اعظم کاشی
چرا سوبژكت تاريخ
در دوران برده دارى و فئوداليسم
اشرافيت برده دار واشرافيت فئودال بوده
و نه برده ها ودهقانان؟

 

تحلیلی از
شین میم شین


برای پرهیز از خروج از موضوع پاسخ به سؤال مطروحه در بخش قبلی تحلیل را به بعد موکول می کنیم:


جناح مترقی و مدرن بورژوازی ایران در انقلاب بورژوائی سفید،

 زیربنای جامعه را تحول بخشید و مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی) نیمه فئودالی ـ نیمه بورژوائی را 

با مناسبات تولیدی کاپیتالیستی جایگزین ساخت.
روبنای ایده ئولوژیکی را اما فقط تا حد بخور ـ نمیری تغییر داد.
اما چرا و به چه دلیل؟

 

۱

 

اشرافیت برده دار و یا بنده دار ـ غلامدار پس از انجام تکالیف تاریخی ـ جهانی خود، یعنی پس از تبدیل فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی برده داری به سیستم تمام ارضی (گلوبال)، از ظرفیت انقلابی تهی گشت.
یعنی به طبقه اجتماعی بی دورنمای تاریخی، بی فردا و ارتجاعی بدل شد.

سؤال اکنون این است که این سقوط دورنمایی ـ تاریخی چرا و به چه دلیل اوبژکتیو (عینی) و سوبژکتیو صورت می گیرد؟

۲


برای پاسخ به این پرسش به دیالک تیک بنیادی ماتریالیستی ـ تاریخی که ذکرش در بخش ‍پیشین گذشت، نیاز مبرم هست: دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی) ـ روبنای ایده ئولوژیکی

 

۳

 

پس از زوال و تخریب فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی اشتراکی آغازین و تحکیم و تضمین هژمونی اشرافیت برده دار در مقیاس جهانی که به تشکیل امپراطوری های بزرگ برده داری (روم و اسلام و غیره) منجر می شود، نیروهای مولده (انسان های مولد، وسایل تولید، ابزارهای کار، علم، فن، نحوه تهیه و استخراج مواد خام و غیره) توسعه یافت.
در مثال کودک، اندام کودک رشد کرد و تنومند شد.


مراجعه کنید به هژمونی (سرکردگی)، نیروهای مولده، مناسبات تولیدی در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

۴

مناسبات تولیدی (زیربنای جامعه) و یا کت و شلوار کودک، اما همان نظام برده داری ماند و برای نیروهای مولده (اندام رشد یافته ی کودک) تنگ شد.
عدم انطباق ویا ناهمخوانی نیروهای مولده با مناسبات تولیدی، جامعه برده داری را به بحران کشید و متزلزل ساخت.


بحران در زیربنای اقتصادی در آیینه دیالک تیکی روبنای ایده ئولوژیکی منعکس شد و به صورت جنگ اندیشه ها و اندیشمندان در آمد.

بدین طریق بحران اقتصادی دست در دست با بحران اجتماعی ـ ایده ئولوژیکی، جامعه برده داری را دستخوش تزلزل ساخت.
شورش توده های برده و حملات اقوام دیگر بر امپراطوری های برده داری گوژ بالا گوژ گشت و به تضعیف همه جانبه هژمونی اشرافیت برده دار منجر شد.

 

۵

 

 اکنون جامعه برده داری وارد فاز ارتجاعی خود می شود و به برده داری واپسین استحاله می یابد.

در نتیجه، اشرافیت برده دار، سلب سوبژکتیویته می گردد و به اشرافیت برده دار ارتجاعی واپسین تبدیل می شود.

کت و شلوار کهنه به اندام کودک تنگ می شود و چه بسا اینجا و آنجا جر می خورد.

هم مناسبات تولیدی برده داری و هم اشرافیت برده دار به سدی در مقابل سیر تاریخ (پیشرفت جامعه) بدل می شوند که باید از میان برداشته شوند.

۶

 

تاریخ اکنون سوبژکت دیگری را در هیئت اشرافیت فئودال پدید می آورد که احتمالا به مثابه اوپوزیسیونی از درون همان طبقه برده دار برمی خیزند و آن را همراه با نظام برده داری رهسپار گور می سازند.

اکنون در مقایس جهانی، دوران فئودالیسم آغاز می شود.

طبقه اجتماعی برده (بنده، غلام، کنیز و غیره) تبدیل به طبقه اجتماعی رعیت می شود.

