت نمی روید
چه رسد به گل کیمیای اندیشه.



جملات سنگینی بود در ذهنم
اما با یک کلمه شرح حال خواهم کرد !
این تشنه را فقد دیدار تو سیراب خواهد کرد
صوفی

هی صوفی غافل
ذهن
جای جمله نیست.
جای جمله زبان است که در دهان است.
ذهن
جای مفاهیم و احکام است که ارواح اند.




ایرج میرزا کثیف ترین لاشخور از قبیله قاجار بوده است. زن ستیز، لبی شخصیت و لات به تمام معنا

دختر باید شبیه پروان باشد:
دیدنش زیبا، گرفتنش سخت.
فاطمه

دختر
باید شبیه پلنگ باشد.
دیدنش غرورانگیز و نزدیک شدن به اش هراس انگیز.

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (ج) جامعه (۱)

هیئت تحریریه کلکتیو

برگردان

شین میم شین

۱

  • جامعه به کل روابط اجتماعی انسان ها، به کل روابط متقابل آنها و به سازمان حیات جامعتی ناشی از این روابط اطلاق می شود.

۲

  • جامعه جمع ریاضی ساده افراد انسانی نیست.

۳

  • جامعه متشکل از سیستمی است.

۴

  • جامعه کل یکپارچه ای از روابط اجتماعی است.
  • یعنی سازمان واحدی از روابط اجتماعی است.

۵

  • جامعه کل یکپارچه ای از روابط اجتماعی است که به طرز چندگانه ای عضوبندی شده است و بنا بر قوانین عینی خاص خود با کرد و کار عملی افراد انسانی در تولید مادی شان و در مبارزه طبقاتی شان تغییر و توسعه می یابد.

۶

  • روابط (مناسبات) بنیادی در هر جامعه را مناسبات تولیدی تشکیل می دهند که خصلت مادی دارند.

(این ادعا که مناسبات تولیدی خصلت مادی دارند،

از لنین است.

منظور لنین منشاء عینی ـ واقعی مناسبات تولیدی است.

و گرنه مناسبات تولیدی یک مفهوم فلسفی و اقتصادی ـ سیاسی است

و

مثل هر مفهوم دیگر

نتیجه تجرید مناسبات و روابط عینی و واقعی میان انسان ها در هر جامعه و همبود است.

مترجم)

۷

  • مناسبات تولیدی شالوده و پایه و اساس و زیربنای اقتصادی جامعه را تشکیل می دهند.

۸

  • بر روی مناسبات تولیدی، روبنای ایده ئولوژیکی جامعه سر برمی کشد.

  • مراجعه کنید به زیربنا و روبنا

زیربنا و روبنا

۱

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/8975

۲

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/8980

۳

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/8986

پایان

۹

  • هر جامعه در مرحله (پلکان) توسعه تاریخی معینی وجود دارد.

  • مثلا جامعه برده داری، فئودالی و غیره است.

۱۰

  • هر مرحله توسعه تاریخی معین جامعه در مفهوم فرماسیون اقتصادی جامعه، انعکاس تئوریکی خود را پیدا می کند.

  • مراجعه کنید به فرماسیون اقتصادی جامعه

فرماسیون اقتصادی جامعه

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/7254

ادامه دارد.

درنگی در اندیشه ای از محمود دولت آبادی (۶)

میم حجری

دولت آبادی

این مردمی که من دیده ام خود به خود حامی قدرت هستند.

پشت کسی هستند که توانا باشد.

اما اگر آن قدرت ضعیف شود،

مردم خود به خود از او دور می شوند.

توده ـ تصور و توده ـ تصویر دولت آبادی

فاشیستی ـ نیچه ئیستی و منطبق بر تئوری فاشیستی نخبگان است.

این حرف ها را دولت آبادی در کلیدر زده است.

کلیدر

قصه مقاومت ارتجاع سرخ و سیاه در مقابل انقلاب بورژوایی سفید است.


دولت آبادی

در آن زمان تمایلات چپگرایانه داشته توسط ساواک مورد اذیت و آزار قرار می گرفته است.

البته

خود کلیدر حاوی تصویری رئالیستی از روندها و رویدادها ست.

کلیدر دال بر حقانیت انقلاب ضد فئودالی سفید است.

منظور دولت آبادی در این سخنان در کلیدر

به احتمال قوی

موضعگیری مثبت مبتنی بر پشتیبانی توده از انقلاب ضد فئودالی سفید است.

دولت آبادی

مثل خیلی از بیسوادان سیاسی

خیال می کند که توده خر است و عاجز از تشخیص خیر از شر، ارتجاع از انقلاب است.

به همین دلیل

به تحقیر و تخریب پسیکولوژیستی توده می پردازد:

این مردمی که من دیده ام خود به خود حامی قدرت هستند.

پشت کسی هستند که توانا باشد.

اما اگر آن قدرت ضعیف شود،

مردم خود به خود از او دور می شوند.

منظورش این است که دلیل حمایت توده از شاه، روانشناسی سنتی - خرکی توده است:

توده طبعا و طبیعتا حامی قدرت است.

چون شاه قدرت دارد و توانا ست، توده هم از او حمایت می کند.

دولت آبادی

فراموش می کند که همین توده ی به نظر او خر و تابع مکانیکی و اوتوماتیکی قدرت،

چند سال قبل

پس از کودتای فئودالی شاه و شیخ

طرفدار حزب توده بوده است.

توده

(دهقانان، پیشه وران و پرولتاریا و روشنفکران مترقی)

پس از پشت کردن دربار به فئودالیسم و روحانیت

و

انجام اصلاحات ارضی و غیره

به طرفداری و پشتیبانی از انقلاب سفید برخاسته است.

حتی حامیان و حاملان عملی و نظری انقلاب سفید

اعضای حزب توده بوده اند.

بر ضد همین توده ای های مارکسیست بوده است

که

شاملو

رفیق شفیق دولت آبادی

شعر ضد انقلابی معروف به «با چشم ها» را در سال ۱۳۴۶ شمسی سروده است.

با چشم‌ها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای،

دستانِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:
«ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا
از
کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !

با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آوازِ آفتاب را!»

«ــ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!»

نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:

«ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!»

باری
من با دهانِ حیرت گفتم:

«ــ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»

هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:

«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.»

توفانِ خنده‌ها…

«ــ خورشید را گذاشته،
می‌خواهد
با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشته‌ست.»

توفانِ خنده‌ها…

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود.

(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتا
با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

افسوس!
آفتاب
مفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌یی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!

ای کاش می‌توانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!

۱۳۴۶

ادامه دارد.