سرچشمه: تارنمای «از هر دری سخن»

تحلیل از شین میم شین
 

• به چشم من، ایام
• هزار بار اگر نو شود، همان کهنه است
• که گفته قصه بی اعتباری اش خیام.

• مفاهیمی که شاعر در این شعر به کار می برد، عبارتند از «ایام»، «نو»، «کهنه» و «اعتبار»

1
مفهوم «ایام»



• معنی تحت اللفظی ایام عبارت است از روزها.
• منظور شاعر اما روزگار است، زمانه و دهر است.
• مفاهیم روزگار، زمانه و دهر از دیرباز در ادبیات ایران وجود داشته اند و در بهترین حالت به دوره قرون وسطی تعلق دارند.

• مفاهیم فرزندان زمانه خویش اند، مهر و نشان فرماسیون اجتماعی معینی را بر پیشانی خویش دارند و سطح توسعه علم و فن در زمان معینی را بازتاب می دهند.

• بدون تعریف مفاهیم نمی توان منظور کسی را دریافت.
• از این رو انسان ها برای جلوگیری از سوء تفاهم باید قبل از همه به تعریف مفاهیم بپردازند.

• ما هم برای درک منظور شاعر باید به معنی ایام پی ببریم.

• اگر روزها هزار بار نو شوند، علیرغم آن، همیشه همان می مانند، همیشه کهنه می مانند.

• منظور از نو شدن روز چیست؟

• کسی که حرکت را در حرکت دایره وار خلاصه کند، کسی که حرکت را تکرار مکرر تلقی کند، کسی که به توالی مراحل معینی باور داشته باشد، کسی که جایگزینی بهار بوسیله تابستان، پائیز و زمستان را به عنوان قانون حرکتی عام و جهانشمول تعمیم دهد، آنگاه منظور شاعر را می فهمد:
• واژه هزار بار هم بر این حقیقت امر دلالت می کند:
• اگر هزار بار زمستان جای خود را به بهار و الی آخر بدهد، جهان همان می ماند که بوده است.

• این بدان معنی است که هر دگرگونی و تغییری بنظر شاعر دگرگونی و تغییری صوری و فرمال است و نه دگرگونی محتوائی، ماهوی.

• برای درک بهتر منظور شاعر مثال دیگری هم می توان زد:
• انسان زاده می شود، رشد می کند، پس از طی دوره جوانی پیر می شود و می میرد:
• تریاد (تثلیث) زایش ـ رشد ـ زوال

• اگر هزاران نسل پدید آید، در جهان بینی شاعر، انسان همان می ماند که بوده است.

• حرکت در نظر شاعر نه حرکت به پیش، نه توسعه و تکامل، بلکه درجا زدن محض است!

• بنا خانه می سازد، خانه مورد استفاده قرار می گیرد و آخر سر خراب می شود و به عناصر اولیه مبدل می شود.
• پس اگر هزاران بار خانه ساخته شود، تغییری در خانه پدید نمی آید؟

2
مفاهیم «کهنه» و «نو»


• مفاهیم کهنه و نو از مفاهیم مهم فلسفی اند.

• اما منظور از کهنه و نو کدام است؟

• کهنه آن چیزی است که در بطن آن، نو نطفه می بندد، پس از رشد کمی معین به حد عینی معینی می رسد، تحول کیفی می یابد و پس از نفی کهنه، قد می افرازد تا خود نیز به مثابه کهنه بوسیله نوئی که در بطنش نطفه می بندد و رشد می کند، نفی شود:
• تخم مرغ، کهنه به معنی فلسفی آن است که در درونش نطفه ای به معنای فلسفی نو وجود دارد و در صورت فراهم آمدن شرایط عینی رشد، می تواند رشد کند و پس از رشد کمی معینی قوام یابد و پس از ترکاندن دیواره تخم مرغ به شکل جوجه بیرون آید و بعد خود تخم بگذارد و ماجرا از نو تکرار شود.