سوبژکت تاریخ (اشرافیت فئودال) در این دوران تاریخی به ترویج و تحمیل مناسبات تولیدی فئودالی در مقیاس جهانی کمر می بندد.

جنگ های لاینقطع در این دوران ـ در تحلیل نهایی ـ آماجی جز جاروب کردن مناسبات تولیدی برده داری و بقایای مناسبات تولیدی اشتراکی آغازین ندارند.

این مسئله هم در آثار شکسپیر و در هم آثار شعرا و فلاسفه ایران از قبیل سعدی و حافظ و غیره بازتاب یافته اند.

اکنون سوبژکت انقلابی جدیدی وارد عرصه تاریخ می شود:
اشرافیت فئودالی ـ روحانی آغازین.


فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی فئودالی پس از تحمیل مناسبات تولیدی خود بر سکنه سراسر کره زمین، به تحکیم همه جانبه هژمونی (سرکردگی) خود پرداخت و بیش از هزار سال بسان کابوسی بر جامعه بشری سیطره گسترد.
اشرافیت فئودالی ـ روحانی پس از انجام تکالیف تاریخی خود، یعنی پس از تحمیل مناسبات تولیدی فئودالی بر سکنه جهان، بسان اشرافیت برده داری از ظرفیت انقلابی تهی شد و به اشرافیت فئودالی ـ روحانی واپسین استحاله یافت.

 

۱


سقوط اشرافیت فئودالی ـ روحانی و سلب سوبژکتیویته از آن با صعود سوبژکت تاریخی جدیدی همراه گشت که بورژوازی نام دارد.
طبقه بورژوازی (تجار، صنعتگران کوچک، صرافان، نزول خواران و غیره) در فرماسیون برده داری هم وجود داشته اند.
ولی سوبژکت تاریخ نبوده اند.
چون سطح توسعه نیروهای مولده، سوبژکتیویته این طبقه اجتماعی را ایجاب نمی کرد و مجاز نمی داشت.
به همین دلیل اشرافیت فئودالی ـ روحانی سکان کشتی جامعه بشری را به دست گرفت و مهر طبقاتی و ایده ئولوژیکی خود را بر ذره ذره جسم و روح و روان آن کوبید.


سؤال این است که دوران فئودالی چرا و به چه دلیل ـ علیرغم تخلیه اشرافیت فئودالی ـ روحانی از ظرفیت انقلابی و بدل شدن به سدی در مقابل سیر تاریخ ـ عمری به این درازی می کند؟

 

۲

 

دلیل طولانی بودن عمر نکبت بار دوران فئودالی و اشرافیت فئودالی ـ روحانی در تخریب پیگیر و بی امان نیروهای مولده جامعه و جهان بوده است.
چون دوران نکبت بار فئودالی، دوران جنگ های پایان ناپذیر بوده است.

 

۳


مثال روشن در این زمینه، در مقدمه دیوان غزلیات خواجه شیراز ذکر شده است:
خواجه شیراز حدود ۶۰ سال عمر می کند.
تقریبا نصف عمر سعدی را می کند.


در این ۶۰ سال، خطه فارس، ۲۰ بار دست به دست می شود.
 
مفهوم «دست به دست شدن» خطه ای به معنی تخریب همه جانبه نیروهای مولده آن سامان است:

 

 الف

   تخریب قنوات، باغات، مراتع، مزارع، وسایل تولید.

 

ب

برده سازی و انتقال و فروش کودکان، جوانان و زنان.
یعنی تخریب اساسی ترین سلول جامعه خطه فارس

 

ت

فراری دادن و کشتن و بردن روشنفکران جامعه:
دانشمندان
شاعران
هنرمندان
نویسندگان
فلاسفه

پ

قتل و غارت پیگیر کاروان های تجاری و ایجاد اختلال در توزیع امتعه مادی و فکری و فرهنگی
 

ث

قتل و غارت و تبعید صنعتگران و پیشه وران و تجار و غیره
 

ج

تخریب کتابخانه ها و امحای دانش مکتوب جامعه

 

۴

 

تخریب نیروهای مولده جامعه به مثابه محتوا، ضمنا به معنی تعدیل تضاد بنیادی جامعه در دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی) ـ روبنای ایده ئولوژیکی است.