• هگل این ماجرا را با تریاد (تثلیث) تز ـ آنتی تز ـ سنتز فرمولبندی می کند:
• تخم مرغ ـ نطفه ـ جوجه.

• بنظر شاعر اگر هزاران بار هم تخم مرغ به جوجه تبدیل شود، همان تخم مرغی می ماند که بوده است.

• آیا واقعا اینطور است؟

• آیا واقعا جهان در گذار سیکلی خویش از زمستان به بهار، همیشه همان بوده است؟

• احکام زمانی اعتبار دارند که قابل تعمیم باشند.

• اگر شاعر مدعی همیشه همانی همه چیز است، باید آن را نه فقط در مورد خاص دلخواه خویش، بلکه در همه موارد اثبات کند و گرنه نظر او از حد ادعا فراتر نمی رود و با ریسمان چنین ادعائی نمی توان به چاه اندر شد و سالم و تندرست بیرون آمد.

• شاعر اما در مورد تکرار سیکلی تریاد تز ـ آنتی تز ـ سنتز حق دارد.
• نه کمتر و نه بیشتر.

• اما اگر او از عالم انتزاع وارد عالم مشخص بشود، خواهد دید که تفاوت میان تز اول با تز دوم چه بسا از زمین تا آسمان است.

• اگر همه فرزندان کپیه پدر و مادرشان باشند، می توان به شاعر حق داد.

• جامعه بشری از مرحله برده داری به جامعه فئودالی و سپس به جامعه سرمایه داری توسعه یافته است.
• شیوه زندگی و شیوه تفکر انسان ها زیر و رو شده است.
• شعرا اکنون با هواپیما به مکه می روند و نه با اسب و قاطر و الاغ.
• انسان ها در آپارتمان های مدرن بسر می برند با همه وسایل لازم برای سهولت زیست و نه در غارها و مغاره ها.

• خانه بلحاظ انتزاعی همان است که بوده، ولی بلحاظ مشخص توسعه یافته است، ساکنان خانه هم همین طور.

کهنه و نو دیالک تیکی را با هم تشکیل می دهند.
• در دیالک تیک کهنه و نو نقش تعیین کننده از آن نو است.

• نو کهنه را بطور دیالک تیکی نفی می کند، یعنی جنبه های مفید کهنه را به خدمت می گیرد و جنبه های منفی آن را دور می اندازد:
• نطفه زرده و سفیده و آنزیم ها و ویتامین های تخم مرغ را جذب می کند و پوسته آن را دور می اندازد.

• در نتیجه این نفی دیالک تیکی، سنتز (شق ثالثی) تشکیل می شود که بدشواری می توان از تز و آنتی تز در آن نشانی یافت:
• نطفه با نفی تخم مرغ به جوجه بدل می شود که نه به نطفه شباهت دارد و نه به سفیده و زرده تخم مرغ.

• اگر کسی مدعی همیشه همانی چیزها باشد، باید ادعای خود را بطور عینی اثبات کند.

3

مفهوم «اعتبار»


• شاعر اما به جای اثبات عملی و علمی ادعای خود به حدیثی از حضرت خیام توسل می جوید:
• «که گفته قصه بی اعتباری اش خیام.»

• چنین استدلالی ارزش علمی نمی تواند داشته باشد.

• این شیوه اثبات ادعا را شیوه سوبژکتیویستی می نامند:
• چون سوبژکتی هزارسال پیش چنین ادعا کرده، پس چنین است.

معیار حقیقت احکام اما نه ادعای صرف این و آن، بلکه پراتیک است.

• حتی حافظ از این معیار عینی و علمی مطمئن با خبر بوده است:

حافظ


• خوش بود گر محک تجربه آید به میان
• تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

• بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
• با دردکشان هر که درافتاد برافتاد

• پراتیک (تجربه، آزمون و آزمایش) مطمئن ترین ملاک و محک برای تعیین صحت و سقم نظرات است.

پراتیک یگانه قاضی القضات رشوه ستیز است.