برای درک این مسئله بهتر است که دو کفه ترازویی را در نظر گیریم:
با تخریب نیروهای مولده، کفه ترازوی دیالک تیک یاد شده، سبک تر می گردد و با مناسبات تولیدی کهنه همتراز می شود:

این بدان می ماند که کودک را عمدا گرسنه و بیمار و ضعیف نگه داری تا رشد نکند و کت و شلوارش تنگ نشود و جر نخورد.

 

۵


دیری است که بورژوازی وا‍پسین (امپریالیسم) همین رفتار را با نیروهای مولده جامعه و جهان دارد.

جنگ های جهانی، منطقه ای، نیابتی و غیره همین فونکسیون را به عهده دارند:
تخریب همه جانبه نیروهای مولده جامعه بشری را:

 

الف

 

در جنگ جهانی امپریالیستی اول حدود ۲۰ میلیون نفر کشته شدند و دهها میلیون نفر زخمی و علیل گشتند.

بخش مهمی ازمراتع و مزارع و کارخانجات و نهادهای بهداشتی و آموزشی و فکری و فرهنگی اروپا و غیره نابود شدند.

مراجعه کنید به کتاب و یا فیلم «در غرب خبری نیست.»

 

ب

 
در جنگ جهانی امپریالیستی دوم، ۶۰ میلیون نفر به قتل رسیدند و شاید ۱۰۰ میلیون نفر زخمی و علیل شده باشند.


شهرهای صنعتی بسیار مهم کشورها با خاک یکسان شدند.

علمای امپریالیسم می توانند برای عوامفریبی دست به دامن روان شناسی این و آن شوند، ولی هرگز نمی توانند دست خود را در رابطه با استراتژی بورژوازی واپسین در زمینه تخریب مستمر نیروهای مولده رو نکنند.

 

ت

 

 
در جنگ ویتنام به میزان همه بمب هایی که در جنگ جهانی دوم بر شهرها و روستاهای جهان پرتاب شده بود، بمب بر سر مردم ویتنام پرتاب شد.
نصف خاک این کشور هنوز هم مسوم به سم موسوم به دی اوکسین است که سرطان زا ست.
این بخش غیرقابل کشت گشته است.

 

پ


امپریالیسم ژاپن در جنگ جهانی دوم حدود ۳۰ میلیون چینی را قتل عام کرد.
خاطرات ژنرال های سالخورده زاپنی خواندنی اند:
ده ها هزار کودک و نوجوان چینی را اول مورد تجاوز جنسی قرار می دادند و کیف خر می بردند.
بعد، همه را به رگبار می بستند و در خاوران های چین چال می کردند.


تو خود حدیث مفصل بخوان، از این مجمل.

 

۶

 
در دوران فئودالیسم، به قول کلاسیک های مارکسیسم، جامعه بشری در اثر همین تخریب مستمر نیروهای مولده، چه بسا عقب تر رفته است.
جامعه ایران در این مدت کوتاه سی و چند ساله حاکمیت اشرافیت اشرافیت فئودالی ـ روحانی واپسین از هر نظر سقوط کرده است.

 

۷

 
طبقات اجتماعی واپسین از همان آغاز وبال گردن بشریت بوده اند.
خواه اشرافیت برده داری واپسین، خواه اشرافیت فئودالی ـ روحانی واپسین و هم بورژوازی واپسین.

این طبقات اجتماعی به طرز برگشتی، به یکدیگر استحاله می یابند.
آن سان که تمیز شعرا و فلاسفه و علما و سیاستمداران و هنرمندان اشرافیت برده داری واپسین از اشرافیت فئودالی ـ روحانی واپسین و بورژوازی واپسین بغایت دشوار می گردد:
اینجا ست که ایده ئولوژی مثلا نیچه با ایده ئولوژی حافظ، پسیمیسم و نیهلیسم نیچه با پسیمیسم و نیهلیسم هدایت و غیره در خطوط کلی اش انطباق می یابد.

 

 

به دلایل ذکر شده در بخش پیشین تحلیل، سرنگون فئودالیسم برای بشریت خیلی گران تمام می شود.
دهقانان آلمان ـ به عنوان مثال ـ سی سال بر ضد اشرافیت فئودالی ـ کاتولیکی ـ روحانی می جنگند.
جنگی خونین، پر تلفات و بسیار دشوار.

برای سرنگونی فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی فئودالی خلع ید از اشرافیت فئودالی ـ روحانی مسیحیت حتی دو شقه می شود.
یعنی در روبنای ایده ئولوژیکی فئودالیسم حتی شکاف می افتد.

این جور جاها ست که به دیالک تیک زیربنا و روبنا پی می بریم.
اقلیتی از کشیشان به عنوان مثال توماس مونتسر و همسر سلحشورش، عبادتگاه ها را به پناهگاه توده های خلق تبدیل می کنند و خود پیشاپیش دهقانان به رزم بی امان بر ضد فئودالیسم کمر می بندند و هر دو پس از دستگیری به دار آویخته می شوند.

 

۱

 
برای سرنگونی فئودالیسم سراسر اروپا را انقلابات بورژوایی فرا می گیرد که به انقلاب ۱۸۴۸ معروف اند.
علیرغم شرکت فعال دهقانان در سرنگونی فئودالیسم، به سبب سطح توسعه نازل نیروهای مولده و شرایط سوبژکتیو توده های دهقانی، رسالت تاریخ و یا سوبژکتیویته نه به عهده آنان، بلکه به عهده بورژوازی محول می شود.
بسیج و رهبری توده های خلق در انقلابات ضد فئودالی به عهده بورژوازی بوده است.

بورژوازی هم ایده ئولوژی فئودالی ـ روحانی را به چالش می کشد و رسوا و بی اعتبار می سازد و هم شطی از خون اشراف و روحانیان و شاهان و شاه زادگان در کوچه و برزن شهرهای بزرگ اروپا مثلا پاریس به راه می اندازد.

 

۲

 
پس از تشکیل فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه داری و انفجار مناسبات تولیدی فئودالی، راه برای توسعه سریع و غول آسای نیروهای مولده باز می شود.

در مدت کوتاهی نیروهای مولده توسعه بی سابقه و حیرت انگیزی می یابند.
دوران سرمایه داری بدین طریق جای دوران نکبت بار فئودالی را می گیرد و سدهای عظیم از سر راه توسعه نیروهای مولده و علم و فن و هنر و غیره برداشته می شوند.

 

۳

 
اکنون بورژوازی است که برای تبدیل کره زمین به جامعه سرمایه داری به لشکرکشی بی رحمانه عملی و نظری مبادرت می ورزد.

شعارهای برنامه ای بورژوازی انقلابی (آزادی ـ برابری ـ برادری) در فضای زمین طنین می افکنند و ضمیر توده های خلق را تسخیر می کنند.
گذار تمام راضی (گلوبال) از فئودالیسم به کاپیتالیسم آغاز می شود.
لشکرکشی های ناپلئون و غیره برای کسب هژمونی بورژوازی و گسترش مناسبات تولیدی سرمایه داری در جهان بوده اند.

 

۴

 
همراه با توسعه نیروهای مولده در نظام سرمایه داری، پرولتاریای صنعتی در قلب نیروهای مولده رو به رشد می نهد و پس از تحکیم نظام سرمایه داری و گرفتاری اش در بحران های اقتصادی، وارد مبارزه طبقاتی گمی گردد.

با ورود پرولتاریا به میدان مبارزه طبقاتی، ایده ئولوژی پرولتری نیز تدوین می یابد و روشنفکران طبقه به رزم ایده ئولوژیکی بر ضد ایده ئولوژی بورژوایی کمر می بندند.

 

۵

 
بورژوازی در اواخر قرن نوزدهم از ظرفیت انقلابی تهی می گردد و سلب سوبژکتیویته می شود.
اکنون بورژوازی با آرمان های انقلابی خود خداحافظی می کند و به بورژوازی واپسین استحاله می یابد.

از این به بعد سوبژکت تاریخ، پرولتاریا ست و بورژوازی بسان اشرافیت برده دار واپسین و اشرافیت فئودالی ـ روحانی واپسین به طبقه ای ارتجاعی استحاله می یابد و از همه سنگرها و شعارهای انقلابی، علمی، فلسفی، هنری و غیره خود وداع می گوید و با طبقات اجتماعی واپسین، یعنی با دشمنان سابق خود بر ضد پرولتاریا متحد می شود.

مراجعه کنید به دایرة المعارف فلسفه بورژوایی واپسین در تارنمای دایرة المعارف روشنگری.

 

۶

http://3.bp.blogspot.com/-5_1mEJOC_yU/UJvcvCL2kII/AAAAAAAAeLQ/r6It6hcuKk0/s1600/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86+%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B33.jpg
 

کمون پاریس


از این به بعد،، همه وظایف تاریخی مثبت و انقلابی بورژوازی به عهده سوبژکت طراز نوین تاریخ یعنی پرولتاریا محول می شود.
این نکته بسیار مهمی است.
ما بعد به این نکته برمی گردیم.