• برای اثبات صحت این حکم که آب در صد درجه سانتیگراد با فشار جو می جوشد، بهتر است که به قول حافظ به «محک تجربه» بزنیم، حرارتش بدهیم و دمای جوش را اندازه بگیریم و توسل به آیات و احادیث و روایات را برای اهل آیت و حدیث و روایت بگذاریم.

• مراجعه کنید به قانون نفی نفی.


پایان

سکون
مهر 1389


• دستان اسیر موج کف بر لب
• بی واژه، از اتفاق غمناکی
• می گفت و نمی شنید امدادی

• ما تابع بادبان نومیدی
• گفتیم که نیست رام ما، سکاّن

• یعنی چو وقوع آن تصادف بود
• منجی اش بجز همان نخواهد شد

• غافل که در این مضیق فرصت سوز
• قطعیت مرگ بی تعارف بود

• بازیچه موج ها هزاران بار
• دستان غریق خویش را دیدیم
• دیدیم و از این سکون نجنبیدیم

 

تحلیل شتابزده شعر سکون


• این شعر در نگاه اول و سرسری، شعری عادی و همتراز با شعرهای دیگر بنظر می رسد، ولی فقط در نگاه اول و سرسری.

• فرم این شعر به زیورهای بدیعی مزین است:

 

حکم اول

• دستان اسیر موج کف بر لب
• بی واژه از اتفاق غمناکی
• می گفت و نمی شنید امدادی

• تخیل و تصور نهفته در مفهوم بدیع «موج کفبرلب» ستایش انگیز است.
• چنین تشبیهی برای من تازگی مطلق دارد.

• رد پای نیما در این شعر به چشم می خورد:
• «من، دست من کمک ز شما می کند طلب! »

• دست های اسیر در چنگ امواج کفبرلب در این شعر، با زبان بی زبانی ـ بی کلامی ـ از اتفاق غمناکی سخن می گویند و بیهوده امدادی را انتظار می کشند.

• شاعر ظاهرا خواننده شعرش را به تفکر وامی دارد.
• او می خواهد که خواننده شعر بپرسد:
• «چرا؟
• چرا برای دست های گرفتار در چنگ امواج، دستگیری یافت نمی شود؟»

 

حکم دوم


• ما تابع بادبان نومیدی
• گفتیم که نیست رام ما، سکاّن

• شاعر ظاهرا در این حکم می کوشد که پاسخی به پرسش یادشده بدهد:
• بهانه و یا دلیل خودداری از امداد به همنوع در حال غرق گشتن، این است که «سکان کشتی به اختیار سرنشینان نیست.»

• آنچه در این حکم مطلق می شود، مقوله جبر است و نفی و انکار مقوله اختیار.

• این باور باطنی و ابرام همیشگی حافظ بوده است:
• «که بر من و تو در اختیار نگشاده است!»

• انسان بدین طریق از فونکسیون سوبژکتوارگی اش (سوبژکتیویته، فاعلیت) محروم می شود و تا حد موجودی علیل و ذلیل و هیچکاره تنزل می یابد.

• شاعر دلیل این بهانه را پیشاپیش گفته است:
• «ما تابع بادبان نومیدی» بوده ایم.

• نومید نمی تواند به عمل برخیزد.

• پیش شرط هر عملی، تدارک روحی و فکری آن است:
• عمله و بنا قبل از ساختن خانه، مدل خانه را در ذهن (ضمیر، دل) خود می سازند.
• بدون ایده نمی توان کار کرد.

کار همیشه هدفمند و اندیشیده است.
• آب در هاون کوبیدن کار نیست.

• بدون امید این پیشمرحله عمل پیشاپیش نابود می گردد.

 

حکم سوم


• یعنی چو وقوع آن تصادف بود
• منجی اش بجز همان نخواهد شد

• سرنشینان در این حکم علت سقوط او را تصادفی تلقی می کنند.
• این نتیجه گیری مجاز است.

• آنچه ممنوع است، بنظر من، تعیین پیشاپیش تصادف به عنوان منجی است.

• شاعر هم ظاهرا قصد انتقاد از خود و انتقاد از سرنشینان کشتی را دارند و حق دارند:
• اگر اشتباه نکنم، هرگز نمی توان تصادف را پیشگوئی کرد:
• انسان ها فقط قادر به پیشگوئی ضرورت شناخته شده اند:

• به عنوان مثال:
• اگر آب را گرم کنیم، با فشار جو در صد درجه می جوشد.

• فرق تصادف با ضرورت این است که تصادف فرم جامه عمل پوشیدن ضرورت است.
• مثال:
• توپی به سوی دروازه فوتبال شوت می شود، به پیکر بازیکنی اصابت می کند، مسیری دیگر کسب می کند و وارد دروازه می شود.

• پیشگوئی این مسئله محال است.
• چون همین تصادف مطلوب بازیکن فوتبال، خود روندی قانونمند است و با تغییر یکی از فاکتورها (شدت شوت بازیکن، محل اصابت پای او، زاویه برخورد توپ به پیکر بازیکن حریف، وضع هوا، شدت و ضعف و سمت و سوی باد و غیره) توپ می تواند نه به دروازه، بلکه به جای دیگر برود.

• اگر روزی این قانونمندی ها بطرز فیزیکی و ریاضی محاسبه شوند و تقریر یابند، تصادف به ضرورت ارتقا می یابد.

• میان تصادف و ضرورت دیوار چین کشیده نشده است.
• تصادف می تواند به ضرورت بدل شود.
• آنگاه می توان آن را پیشگوئی کرد.

ضرورت در فرم و البسه متنوع تصادف تحقق می یابد.

• پدر من می گفت که روح همه را عزرائیل قبض می کند (ضرورت مرگ در قاموس او) ولی بهانه ها متفاوتند تا نام عزرائیل بر زبان نیاید:
• تصادف ها متفاوتند (سرماخوردگی، سقوط، ضربه و غیره)

• به زبان فلسفی، مرگ (ضرورت) در فرم های مختلف (تصادف) جامه عمل می پوشد.

• مطلق کردن تصادف از نقطه نظر دیگری هم نادرست است:
• خصلت جاودان دیالک تیک این است که اقطابش پیوند ناگسستنی با هم دارند:
• تصادف گسسته از ضرورت و ضرورت گسسته از تصادف وجود ندارد.

 

حکم چهارم


• غافل که در این مضیق فرصت سوز
• قطعیت مرگ بی تعارف بود

• نتیجه خطای فکری سرنشینان کشتی جز این نمی توانست باشد:
• به امید تصادف کذائی رها کردن مغروق یعنی خواندن پیشاپیش فاتحه ای برای او.

• انتقاد شاعر بجا ست:
• سرنشینان می بایستی دست بکار شوند و بنا بر دانش و تجربه خویش راه نجاتی بیابند و یا اگر تجربه ای در دست نیست، به آزمون و آزمایش راه های نجات اقدام کنند.

 

حکم پنجم


• بازیچه موجها هزاران بار
• دستان غریق خویش را دیدیم
• دیدیم و از این سکون نجنبیدیم

• استنتاج نهائی شاعر از ماجرا در این حکم بیان می شود:
• دیدن دستان یاری جوی خویش در دست موج ها و مات و مفلوج نگریستن و اقدام نکردن.

• ولی چرا؟

• علت این فلج موت (کسرائی) فلج روح است.

• مغز چشمه اندیشه نیست، ارگان اندیشیدن است.

• ما به سبب امتناع از کار با مغز، از این ماده متعالی گچ می سازیم و در مواقع حساس، خود را به دست امواج کور (جبر طبیعی و یا اجتماعی) می سپاریم تا هر بلائی که خواست بر سرمان بیاورد.

• اینکه در کشوری 6 میلیون انسان دگراندیش را پس از کشیدن شیره جان شان می سوزانند، بی آنکه میلیون ها شهروند لب به اعتراض بگشایند، دلیلش تخریب پیشاپیش خرد توده ها ست که بوسیله نیچه ها، یاسپرس ها، هایدگرها و صدها شبیه آنان صورت می گیرد.

 

پایان