اکنون سؤال این است که چرا پرولتاریا را سوبژکت طراز نوین تاریخ می نامیم؟
پرولتاریا چه فرق، تفاوت و یا تضادی با سوبژکت های قبلی تاریخ دارد؟

 

۷

 
تفاوت پرولتاریا ـ به مثابه سوبژکت تاریخ ـ با سوبژکت های قبلی در این است که رسالتش نه فقط سرنگونی نظامات سرمایه داری و ماقبل سرمایه داری، بلکه پایان دادن به ماقبل تاریخ و شروع تاریخ حقیقی بشری است.


برای درک این فونکسیون پرولتاریا به قانون دیالک تیکی نفی نفی نیاز هست:

 

الف

 
جامعه اشتراکی توسط اقلیت استثمارگر نفی می شود.
نفی اول.

ب


اکنون نافی جدیدی به نام پرولتاریا نظام سرمایه داری را و بقایای نظامات برده داری و فئودالی را نفی می کند:
نفی نفی.

 

ت


نفی نفی اما ضمنا به معنی اثبات همان نظام اشتراکی آغازین (کمون اولیه) در پله ای متعالی تر و مدرن تر است.
این به معنی تشکیل مجدد کمونیسم آغازین نفی شده است.
این به معنی اثبات کمونیسم آغازین نفی شده است.

 

۸

 
اکنون تاریخ حقیقی بشری آغاز می شود:
اکنون جامعه ای تشکیل می شود که توسط سوبژکت طراز نوین تاریخ بطرز برنامه ریزی شده، آگاهانه هدایت و اداره می شود.


بدین طریق بر هرج و مرج کاپیتالیستی و بر بحران عمومی سرمایه داری فاتحه بلند بالایی خوانده می شود.

انسان اکنون خدای خاک (سیاوش کسرایی) می گردد.

بدین طریق اما هارمونی و هماهنگی برباد رفته میان بشریت و طبیعت دو باره برقرار می شود:
کمونیسم دست در دست با ناتورالیسم به پیش می تازد.

 

 

· سؤال این بود که چرا انقلاب سفید و خیلی از انقلابات اجتماعی دیگر الزامی می شوند، پیروز می شوند و یا شکست خورند؟

 

1

· برای پاسخ ریشه ای و رادیکال به این پرسش، دیالک تیک اساسی ماتریالیسم تاریخی،  یعنی دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی) ـ روبنای ایده ئولوژیکی بطور گذرا توضیح داده شد.

· ضمنا گفته شد که دلیل اصلی شکست انقلاب سفید، در ناهمخوانی زیربنای اقتصادی با روبنای ایده ئولوژیکی بود:

 

2

· دربار در رأس بورژوازی مدرن تحت حمایت توده های مولد و زحمتکش در داخل و تحت حمایت همه جانبه امپریالیسم جهانی بویژه امپریالیسم یانکی، مناسبات تولیدی فئودالی را از بین می برد، ولی روبنای ایده ئولوژیکی جامعه را بطور بخور ـ نمیری تغییر می دهد که برای جامعه و خلق زحمتکش، بسیار گران تمام می شود.

 

3

· سؤال اما این بود که چرا طبقه حاکمه جدید تحت رهبری دربار و تحت حمایت امپریالیسم، روبنای ایده ئولوژیکی فئودالی را با روبنای ایده ئولوژیکی بورژوائی اعازین (لیبرالیسم) جایگزین نمی سازد؟

 

4

· چرا دربار به جای تبلیغ همه جانبه لیبرالیسم (ایده ئولوژی بورژوائی آغازین) از سوئی به تبلیغ پیگیر آنتی کمونیسم کمر می بندد و از سوی دیگر تبلیغات آنتی کمونیستی ارتجاع فئودالی ـ روحانی را مورد حمایت وسیع قرار می دهد؟

 

5

· چرا دربار و امپریالیسم بخشی از رهبری جسور حزب توده را که برای حمایت از انقلاب ضد فئودالی سفید از غربت تبعید به میهن برگشته بودند، اعدام می کند؟

· در حالیکه آنها در مبارزه ایده ئولوژیکی بر ضد خرافات مذهبی و روحانی سرداران مجهز به عالی ترین دستاوردهای علم و فکر و فرهنگ بوده اند.

 

6

· چرا دربار و امپریالیسم تا اخرین ثانیه های حیات خود، ساده ترین هواداران حزب توده را تار و مار می کند و ضمنا در و دروازه به روی شیادان شریعت از قبیل شریعتی و جلال آل احمد و روحانیت و مساجد و حوزه های علمیه و فیضیه و غیره باز می کند؟

 

7

· چرا دربار تا آخرین لحظه حیات خود از اشاعه ساده ترین ادبیات مارکسیستی ـ لنینیستی جلوگیری به عمل می آورد و ضمنا چاپ و انتشار و توزیع ادبیات فاشیستی ـ فوندامنتالیستی ـ مذهبی ـ خرافی جلال و شریعتی و سید قطب و غیره را امکان پذیر می سازد؟

 

8

· برای پاسخ به این پرسش ها، چاره ای جز توجه دقت مند به مقوله سوبژکتیویته در تاریخ نیست:

 

الف

· بورژوازی در مقیاس جهانی از اواخر قرن نوزدهم، حساب خود را از حساب بورژوازی انقلابی آغازین جدا کرده است.

· یعنی به بورژوازی واپسین استحاله یافته است که تا مغز استخوانش ارتجاعی و ضد خلقی است.

 

ب

· فلسفه بورژوائی واپسین با فلسفه کلاسیک بورژوائی به نمایندگی فرزانگان مترقی بزرگی از قبیل کانت و فیشته و هگل و فویرباخ به مبارزه مرگ و زندگی برخاسته است.

 

· مراجعه کنید به  فلسفه بورژوائی واپسین در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

 

ت

· اگر کانت و فیشته و هگل و فویرباخ (سران فلسفه کلاسیک بورژوائی)  خرد اندیشنده را و راسیونالیسم را بر پرچم خود نگاشته بودند، شوپنهاور و نیچه و لاشخورهای دیگر (سران فلسفه بورژوائی واپسین)، خردستیزی (ایراسیونالیسم) را بر پرچم خود نگاشته اند.

 

پ

· اگر کانت و فیشته و هگل و فویرباخ (سران فلسفه کلاسیک بورژوائی) مدافعان سینه چاک لیبرالیسم (برنامه بورژوائی آغازین مبتنی بر آزادی ـ برابری ـ برادری)، اوپتیمیسم تاریخی ـ فلسفی، پیشرفت اجتماعی، انقلاب اجتماعی، راسیونالیسم، هومانیسم و روشنگری بودند، علما و فلاسفه بورژوائی واپسین، مبلغان سرسخت راسیسم، فاشیسم، پسیمیسم، نیهلیسم، نیهلیسم اخلاقی، اگونیهلیسم (خودستیز)، سکسیسم، انتحار، استحمار، استعمار و ایراسیونالیسم (خردستیزی)، پست مدرنیسم، خرافه، مذهب و خریت اند.

 

ث

· به همین دلیل است که 20000 مستشار امپریالیستی ـ یانکی  برای روبنای ایده ئولوژیکی جامعه پس از انقلاب سفید، چیزی جز آنتی کمونیسم (ستیز بی امان بر ضد حزب توده و دول سوسیالیستی و مارکسیسم ـ لنینیسم) و انواع متفاوت ایده ئولوژی های منحط امپریالیستی، فاشیستی، ایراسیونالیستی، نیهلیستی، فوندامنتالیستی و غیره در خورجین خویش ندارند.

 

· این اما به چه معنی است؟  

 

9

· این بدان معنی است که بورژوازی دیگر قادر نیست که رهبری  حتی انقلابات ضد فئودالی را به دست گیرد.

 

10

· این بدان معنی است که کسب هژمونی بورژوائی در هر انقلاب، به معنی شکست آن انقلاب است.

 

11

· این بدان معنی است که وظایف انقلابات ضد فئودالی حتی به عهده سوبژکت طراز نوین تاریخ نهاده شده است.

· یعنی به عهده طبقه کارگر نهاده شده است.

 

12

· این بدان معنی است که کسب هژمونی طبقه کارگر در انقلابات اجتماعی عصر حاضر (دوران گذار تمام ارضی (گلوبال) از سرمایه داری به سوسیالیسم) ضرورتی بی چون و چرا برای پیروزی انقلابات اجتماعی است.

 

· گذار تمام ارضی (گلوبال) از سرمایه داری به سوسیالیسم محتوای دوران ما ست.

 

پایان